سی و هفت درد و عیب اساسی ما ایرانیان (فرهنگ و اجتماعی)

صادق هدایت در کتاب "بوف کور" خود مینویسد ;

... سی و هفت درد و عیب اساسی ما ایرانیان که هیچوقت درمان نشد...!

در زندگی دردهایی است که روح انسان را از درون مثل خوره می‌خورد و می‌تراشد، این درد ها را نه میشود به کسی گفت و نه میتوان جایی بیان کرد...!

به قسمتی از دردهای اجتماعی ما ایرانیان توجه کنید:

1-اکثر ما ایرانی‌ها تخیل را به تفکر ترجیح می‌دهیم.

2-اکثر مردم ما در هر شرایطی منافع شخصی خود را به منافع ملی ترجیح می‌دهند.

3-با طناب مفت حاضریم خود را دار بزنیم.

4-به بدبینی بیش از خوش‌بینی تمایل داریم.

5-بیشتر نواقص را می‌بینیم اما در رفع آنها هیچ اقدامی نمی‌کنیم.

6-در هر کاری اظهار فضل می‌کنیم ولی از گفتن نمی‌دانم شرم داریم.

7-کلمه من را بیش از ما به کار می‌بریم.

8-غالباً مهارت را به دانش ترجیح می‌دهیم.

9-بیشتر در گذشته به سر می‌بریم تا جایی که آینده را فراموش می‌کنیم.

10-از دوراندیشی و برنامه‌ریزی عاجزیم و غالباً دچار روزمرگی و حل بحران هستیم.

11-عقب‌ افتادگی‌مان را به گردن دیگران و توطئه آنها می‌اندازیم، ولی برای جبران آن قدمی برنمی‌داریم.

12-دائماً دیگران را نصیحت می‌کنیم، ولی خودمان هرگز به آنها عمل نمی‌کنیم.

13-همیشه آخرین تصمیم را در دقیقه 90 می‌گیریم.

14-غربی‌ها دانشمند و فیلسوف پرورش داده اند، ولی ما شاعر و فقیه!

15-زمانی که ما مشغول کیمیاگری بودیم غربی‌ها علم شیمی را گسترش دادند.

16-زمانی که ما با رمل و اسطرلاب مشغول کشف احوال کواکب بودیم غربی‌ها علم نجوم را بنا نهادند.

17-هنگامی که به هدف‌مان نمی‌رسیم، آن را به حساب سرنوشت و قسمت و بد بیاری می‌گذاریم، ولی هرگز به تجزیه تحلیل علل آن نمی‌پردازیم.

18-غربی‌ها اطلاعات متعارف خود را در دسترس عموم قرار می‌دهند، ولی ما آنها را برداشته و از همکارمان پنهان می‌کنیم.

19-مرده‌هایمان را بیشتر از زنده‌هایمان احترام می‌گذاریم.

20-غربی‌ها و بعضاً دشمنان ما، ما را بهتر از خودمان می‌شناسند.

21-در ایران کوزه‌گر از کوزه شکسته آب می‌خورد.

22-فکر می‌کنیم با صدقه‌دادن خود را در مقابل اقدامات نابخردانه خود بیمه می‌کنیم.

23-برای تصمیم‌گیری بعد از تمام بررسی‌های ممکن آخر کار استخاره می‌کنیم.

24-همیشه برای ما مرغ همسایه غاز است.

25-به هیچ وجه انتقادپذیر نیستیم و فکر می‌کنیم که کسی که عیب ما را می‌گوید بدخواه ماست.

26-چشم دیدن افراد برتر از خودمان را نداریم.

27-به هنگام مدیریت در یک سازمان زور را به درایت ترجیح می‌دهیم.

28-وقتی پای استدلالمان می‌لنگد با فریاد می‌خواهیم طرف مقابل را قانع کنیم.

29-در غالب خانواده‌ها فرزندان باید از والدین حساب ببرند، به جای اینکه به آنها احترام بگذارند.

30-اعتقاد داریم که گربه را باید درب حجله کشت.

31-اکثراً رابطه را به ضابطه ترجیح می‌دهیم.

32-تنبیه برایمان راحت‌تر از تشویق است.

33-غالباً افراد چاپلوس بین ما ایرانیان موقعیت بهتری دارند.

34-اول ساختمان را می‌سازیم بعد برای لوله‌کشی، کابل‌کشی و غیره صدها جای آن را خراب می‌کنیم.

35-وعده‌دادن و عمل نکردن به آن یک عادت عمومی برای همه ما شده است.

36-قبل از قضاوت‌کردن نمی‌اندیشیم و بعد از آن حتی خود را سرزنش هم نمی‌کنیم.

37-شانس و سرنوشت را برتر از اراده و خواست خود می‌دانیم.


به نظر شما چقدر از این عیوب هنوز هم وجود دارد ؟؟؟

هفت‌سین حسابی (فرهنگ و اجتماعی)

خاطره دکتر محمود حسابی از هفت‌سین

فرصت را غنیمت شمردم و خاطره‌ای به یاد ماندنی از بزرگ‌مرد علم دوران جناب دکتر محمود حسابی را از زبان خودشان براي شما عزيزان بيان ميكنم تا تفاوت بين ديدگاهها و نحوه زندگي را بهتر بشناسيم.

جناب دکتر محمود حسابي می‌فرمایند: در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون تصمیم گرفتم سفره  هفت‌سینی برای "انیشتین" و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینم و ایشان را برای سال نو دعوت کنم. ایشان خودشان کارتهای دعوت را طراحی می‌کنند و حاشیه‌ی آن را با گلهای نیلوفر که زیر ستونهای تخت‌جمشید هست تزئین میكنند و منشأ و مفهوم این گلها را هم توضیح می‌دهند چون می‌دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می‌کند. دکتر می‌گفت: "برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می‌دانستم "انیشتین" بدون ویلون‌اش جایی نمی‌رود تأکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما "انیشتین" ۲۰دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فوراً یک شمع به شمعهای روشن اضافه کردم و برای "انیشتین" توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می‌کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبتهای عمومی "انیشتین" از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمعها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم: "ایرانی‌ها در طول تمدن ۱۰هزار ساله‌شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته‌اند و از آن پاسداری کرده‌اند. برای ما ایرانی‌ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می‌تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد..."

آقای دکتر می‌خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می‌گفت بعدها "انیشتین" به من گفت: "وقتی برمی‌گشتیم به خواهرم گفتم حالا می‌فهمم معنی یک تمدن ۱۰هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می‌رویم درخت قطع می‌کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می‌دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی‌ها برمی‌گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."

بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می‌کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می‌کنند. به گفته‌ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت‌زده شده بودند. همه از این آوا متعجب می‌شوند و از آقای دکتر توضیح میخواهند. ایشان میگویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. "انیشتین" از آقای دکتر میخواهند که قطعه‌ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود "انیشتین" که چشمهایش را بسته بود چشم‌هایش را باز کرد و گفت:  "دقیقاً من هم همین را برداشت کردم" و بعد بلند شد تا سفره هفت‌سین را ببیند.

آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می‌شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می‌دهد که این در واقع هفت‌چین یعنی هفت انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می‌شود به نشانه‌ی رویش. ماهی با "م" به نشانه‌ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه‌ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه‌ی فروغ زندگی و ... همه متعجب می‌شوند و "انیشتین" می‌گوید: "آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می‌دهد." آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی‌زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراگ این مفاهیم عمیق را درک می‌کردند. بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می‌دهند که این کاسه ۱۰هزارسال قدمت دارد. آب نشانه‌ی فضاست و نارنج نشانه‌ی کره زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست.  "انیشتین" رنگش می‌پرد عقب عقب می‌رود و روی صندلی می‌افتد و حالش بد می‌شود. از او می‌پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می‌گوید: "ما در مملکت خودمان ۲۰۰ سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از ۱۰هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می‌دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"

زندگی و پرواز (اعتقادی)

زندگی یک فهم است،

فکر زنجیر کنی یا پرواز،

در همان خواهی ماند.

در فضائل خانه (جملات قصار)

ثروت خانه در شادي

زيبايي خانه در پاكيزگي

شرافت خانه در دوستي

سعادت خانه در خداپرستي

و حرارت خانه در عشق است.

"دكتر الهي قمشه‌اي"

سرانجام کار ( عبرت و آموزنده)

مَرد پلیدی، در آستانه مرگ، کنار دروازه‌ی دوزخ به فرشته‌ای برمی‌خورد. فرشته به او می‌گوید: فقط کافی است در زندگی‌ات یک کار خوب انجام داده باشی، و همان ياری‌ات می‌کند... خوب فکر کن.

مرد به یاد می‌آورد که یکبار، هنگامی که در جنگلی راه میرفت، عنکبوتی را سر راهش دید و راهش را کج کرد تا آن را له نکند.

فرشته لبخند میزند و تار عنکبوتی از آسمان فرود می‌آید تا مرد بتواند از راه آن به بهشت صعود کند. گروهی از محکومان دیگر نیز از تار عنکبوت استفاده میکنند و شروع میکنند به بالا رفتن از آن... اما مرد، از ترس پاره شدن تار، به سوی آنها برمی‌گردد و آنها را هُل می‌دهد. در همین لحظه، تار پاره میشود، و مرد بار دیگر به دوزخ برمی‌گردد…

صدای فرشته را می‌شنود که: " افسوس، خودخواهی‌ات تنها کار خوبی را که انجام داده بودی، به پلیدی تبدیل کرد."

غفلت نکن (جملات قصار)

یک ساعت غافل شدم ،

صد سال راهم دور شد.

 

حكايت سقراط و مرد نگران (عبرت و آموزنده)

روزي سقراط ، مردي را ديد که خيلي ناراحت و متأثر است. علت ناراحتيش را پرسيد، پاسخ داد: "در راه که مي‌آمدم يکي از آشنايان را ديدم. سلام کردم جواب نداد و با بي‌اعتنايي و خودخواهي گذشت و رفت و من از اين طرز رفتار او خيلي رنجيدم."

سقراط گفت: "چرا رنجيدي؟"  مرد با تعجب گفت: "خب معلوم است، چنين رفتاري ناراحت‌کننده است."

سقراط پرسيد: "اگر در راه، کسي را مي‌ديدي که به زمين افتاده و از درد و بيماري به خود مي‌پيچد، آيا از دست او دلخور و رنجيده مي‌شدي؟"

مرد گفت: "مسلم است که هرگز دلخور نمي‌شدم. آدم که از بيماربودن کسي دلخور نمي‌شود!"

سقراط پرسيد: "به جاي دلخوري چه احساسي مي‌يافتي و چه مي‌کردي؟"

مرد جواب داد: "احساس دلسوزي و شفقت. و سعي ميکردم طبيب يا دارويي به او برسانم."

سقراط گفت: "همه‌ اين کارها را به خاطر آن ميکردي که او را بيمار مي‌دانستي، آيا انسان تنها جسمش بيمار مي‌شود؟ و آيا کسي که رفتارش نادرست است، روانش بيمار نيست؟ اگر کسي فکر و روانش سالم باشد، هرگز رفتار بدي از او ديده نمي‌شود. بيماري فکر و روان نامش "غفلت" است و بايد به جاي دلخوري و رنجش، نسبت به کسي که بدي ميکند و غافل است، دل سوزاند و کمک کرد و به او طبيب روح و داروي جان رساند. پس از دست هيچکس دلخور مشو و کينه به دل مگير و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسي بدي ميکند، در آن لحظه بيمار است."

اسکناس 100 يوروئي – تجارت مدرن!!! (مدیریتی)

ماه آپريل است، در يکي از سواحل درياي سياه، باران مي‌بارد، و شهر کوچک همانند صحرا خالي به نظر مي‌رسد. درست هنگامي است که همه در يک بدهکاري به سر مي‌برند و هر کدام بر مبناي اعتبارشان زندگي را گذران مي‌کنند.

ناگهان، توريست بسيار ثروتمندي وارد شهر مي‌شود. او وارد تنها هتلي که در اين ساحل است مي‌شود، اسکناس 100 يوروئي را روي پيشخوان هتل مي‌گذارد و براي بازديد اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا مي‌رود.

صاحب هتل، اسکناس 100 يوروئي را برمي‌دارد و در اين فاصله مي‌رود و بدهي خودش را به قصاب مي‌پردازد.

قصاب اسکناس 100 يوروئي را برمي‌دارد و با عجله به مزرعه پرورش خوک مي‌رود و بدهي خودش را به مزرعه‌دار مي‌پردازد.

مزرعه‌دار، اسکناس 100 يوروئي را با شتاب براي پرداخت بدهي‌اش به تأمين‌کننده خوراک دام و سوخت مي‌دهد.

تأمين‌کنندۀ خوراک دام و سوخت، براي پرداخت بدهي خود، اسکناس 100 يوروئي را با شتاب نزد شهردار که به او بدهکار بود مي‌برد.

شهردار  اسکناس را فوراً به هتل مي‌آورد زيرا او به صاحب هتل بدهکار بود چون هنگاميکه دوست خودش را يکشب به هتل آورد، اتاق را به اعتبارش کرايه کرده بود تا بعداً پولش را بپردازد.

حالا هتلدار اسکناس را روي پيشخوان گذاشته است.

در اين هنگام توريست ثروتمند پس از بازديد اتاقهاي هتل برمي‌گردد و اسکناس 100 يوروئي خود را برمي‌دارد و ميگويد از اتاقها خوشش نيامده و شهر را ترک مي‌کند.

***

در اين پروسه هيچکس صاحب پول نشده است. ولي به هرحال همه شهروندان در اين هنگامه بدهي به هم ندارند. همه بدهي‌هايشان را پرداخته اند و با يک انتظار خوشبينانه‌اي به آينده نگاه مي‌کنند.

***

خوب است بدانيد، که دولت انگلستان از آغاز تا كنون در طول دوره موجوديتش، به اين نحو معامله مي‌کند. 

چو موج باش كه از صخره در عَدَم نشوي (حیدر یغما)

چو موج باش كه از صخره در عَدَم نشوي

چو كوه باش كه از بادِ تند خَم نشوي

چو شمع باش كه گر صدهزار شمع دگر

فروزد از تو، تو يك ذرّه بيش و كم نشوي

ز تُندباد قضا سرنگون نخواهي شد

اگر ز حرف كسان بي‌جهت عَلَم نشوي

فلك براي عروج تو ره گشوده، برو

گشاي بال، كه از خستگي دژم نشوي

عقاب چرخ و فلك، پَر به پاي تو ريزد

چو لاشخوار اگر بندۀ شكم نشوي

حديث عشق ندارد كتاب، اي يغما

مرو به مدرسه تا نوكر قلم نشوي!

شعر از: حیدر یغما

اندوه (فرهنگ و اجتماعی)

ببین فرهنگمون چقدر بالا رفته...

از توي کیفم دوهزارتومانی درآوردم و به راننده دادم. هشت‌هزار تومان پول داشتم، چهار تا دوهزارتومانی.

راننده گفت: خرده بده خانوم. گفتم خرده ندارم، هفتم‌تير پیاده می‌شم.

گفت: نگه می‌دارم برو خرد کن بیار. گفتم من نمی‌کنم این کار رو آقا !

گفت: یعنی چی؟ گفتم وظیفه‌ی من نیست.

گفت: خانوم وظیفه‌ی شماست وقتی می‌خوای بیای سوار تاکسی بشی اول نگاه کنی ببینی پول خرد داری یا نه... برنمی‌گشت نگاهم کند. گفتم مجلس تصویب کرده؟‌ اگه قرار باشه از صبح سوار هر ماشینی می‌شم خرد بدم باید به جای کیف با خودم گونی وردارم...

بدون اینکه سرش را برگرداند دوهزار تومانی را پس داد و گفت به سلامت. نه خردتو خواستیم نه درشتتو. می‌خواست شرمنده‌ام کند. یا خودش را در نقش بازیکن ایرانی می‌دید که با بازیکن اسرائیلی وارد رقابت نمی‌شود و مسابقه را واگذار می‌کند.

دوهزار تومانی را گرفتم و گذاشتم تو جیبم و پیاده شدم. در را بستم و یک‌طرف شالم ماند لای در و هر چه کشیدم نیامد. به تقلا افتادم در را باز کنم شال را نجات بدهم که ماشین حرکت کرد و بقیه‌ی شالم از سرم کشیده شد و باهاش رفت.

شال قرمزی که از توی مترو خریده بودم دو هزار و پانصد تومان داشت همین‌طور دور می‌شد و بال‌بال می‌زد. فكر كنم راننده به اين مي‌انديشيد كه: "قبل از اینکه عرق فرد خشک شود انتقامت را بگیر !"

دستم را عین اسرای بعثی گذاشتم روی سرم. زير پل عابر پیاده‌ی هفتم‌تیر بودم و مانده بودم چه کنم. چند نفر دوره‌ام کردند. یکی‌شان کتش را درآورد و گفت خانوم اینو بنداز رو سرت تا نگرفتن ببرنت. گفتم نمی‌شه که آقا. یکی گفت بیا این دستمالو بنداز سرت تا از اونور خیابون برات روسری بخرم. مثل آتشی بودم که می‌خواستند با بیل خاموشم کنند. گفتم نمی‌خوام آقا اگه می‌شه یه دربست بگیرید برم. هفت‌ هشت نفری دورم جمع شده بودند و یکی‌دوتاشان داشتند با موبایل ازم فیلم می‌گرفتند. انگار آدم به این لختی تو عمرشان ندیده بودند. گفتم یعنی چی؟‌ از چی فیلم می‌گیری آقا؟ صدایی از پشت سرم گفت همیشه یه زاپاس همرات باشه آبجی. زنی گفت بیا این پلاستیکو بذار رو سرت من برم برات یه شالی روسری‌ای چیزی بگیرم. کیسه پلاستیک دسته‌دار را کشیدم روی سرم و تعداد موبایل‌هایی که به طرفم گرفته شده بود بیشتر شد. دستم را گرفتم جلوی صورتم. مثل کسی که تو لباسش خرابکاری کرده، مثل کسی که یک‌دفعه زیپ شلوارش در رفته يا قبل از رسیدن به قرار مهمش افتاده توی جوب، يا توي یک جلسه‌ی رسمی آروغ بلندی زده و ...

***

تعداد موبایل‌هایی که به طرفم گرفته شده بود بیشتر و بيشتر شده بود !!! 

آسودگی (جملات قصار)

بهتر است نتوانند شما را درک کنند و بمیرید،

تا اینکه زندگی تان را به توضیح دادن بگذرانید.

"ویلیام شکسپیر"

طنز (طنزهای کامپیوتری)

شمام وقتی از خواب بیدار میشید چند دقیقه تو جاتون میمونین تا لود بشین؟

من یه ربع طول میکشه تا لود بشم ، فکر کنم ویروس دارم!

::
::

ﺷﺮﻛﺖ ﺟﯽ ﺍﻝ ﺍﯾﮑﺲ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﻪ ﻛﻪ ﮔﻮشی ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺭﺍﺣﺖ ﺍﺯ ﺟﯿﺐ ﺩﺭﻣﻴﺎﺩ

دیگه ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻪ ﻣﺎ ﯾﻪ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﮐُــﺮﺩﯼ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺗﺒﻠﺖ ﻣﯿﺬﺍﺭﯾﻢ ﺗﻮﺵ !

ﺍﺧﯿﺮﺍً ﻟﭗﺗﺎﭘﻢ ﺗﻮﺵ ﺗﺴﺖ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﺑﺎﺯﻡ ﻣﺜﻞ ﺁﺏ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺩﺭ ﻣﻴﺎد.

::
::

به مامانم میگم موهام میریزه، میگه کمتر برو اینترنت!

خواستم بگم اگه دردی، مرضی، سرطانی ، چیزی دارین بگین از مامانم بپرسم دلیلش چیه!

::
::

من نمیدونم اول هندزفری اختراع شد بعد گره کشف شد ، یا اول گره کشف شد بعد هندزفری !

 

بخندیم(5 از 5) (لطیفه،جوک)

موبایلم امروز بهم گفت: منُ چرا میزنى به شارژ؟ واسه کى؟ واسه چى؟

هیچ جوابى نداشتم بدم ، فقط از اتاق رفتم بیرون گذاشتم کمى با خودش خلوت کنه.

::
::

وقتی یکی هی می‌خواد یه چیزی بهت بگه بعد میگه: "بی‌خیال"

باید اینقدر بزنیش تا بفهمه بی‌خیال یعنی چی ...

::
::

ﻣﺎ ﺯ ﯾﺎﺭﺍﻥ ﭼﺸﻢِ ﯾﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ؛ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺩﮐﺘﺮ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻗﺮص ضد ﺗﻮﻫﻢ ﺩﺍﺩ ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﺷﮑﺮ الآﻥ ﺑﻬﺘﺮﯾﻢ!

::
::

یادش بخیر ﭼﻪ ﺫﻭﻗﯽ می‌کردیم ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻌﻠﻢ ﻣﯽﮔﻔﺖ ﺑﺮﻭ ﺍﺯ ﺩﻓﺘﺮ ﮔﭻﺭﻧﮕﯽ ﺑﯿﺎﺭ !

ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻣﺸﻌﻞ ﺍﻟﻤﭙﯿﮏ ﺭﻭ ﺳﭙﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﻬﻤﻮﻥ ...

::
::

(ببخشید از تعریف این خاطره ، از همه دوستای محترم پوزش میخوام ...) :

ﺩﻡ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﯾﻪ مهت ﮐﻮﺩﮎ ﻫﺴﺖ یه ﻧﺎﻇﻢ ﺯﻥ ﻏﺮﻏﺮﻭ ﺩﺍﺭﻩ.

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺯﻭﺩ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﺍﺩ ﻣﯿﺰﺩ:

ﺍﻣﯿﺮ ﻋﻠﯽ ﻧﺪﻭ

ﺍﻣﯿﺮ ﻋﻠﯽ ﻧﮑﻦ

ﺍﻣﯿﺮ ﻋﻠﯽ ﯾﺎﺷﺎﺭ ﺭﻭ ﻧﺰﻥ

ﺍﻣﯿﺮ ﻋﻠﯽ ﺍﺳﺒﺎب‌ﺑﺎﺯﯼ مهتی ﺭﻭ ﺑﻬﺶ ﺑﺪﻩ

ﺍﻣﯿﺮ علی ...

ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﭘﺮﯾﺪ ﯾﻬﻮ ﻗﺎﻃﯽ ﮐﺮﺩ ﺳﺮﺷﻮ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﮐﺮﺩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ:

ﺍﻣﯿﺮ ﻋﻠﯽ ﺗﻮﻟﻪ ﺳﮓ دهن ما رو  سرویس کردی ﯾﻪ ﺟﺎ ﺑﺘﻤﺮﮒ ﺩﯾﮕﻪ ﮐﺮه خر ...

هیس ، هیچی نگید ، بابام اصاب نداره ، یه چی میگه بهتون.

::
::

هنوز دانشمندان در مورد آدمایی که با عینک آفتابی تو اتاق عکس میندازن به نتیجه خاصی نرسیدن!

::
::

من بچه که بودم یه دونه از این عینک شنا داغونا داشتم حموم که میخواستم برم با خودم میبردم، بعدش تشت رو آب میکردم با کله میرفتم توش و ساعتها به شاد میزیستم!

::
::

دنبال یه شرکت حمل و نقل معتبر می‌گردم که مرده‌شور اوقات فراغتمو ببره

::
::

امروز که از خواب بیدار شدم از خودم پرسیدم:

زندگی چه می‌گوید ؟

جواب را در اتاقم پیدا کردم:

سقف گفت: اهداف بلند داشته باش!

پنجره گفت: دنیا را بنگر!

ساعت گفت: هر ثانیه با ارزش است!

آیینه گفت: قبل از هر کاری به بازتاب آن بیندیش!

تقویم گفت: به روز باش!

درب گفت: در راه هدفهایت سختیها را هُل بده و کنار بزن!

زمین گفت: با فروتنی نیایش کن!

و در آخر تختخواب گفت: ولش کن بابا ، بگیر بخواب!

::
::

اگه اونی که هست و نیست می‌بود

و اونی که نیست و هست نبود

حال من اینطوری که هست نبود

و اونطوری که نیست می‌بود ...

::
::

خدایا ، هیچ جوونی رو از در هیچ یخچالی ناامید برنگردون !

 

بخندیم(4 از 5) (لطیفه،جوک)

رفیقم میخواد بره حج

بهش میگم سوغاتی برامون چی میاری؟

میگه اگه جریان ول کردن مغازه‌ها موقع نماز واقعیت داشته باشه ،

واسه همه‌تون همه چی میارم!

::
::

برنامه امشبم اینه که نصفه شب برم یه لگد بزنم به درختای جلو پنجره.

این گنجیشکا بدخواب شن، صبح خواب بمونن

مام یکم بیشتر بخوابیم

::
::

آدم‌ها را باید از روی منت‌هایی که وسط دعوا سر آدم می‌گذارند شناخت.

::
::

خـــاطــرات هـمـه دخــتـرا شـبــیـه بـه هـمـه ،

فـقـط اسـم پـسـراش بـا هـم فـرق مـیکـنـه...

::
::

یکی از برنامه‌های زندگیم واسه آینده اینه که یه انار رو بازش کنم بشمرم،

ببینم چند تا دونه‌ی انار واقعاً توشه !!! خیلی برام سؤاله ...

موز رو شمردم فقط یه دونه توش بود!

::
::

ﻣﺮﺩﻡ ﺳﺎﻝ ﺑﻪ ﺳﺎﻝ ﻣﯿﺮﻥ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﮐﻪ ﻭﯾﺰﺍﺷﻮﻥ ﺑﺎﻃﻞ ﻧﺸﻪ ،

ﻣﻨﻢ ۳ ﻣﺎﻫﯽ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺧﻂ ﺍﯾﺮﺍﻧﺴﻠﻢ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻢ ﺗﺎ ﯾﻪ ﻭﻗﺖ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺶ ﻧﺪﻡ!

::
::

ﺩﻭﺳﺘﻢ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪﮔﯽ ﺳﻮﺳﯿﺲ ﮐﺎﻟﺒﺎﺱ ﺩﺍﺭﻩ

ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﺮﺩ، ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺍﻭﻣﺪ ﺗﻮی ﻣﻐﺎﺯﻩ

ﮔﻔﺖ:  500 ﮔﺮﻡ ﮊﺍﻣﺒﻮﻥ ﻣﺮﻍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ

ﺩﻭﺳﺘﻢ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ می‌کشید ، ﺩﺧﺘﺮﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ:

ﺧﯿﺎﻟﻢ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻪ کیفیتش خوبه ؟

ﺩﻭﺳﺘﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﻠﻪ ، ﺑﺮﺍی ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﯿﺒﺮﻡ

ﺑﻌﺪ ﮔﻔﺖ ﺷﺪ ۷۰۰ ﮔﺮﻡ ، ﺍﺷﮑﺎﻝ ﻧﺪﺍﺭﻩ ؟

ﺩﺧﺘﺮﻩ ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ ﺳﮕﻢ ﭼﺎﻕ ﻣﯿﺸﻪ، ﮐﻤﺶ ﮐﻦ.

(حالا ﺩﻭﺳﺘﻢ رو تصور کنین) ...

::
::

اونقدر بدم میاد وقتی از خواب پا میشم به جای صبحانه ، ناهار میزارن جلوم.

::
::

یارو تصادف میکنه بیهوش میشه میبرنش بیمارستان

بعد از یه مدت به هوش میاد میگه: مثل اینکه تو بهشتم ؟!

زنش میگه: کوری نمیبینی نشستم کنارت !؟

::
::

شما هم وقتی میخواهید ببینید یکی خوابه و داره نفس میکشه یا نه ،

به جای اینکه صداش کنید

نگاه شکمش میکنید ببینید بالا و پایین میشه یا فقط من اینجوریم !؟

::
::

دیدید این فیلمارو که بچه گم میشه وقتی پدر مادرش پیداش میکنن

نیم ساعت تو بغل همدیگه گریه میکنن.

ولی ما که بچه بودیم گم که میشدیم

بعد از اینکه پیدامون میکردن نیم ساعت کتک میخوردیم 

::
::

قانون نانوشته‌ای از نیوتون:

" ﺍﮔﺮ ﺍﻣﻮﺭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﺭﻫﺎ ﮐﻨﯽ ﺑﺪﺗﺮ ﻣﯿﺸﻦ ؛ ﺍﮔﺮ ﺩﺧﺎﻟﺖ ﮐﻨﯽ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺑﺪﺗﺮ ﻣﯿﺸﻦ! "

 

بخندیم(3 از 5) (لطیفه،جوک)

دقت کردین ؟!  این "منبع موثق" دهن لق‌ترین آدمیه که تا الآن دیدم.

::
::

اعتراف می‌کنم:

زمان بچگی وقتی برق می‌رفت روی زنگ همه همسایه‌ها چسب نواری میچسبوندیم.

حالا شما زمان اومدن برق رو تصور کنین!

::
::

امشب سر یه موضوع الکی که حق با من بود با بابام حرفم شد. بابام ، هم می‌خواست معذرت‌خواهی کنه ، هم غرورش نمیذاشت. خلاصه طی یه حرکت انقلابی رفت کولر رو روشن کرد.

::
::

آیا می‌دانید زبان ایرانی مختصرترین زبان دنیاست؟

مثال: معادل جمله‌ی «میری سریع این کار رو انجام میدی و برمیگردی» ، یک کلمه است:

« اومدیا »

::
::

میدونین چرا باباها توی زمستون گرمشونه ، توی تابستونم سردشونه ؟!

اگه شما هم یه بار برید قبض‌ها رو پرداخت کنین ، کل تنظیمات بدنتون بهم میخوره.

::
::

یارو میره دکتر دستشو محکم تکون میده میگه آقای دکتر من اینجوری میکنم درد میگیره ،

دکتره میگه خب نکن.

::
::

تصور کنین دخترا برن جبهه جنگ:

کتی: اون دشمن رو تیر بارون کن

نه حیفه خوشگله دلم نمیاد بکشمش؛ نمیخوام.

سارا: اون پسره رو بمبارون کن

نه شبیه رضاست نمیتونم بکشمش.

مهسا: تفنگ‌ها رو پر کن

باشه؛ یه لحظه وایسا موهامو ببندم.

نیلو: خشاب‌ها رو بیار

أه یه سوسک داره رو خشابا راه میره.

شبنم: اون پسره رو بکش

وای نه نمیتونم خون ببینم.

سوسن هفتیرا رو پر کن

أه دیدین چی شد ناخنم شکست!

::
::

پیراهن تازه‌مو با کلی ذوق و شوق به بابام نشون دادم.

میگه مبارکه عین رو بالشیای خدا بیامرز مادربزرگمه!

::
::

زنه شوهرش رو واسه نماز صبح بیدار کرد. شوهر گفت بذار کمی دیگه بخوابم بعداً قضا می خونم. زن گفت نمیشه شرع گفته نماز رو باید به وقت خودش بخونی.

مرد گفت ولی شرع گفته میتونین تا چهار تا زن هم داشته باشین.

زن گفت بخواب عزیزم هر وقت خواستی نمازت رو قضا کن، خدا خیلی بخشندست.

::
::

قبلاً می‌گفتن مرد باید ایستاده بمیرد یا با گلوله سربی توی سینه.

مردای امروزم زیر موچین و بوتاکس و پروتز و عمل بینی‌ جون ندن خیلیه!

::
::

ﭼﻬﺎﺭ ﻧﻔﺮ ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎکسی ﻣﯿﺸﻦ ﻭﻟﯽ ﮐﺮﺍﯾﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻦ ﺑﺪﻥ!

ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺸﻦ ﻭ فرار کنن!

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﭼﻬﺎﺭﺗﺎﺷﻮﻥ ﺩﺭهای ﻣﺎﺷﯿﻨﻮ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻦ ﻭ با سرعت ﭘﺎ ﺑﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﺬﺍﺭﻥ.

ﻣﯿﺮﻥ ﺗﺎ ﻣﯿﺮﺳﻦ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﻫﯿﭽﮑﯽ ﻫﯿﭽﮑﯽ ﺭﻭ ﻧﻤﯿﺪﯾﺪ

ﻭ ﻓﻘﻂ ﺻﺪﺍﯼ تند تند زدن ﻧﻔﺴﺸﻮﻥ ﻣﯿﺎﺩ

ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ زد رو شونه ﺑﻐﻠﯿﺶ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ ﻓﮑﺮﺷﻮ بکن ﺣﺎﻻ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ داره

بهش گفت بابا راننده منم، فقط بگین چی شده !؟

::
::

به یارو ﻣﯿﮕﻦ ﺯﻭﺭﺕ ﺑﻪ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﻣﻴﺮﺳﻪ؟

میگه ﺁﺟﺮ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺑﺎﺷﻪ ، ﺗﻌﺪﺍﺩ ﻣﻄﺮﺡ ﻧﻴﺴﺖ!

 

بخندیم(2 از 5) (لطیفه،جوک)

بعد از کلاس به دختره گفتم جزوه‌تون رو بدید کپی کنم

کپی بسته بود بهش گفتم من وسیله دارم توی شهر میرم ، شمام بیاید که جزوه رو کپی کنم، اونم گفت میشه دوستام هم بیان ؟

من گفتم شرمنده ماشین من کوپه هستش فقط واسه ۲ نفر هستش !

یهو یه نیش خند زد بعد رفت پیش دوستاش و پچ پچ کرد اومد که بریم

تو راه هی سؤال می‌پرسید که اسمتون چیه و ...

دوستاش به فاصله چند قدم قبل از ما میومدن

تا رسیدیم درب دانشگاه و رفتیم نزدیک ماشین

وقتی در وانت رو باز کردم قیافه این بشر دیدنی بود

یهو دوستاش شروع کردن به خندیدن

منم یهو زدم زیر خنده

دختره هم ۲-۳ تا فحش داد جزوشم نداد رفت پیش دوستاش

::
::

گاهی کسی را دوست داریم اما او نمی‌فهمد

گاهی کسی ما را دوست دارد اما ما نمی‌فهمیم

خلاصه یه مشت نفهم دور هم جمع شدیم تشکیل اجتماع دادیم !

::
::

یکی از فانتزیام اینه که خواهرم اسمش سحر باشه

توی ماه رمضون صداش کنیم

سحر، سحره

تا سحره پاشو سحری بخور سحر !

::
::

خسته شدم از آدمایی که موقع رفتن میگن: تو خیلی خوبی! من لیاقت تو رو ندارم!

بی‌لیاقتهای عزیز! لطفاً برای رفتن یه ذره خلاقیت به خرج بدین...

::
::

احترام گذاشتن به بعضیا ، مثه تکون دادن پارچه‌ی قرمز جلوی گاوه !

::
::

گفت دهانت بوی شیر می‌دهد و رفت ...

به او بگویید حالا بوی دروغ می‌دهد ، برگرد !

::
::

خواستم بگویم "به جهنم که رفتی" دیدم واژه‌ی بهتری هم وجود دارد:

"به همین روزهای من که رفتی" ...

::
::

ﺑﻪ ﺑﻌﻀﯿﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ: ﺭﻓﺘﯽ؟  ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﺮﻭ  ﻗﺎﻃﯽ ﺁﺩﻣﺎ ﻧﺸﯽ !!!

::
::

ﺍﻭﻟﻴﻦ ﻛﺎﺭﻯ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺑﭽﮕﻰ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺧﻮﺩﻡ ﻳﺎﺩ ﺑﮕﻴﺮﻡ ﻧﺎﺧﻦ ﮔﺮﻓﺘﻦﺑﻮﺩ، ﭼﻮﻥ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﻨﺪ ﺍﻭﻝ ﺍﻧﮕﺸﺘﻢ رو ﺟﺰء ﻧﺎﺧﻦ ﺣﺴﺎﺏ ﻣﻰﻛﺮﺩ.

::
::

پسره ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻣﯿﮕﻪ:

ﭘﻨﺞ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻦ ﺑﺪﻩ

ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻣﯿﮕﻪ ﭼﯽ ؟

ﭼﻬﺎﺭ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻦ!

ﺳﻪ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﻭﺍﺳﻪ ﭼﯽ ؟

ﺑﭽﻪﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻭﺯﯼ ﺩﻭ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻦ ﻣﯿﮕﯿﺮﻥ

ﺑﺎ ﻫﻤﻮﻥ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻦ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﯿﺎﻥ

ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﭘﻮﻧﺼﺪ ﺗﻮﻣﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ؟

ﺑﺎﺑﺎﯼ ﻣﻦ ﺳﯿﺼﺪ ﺗﻮﻣﻦ ﺑﻪ ﻣﻦ نمی‌داد ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﺨﻮﺍﻡ ﺩﻭﯾﺴﺖ ﺗﻮﻣﻦ ﺑﺪﻡ!

ﺑﯿﺎ ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻦ ﺻﺪ ﺗﻮﻣﻦ ﺭﻭ ﺑﮕﯿﺮ.

ﭘﺴﺮﻩ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﺩﯾﺪ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺗﻮﻣﻨﯿﻪ !

::
::

دقت کردین وقتی مهمون میاد

آشغال ریزه‌های روی قالی چقدر به چشم میان و بزرگ میشن؟!

اصلاً میان جلو سلام و احوالپرسی میکنن

::
::

رفتم الکتریکی محله‌مون گفتم: زنگ درمون خرابه

یارو گفت: برو میام درست میکنم

هرچی منتظر شدم نیومد

رفتم مغازش میگم چرا نیومدی؟

میگه اومدم هر چی زنگ زدم هیچکس درو باز نکرد

 

بخندیم(1 از 5) (لطیفه،جوک)

شماهام وقتی بچه بودین مامان باباتون بهتون میگفتن اگه دستتون رو از پنجره ماشین بیرون کنید کامیون میاد میزنه دستتون قطع میشه؟

یا فقط پدر و مادر من با روح و روان من بازی میکردن؟

::
::

ﺍﮔﺮ ﺩﯾﺪﯼ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺑﺮﺩﺭﺧﺘﯽ ﺗﮑﯿﻪ ﮐﺮﺩﻩ ، ﺳﺮﯾﻊ ﺑﯿﺎﺭﯾﺪﺵ ﮐﻨﺎﺭ یهو ﮔﻼﺑﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﺗﻮ ﺳﺮﺵ ﭼﺎﺭﺗﺎ ﻓﺮﻣﻮﻝ ﺑﻪ ﻓﯿﺰﯾﮏ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻣﯿﮑﻨﻪ ، ﺑﺪﺑﺨﺖ ﻣﯿﺸﯿﻢ.

::
::

یه دسته از پشه ها پشه نیستن که ، عقابن تو لباس پشه کثااااافتاااا !

::
::

والا مام زدیم به سیم آخر ولی قبلش یکی سیم آخرو زده بود به برق !

::
::

دیروز سر چهارراه یه نفر اومد گفت: گل میخای؟

منم مثل فیلما پنج تومن دادم و گفتم همشو بده. بعد یارو گفت: ببخشید آقا دونه‌ای چهار تومنه !

::
::

خونمون از ترس مامانم طوری فرهنگ‌سازی شده که همه با لیوان میرن دم یخچال ولی پارچو سر میکشن و خیلی آروم میان لیوانو میزارن سر جاش میرن...

::
::

هر بار به خودم میگم امشب یه شام سبک میخورم ؛ ولى یه ندایى از اعماق وجودم خودش زنگ میزنه پیتزا سفارش میده!

::
::

توی خونه ، مامانم تو غذا نمک نمی‌ریزه ، اعضای خونواده لقمه‌هاشونو میمالونن به من بعد میخورن. تا این حد من سرشار از با نمک بودنم.

::
::

ملّت Love میترکونَن ؛ ما از این پلاستیک حبابدارا ...

::
::

پشه‌ها قبل از اینکه لامپ اختراع بشه دور چی جمع میشدن؟ خب برن همونجا.

::
::

یکی از سخت‌ترین کارهای این دوره و زمونه اینه که بدونی چه جوری با یه بچه رفتار کنی که بهت فحش نده !

::
::

دقت کردین اونا که روزه نمیگیرن با جدیت کامل همیشه سر سفره افطار و سحر حاضرن ؟

 

راز من (شعر)

هيچ جز حسرت نباشد كار من

بخت بد بيگانه‌اي شد يار من

بي‌گنه زنجير بر پايم زدند

واي از اين زندان محنت‌بار من

واي از اين چشمي كه مي‌كاود نهان

روز و شب در چشم من راز مرا

گوش بر در مي‌نهد تا بشنود

شايد آن گمگشته آواز مرا

گاه مي‌پرسد كه اندوهت ز چيست؟

فكرت آخر از چه رو آشفته است

بي‌سبب پنهان مكن اين راز را

درد گنگي در نگاهت خفته است

گاه مي‌نالد به نزد ديگران

كو دگر آن دختر ديروز نيست

آه آن خندان لب شاداب من

اين زن افسرده مرموز نيست

گاه مي‌كوشد كه با جادوي عشق

ره به قلبم برده افسونم كند

گاه مي‌خواهد كه با فرياد خشم

زين حصار راز بيرونم كند

 

بهترین سوگند (شعر)

نه تو می‌مانی و نه اندوه

و نه هیچ‌ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آنچنانی که فقط خاطره‌ای خواهد ماند

لحظه‌ها عریانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه ، نه!  آیینه به تو خیره شده‌ست

تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید

و اگر بغض کنی

آه از آیینه دنیا که چه‌ها خواهد کرد

گنجه دیروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!

بسته‌های فردا همه  ای کاش ای کاش!

ظرف این لحظه ولیکن خالی‌ست

ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسید درب این خانه بر او باز مکن

تا خدا یک رگ گردن باقی‌ست

تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده

"شعر از: کیوان شاه‌بداغی"

توضیح: این شعر با اقتباس از شعر "سهراب سپهري" سروده شده و بعضاً دیده شده که در فضای مجازی، این شعر را به نام "سهراب" منتشر کرده‌اند!

به یاد داشته باشیم... (جملات قصار)

اشك‌هايي كه پس از هر شكست مي‌ريزيم ، همان عرقي است كه براي پيروزي نريخته‌ايم. "آدولف هيتلر"

 

هرگز نيروي آدم‌هاي احمق در گروه‌هاي بزرگ را دست‌ كم نگيريد."جرج كارلين"

 

ميگويند فردا بهتر خواهد شد ، مگر امروز فرداي ديروز نيست؟! "ويكتور هوگو"

 

به خاطر مردم تغيير نكن ، اين جماعت هر روز تو را جور ديگري مي‌خواهند.

 

از گوش دادن به سخنان دشمنان خود غافل نباشيد ، آنها اشتباهات شما را به خوبي بيان مي‌كنند. "ويليام شكسپير"

 

"زمان" كسي را تغيير نمي‌دهد ، "زمان"  فقط حقيقت‌ها را آشكار مي‌كند.

 

خدا پرسيد مي‌خوري يا مي‌بري؟

و من گرسنه پاسخ دادم: مي‌خورم.

چه ميدانستم "لذت‌ها" را مي‌برند ،

"حسرت‌ها" را مي‌خورند...؟ "حسين پناهي"

 

انسان‌ها هر چه حساس‌تر باشند ، رنج بيشتري مي‌كشند. "لئوناردو  داوينچي"

 

آنكس كه با ترديد قدم برميدارد ، به مقصد هم برسد ، به مقصود نمي‌رسد.

 

سخت است آزاد كردن نادان‌هايي كه زنجيرهاي خود را مي‌پرستند. "ولتر"

 

آيا مدارکي فيزيکي از يوفوها وجود دارد؟ (دانستنی ها)

آيا مدارکي فيزيکي از يوفوها وجود دارد؟

نوفولوژيست‌ها برخوردهاي مختلف با يوفوها را به چند نوع تقسيم‌بندي مي‌کنند. برخورد نزديک از نوع اول، حالتي است که در آن فرد از دور يک جسم پرنده ناآشنايي را مشاهده مي‌کند اما تجربه فراتر از اين نمي‌رود. برخورد نزديک از نوع دوم، زماني اتفاق مي‌افتد که يوفو يا جسم پرنده ناشناس از خود اثري فيزيکي بر جاي گذارد. برخورد نزديک از نوع سوم هم که دستمايه فيلمي به همين نام شد زماني اتفاق مي‌افتد که يک يوفو فرود آمده و شاهدان ماجرا، سرنشينان آن را ملاقات کنند. به همين ترتيب هم برخورد نزديک از نوع چهارم زماني است که شاهدان ماجرا توسط سرنشينان يک يوفو ربوده شوند. در اينجا به چند مورد از گزارشهاي برخورد نزديک از نوع دوم مي‌پردازيم که ادعا شده در دهه ۷۰ ميلادي به وقوع پيوسته‌اند و طي آنها يوفوها از خود آثار شگفت‌انگيزي برجاي گذاشته‌اند.

اثر اول حلقه نوراني روي زمين

يکي از موارد ادعا شده در شهر کوچک دلفوس در کانزاس اتفاق افتاد. مي‌گويند ساعت 18:30 ۲ نوامبر 1971 (11 آبان 1350)، راني جانسون ۱۶ ساله در حال انجام کارهاي عادي مزرعه بود که ناگهان با پديده‌اي روبه رو شد که زندگي‌اش را دگرگون کرد. او که سرش به کارش گرم بود، ناگهان متوجه صدايي غيرعادي شد. صدا ترکيبي بود از صداي موتور يک ماشين و چيزي شبيه صداي ماشين لباسشويي سپس محوطه اطراف او شروع به درخشيدن کرد؛ انگار پروژکتورهاي متعددي به ترتيب روشن شده و محيط را غرق در نوري مرموز مي‌کردند. در اين لحظه او متوجه جسمي به قطر حدود ۳ متر شد که در مقابلش در ارتفاع ۳ متري در هوا معلق شده بود. او که از آن چه ميديد حيرت زده بود، بعد از چند لحظه به خود آمد و متوجه شد که نور، صدا و درخشش زمين زير جسم در حال افزايش است. به نظر ميرسيد اين درخشش از زير جسم شناور در هوا به آرامي در حال ريختن روي زمين باشد. چند لحظه بعد، اين جسم که نور متصاعد شده‌اش ناگهان به طرزي انفجاري زياد مي‌شد بالا رفته و دور شد. راني که به دليل شدت نور بينايي‌اش را براي چند لحظه از دست داده بود، صداي بالا رفتن و حرکت آن را در بالاي درختان محوطه مي‌شنيد.

اثر دوم پنج دايره تو در تو

در اول سپتامبر 1974 (10 شهریور 1353) در شهر کوچک لنجنبرگ در ايالت ساسکاچوان کانادا، کشاورزي به نام ادوين فر هنگام انجام دادن کارهاي عادي مزرعه، با ترسناک‌ترين واقعه زندگي‌اش روبه رو شد. او در مزرعه ناگهان جسمي را مقابل خود ديد که در هوا شناور بود. سطح زيرين اين جسم، صاف و بالاي آن، گنبدي شکل به نظر مي‌رسيد و جلايي فلزي داشت. اين جسم در فاصله حدود ۵ متري از فر و در ارتفاع حدود ۳۰ سانتي‌متري از سطح زمين در هوا معلق بود و با سرعت زياد به دور خود مي‌چرخيد. هيچ صدايي از آن برنمي‌خاست. شکل ظاهري آن شبيه يک زنگ بود. او مي‌توانست علامت‌هايي را روي بدن آن ببيند. در قسمت پاييني آن، کمربندي قابل تشخيص بود. او که از ديدن اين منظره ترسيده بود، به سرعت به سمت تراکتور خود رفت تا از آن جا فرار کند، اما بعد از سوار شدن به تراکتور، ترس او به وحشتي عميق تبديل شد؛ زيرا در مقابل خود اسکادراني از اجسام يک شکل را مي‌ديد. چهار جسم ديگر مقابل او و در فاصله‌اي يکسان از يکديگر در يک نيم دايره صف‌آرايي کرده بودند. همگي آنها در حال چرخيدن به دور خود بودند. بعد از چند دقيقه که از اين ماجرا گذشت، اين اجسام يکي بعد از ديگري در آرايشي منظم به صورت عمودي به سمت بالا حرکت کردند. سپس در ارتفاعي يکسان، اين اجسام از خود ماده اي دودي شکل يا پودري به رنگ خاکستري آزاد کرده و از آن جا دور شدند. در اين زمان بود که فر متوجه شد چمن‌هاي زير هر يک از آنها روي زمين به صورت مارپيچي در هم پيچيده شده‌اند.

اثر سوم خشک شدن گياهان

ادعاي بعدي مربوط به ۸ اکتبر 1978 (16 مهر 1357)، در شهر تيتو در ميسوري است. مي‌گويند در اين روز مادربزرگ و نوه‌اي با پديده‌اي برخورد کردند که توضيحي براي آن نداشتند. آنها با جسمي بيضوي شکل به قطر حدود 1.20متر برخورد کردند که در وسط محوطه و در فاصله حدود ۵۶ متري خانه‌شان روي زمين نشسته بود. مادربزرگ خانواده همسر و پسرش را صدا کرد تا به آنها بپيوندند. تنها چيزي که به ذهن آنها مي‌رسيد، اين بود که آن جسم تکه‌اي فلز است که در اثر توفان به آن محل پرتاب شده. آنها اصلاً به چيزي غير عادي فکر نمي‌کردند تنها مي‌خواستند چيزي را که به مزرعه‌شان مربوط نيست از آن جا برداشته و بيرون بيندازند. ولي زماني که پدربزرگ تراکتور خود را روشن کرد تا آن را از آن جا ، جابه جا کند، ناگهان عجيب‌ترين اتفاق ممکن روي داد. جسمي که روي زمين بود، با جهشي، سه متر از زمين بالا رفته و در آن جا شناور شد. کساني که شاهد ماجرا بودند شوکه شده بودند. اين جسم بدون هيچ صدايي در حالي که به آرامي به دور خود مي‌چرخيد از آنها فاصله گرفت. سپس در مسير خود به سمت راست که در خلاف جهت باد بود، تغيير مسير داده و بعد از چند متر به سمت چپ و بعد دوباره به سمت راست پيچيد. اين جسم در طول مسير خود در حال ارتفاع گرفتن بود و آن قدر بالا رفت تا به يوفوي بسيار بزرگتري به شکل سيلندر در آسمان پيوست. در اين لحظه، سيلندر با سرعتي باورنکردني به دور دست‌ها شليک شد. بعد از اين اتفاق، پدربزرگ و پسرش به محلي که جسم روي زمين نشسته بود رفتند تا آن را بررسي کنند؛ اما با کمال تعجب مشاهده کردند گياهان زير يوفو همگي خشک شده و آب خود را از دست داده‌اند. اين نقطه به قطر 1.20 متر به رنگ قهوه‌اي درآمده بود. ويژگي‌هاي فيزيکي محل نشستن يوفو، نشان دهنده اين واقعيت بود که اتفاقي غير قابل توضيح در آنجا رخ داده بود. ادعا شده محل نشستن يوفو به طور مشخص با باقي نقاط محوطه تفاوت داشت. برگهاي گياهان اين نقطه سوزانده نشده بودند؛ بلکه آب درون آنها بيرون کشيده شده بود.

اثر چهارم خرابي ماشين

آثار به جاي مانده بر زمين، تنها چيزي نيستند که از يوفوها باقي مانده‌اند، ادعا شده در صبح ۲۷ آگوست 1979 (5 شهریور 1358)، در وارن ايالت مينسوتا، براي ول جانسون، معاون کلانتر اتفاق عجيبي افتاد. او هنگام رانندگي در جاده نوري را در دور دستها ميديد که در حال پايين آمدن بود. او به تصور اين که يک هواپيماي کوچک در حال فرودي اضطراري است، سعي کرد تا راه را براي فرود آن باز کند که ناگهان جسم پرنده ناشناس با جهشي به سمت او پرتاب شده و با اتومبيلش برخورد و آن را به سمتي پرتاب کرد. بعد از تصادف، پليس به کمک او شتافت. يکي از اولين کساني که به صحنه تصادف رسيد، کلانتر کانتي، مورستد بود. او ماجرا را اين گونه توضيح مي‌دهد: «ول جانسون هنوز درون اتومبيل بود، او شوکه و کمي گيج شده بود و اتومبيلش هم به شدت آسيب ديده بود.» اتومبيل جانسون، يک فورد ال تي دي بود که ماشين بسيار محکمي شناخته مي‌شد. اولين بخشي از اتومبيل که صدمه ديده بود، چراغ‌هاي جلويي آن بودند. بخش دومي که روي بدنه ماشين جلب توجه مي‌کند، فرورفتگي دايره‌اي روي کاپوت بود و سپس شکستگي شيشه جلوي اتومبيل. در بالاي اتومبيل يکي از چراغ‌هاي هشدار دهنده شکسته و آنتن اتومبيل هم خم شده بود. نکته جالب در مورد آنتن اين بود که نيرويي عادي آن را به آن شکل خم نکرده بود؛ زيرا اگر کسي با دست يا اهرم آن را خم مي‌کرد، ديگر امکان تماس راديويي از طريق آن وجود نداشت.

اثر پنجم جراحت بدن

ادعاي ديگر مربوط به برخوردي است که تيم کالن و همسرش جنت با يک يوفو، در تاريخ ۳۰ مي 1978 (9 خرداد 1357) داشتند، اين ادعا از اين جهت اهميت دارد که اثري بسيار شگفت‌انگيز در بدن يکي از شاهدان باقي ماند. تيم و جنت در حال رانندگي به سمت شمال در بزرگراه ۵۹ در دنور کلرادو بودند که ناگهان يک يوفو را مشاهده کردند. تيم که يک مهندس ساختمان و جنت که يک پرستار بود، تنها خاطره‌اي از چند دقيقه تماشاي يوفو در ذهن خود داشتند. سپس دوباره به سمت خانه حرکت کردند؛ اما متوجه شدند که يک ساعت از زمان را از دست داده‌اند. حدود ۲۰ سال بعد در يک عکس اشعه ايکس مشخص شد که جسمي خارجي در دست تيم وجود دارد. بنابراين با دکتر راجر لير که جراح و همچنين شکارچي يوفوهاست تماس گرفته شد. دکتر لير معتقد است حيطه کاري‌اش باعث شده يکي از شگفت‌انگيزترين بخش‌هاي تحقيقات يوفولوژي باشد. طبق گفته‌هاي دکتر، زماني که جسم از بدن تيم خارج شد، دو نکته جالب براي او مشخص شد؛ اول اين که بدن تيم هيچگونه عکس‌العمل آسيبي نسبت به جسم فلزي از خود نشان نمي‌داد که درحالت کلي «غيرممکن» است. نکته دوم هم اين بود که در اطراف اين جسم، سلول‌هاي عصبي بسيار زيادي ديده مي‌شد که قاعدتاً نبايد آنجا مي‌بودند.

تو نیکی میکن و در دجله انداز (عبرت و آموزنده)

مرد پلیدی، درآستانه مرگ، کنار دروازۀ دوزخ به فرشته‌ای برمیخورد. فرشته به او می‌گوید: فقط کافی است در زندگی‌ات یک کار خوب انجام داده باشی، و همان یاری‌ات میکند؛ خوب فکر کن. مرد به یاد می‌آورد که یک بار، هنگامی که در جنگلی راه میرفت، عنکبوتی را سر راهش دید و راهش را کج کرد تا آن را له نکند.

فرشته لبخند میزند و تار عنکبوتی از آسمان فرود می‌آید تا مرد بتواند از راه آن به بهشت صعود کند.

گروهی از محکومان دیگر نیز از تار عنکبوت استفاده میکنند و شروع میکنند به بالا رفتن از آن. اما مرد، از ترس پاره شدن تار، به سوی آنها برمیگردد و آنها را هل می‌دهد. در همین لحظه، تار پاره میشود، و مرد بار دیگر به دوزخ برمیگردد…

صدای فرشته را می‌شنود که: افسوس، خودخواهی‌ات تنها کار خوبی را که انجام داده بودی، به پلیدی تبدیل کرد.

راه حل هميشه در گزينه‌هاي پيشنهادي نيست (مدیریتی)

به هنگام بازديد از يک بيمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسيدم شما چطور

مي‌فهميد که يک بيمار روانى به بسترى شدن در بيمارستان نياز دارد يا نه؟

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب مي‌کنيم و يک قاشق چايخورى،

يک فنجان و يک سطل جلوى بيمار مي‌گذاريم و از او مي‌خواهيم که وان را

خالى کند.

من گفتم: آهان! فهميدم. آدم عادى بايد سطل را بردارد چون بزرگ‌ تر است.

روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زير آب وان را بر مي‌دارد...

نتیجه‌گیری:

۱- راه‌ حل هميشه در گزينه‌هاي پيشنهادي نيست.

۲- در حل مشکل و در هنگام تصميم‌گيري هدفمان يادمان نرود. در حکايت 

فوق هدف خالي کردن آب وان است نه استفاده از ابزار پيشنهادي.

۳- همه راه‌حل‌ها هميشه در تير رس نگاه نيست.

هفت حقیقت پیچیده در مورد زنان (دانستنی ها)

۱- مهمترین چیز براشون امنیت مالیه.

۲- با اینحال باز هم میرن خرید و لباسهای گرونقیمت می‌خرن.

۳- با اینکه اینهمه چیزای گرون می‌خرن ولی هیچ وقت هیچی واسه پوشیدن ندارن.

۴- با اینکه هیچی واسه پوشیدن ندارن ولی همیشه شیک لباس می‌پوشن.

۵- با اینکه شیک لباس می‌پوشن ولی خودشون هیچ‌وقت راضی نیستن.

۶- با اینکه خودشون هم راضی نیستن ولی همیشه منتظر شنیدن تعریف آقایونن.

۷- با اینکه منتظر شنیدن تعریفن، وقتی آقایون تعریف می‌کنن اونا باورشون نمی‌شه.


...داستان داریم...

یک داستان زیبا – داستان خرید میمونها (فرهنگ و اجتماعی)

روزی روزگاری در روستایی در هند مردی به روستاییها اعلام کرد که به ازای هر میمون ۲۰دلار به آنها پول خواهد داد. روستاییها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون، به جنگل رفتند و شروع به گرفتن میمونها کردند. مرد هم هزاران میمون به قیمت ۲۰ دلار از آنها خرید، ولی با کم شدن تعداد میمونها روستاییها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۴۰دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستاییها فعالیتشان را از سر گرفتند.

پس از مدتی موجودی‌ها هم کمتر و کمتر شد، تا بالاخره روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای خود رفتند… 
این بار پیشنهاد به ۴۵دلار رسید و… در نتیجه تعداد میمونها آنقدر کم شد که به سختی میشد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.

بار دیگر مرد تاجر ادعا کرد که به ازای خرید هر میمون ۶۰دلار خواهد داد، ولی چون برای کاری باید به شهر میرفت، کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمونها را بخرد.

در غیاب تاجر شاگرد به روستاییها گفت این همه میمون در قفس وجود دارد! من آنها را به ۵۰دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت تاجر آنها را به ۶۰دلار به او بفروشید. روستاییها که وسوسه شده بودند پولهایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمونها را خریدند. البته از آن به بعد دیگر کسی نه مرد تاجر را دید و نه شاگردش را. و تنها روستایی ها ماندند و یک دنیا میمون.

یه کم به داستان بانک مرکزی و ثبت‌نام سکه و اینها شبیه نیست؟؟ !!!

بهترین سوژه (فرهنگ و اجتماعی)

تابلو ، نقاش را ثروتمند کرد.

شعر شاعر به چند زبان ترجمه شد.

کارگردان جایزه‌ها را درو کرد ....

و

هنوز سر همان چهارراه واکس میزند ، کودکی که بهترین سوژه بود.

قدرت فكر (جملات قصار)

حرف ، باد است.

اما فكر ، آتش است.

آتش را اول بايد گيراند،

باد خودش به آن دامن مي‌زند.

"محمود دولت آبادي"

حج عارفان (اعتقادي)

گویند شیخ ابوسعید ابوالخیر (عارف و شاعر نامدار ایرانی)، چند درهم اندوخته بود تا به زیارت کعبه رود. با کاروانی همراه شد و چون توانايی پرداخت برای مرکبی نداشت، پیاده سفر کرده و خدمت دیگران میکرد.

تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع‌آوری هیزم به اطراف رفت. در زیر درختی مرد ژنده‌پوشی را با حالی پریشان دید. از احوال وی جویا شد و دریافت که از خجالت اهل و عیال در عدم توانايي کسب روزی به اینجا پناه آورده است و هفته‌ای است که خود و خانواده‌اش در گرسنگی بسر مي‌برند.

شيخ چند درهم اندوخته خود را به وی داد و گفت برو.

مرد بینوا گفت: "مرا رضایت نیست كه تو در سفر حج در تنگنا باشی تا من برای فرزندانم توشه‌ای ببرم."

شیخ گفت: "حج من، تو بودی و اگر هفت‌بار گرد تو طواف کنم بهتر از آنکه هفتادبار زیارت آن بنا کنم."

100 دلار برای 3 دلار !!! (مدیریتی)

شركتي با يك آزمايش كنترل شده، به اين نتيجه رسيد كه براي خريد يكعدد باطري 3 دلاري، 100 دلار هزينه شده است. همچنين دريافت كه 35 درصد از درخواست خريدهايش مبلغي كمتر از 500 دلار داشته است!

بنابراين شركت يادشده، ادارات خود را در خريدهاي كوچك آزاد گذاشت. به سخن ديگر، اكنون حسابداران، خود مدادهاي مورد نيازشان را ميخرند. آنها میدانند از كجا بايد خريد كنند و چقدر بپردازند. زيرا اداره تداركات، فهرستي از فروشندگان تأييد شده و قيمتهاي مورد توافق را در اختيارشان گذاشته است. هر يك از واحدهاي سازماني در اين شركت، كارت اعتباري تا حد 500 دلار به نسبت تعداد مشخصي از كاركنان در اختيار دارند كه نيازهاي اداري خود را براي مدتي معين از محل آن خريداري مي‌كنند.

در پايان هر ماه، بانك صادر كننده كارت، فايل گزارش خريدهاي همه كارتها را براي شركت ميفرستد. حسابداري نيز هزينه‌ها را جداگانه در دفتر كل خود ثبت كرده و به حساب بودجه ادارات مختلف منظور مينمايد.

در نتيجه: درخواست كننده، كالاي مورد نياز خود را سريع‌تر و بدون بگو مگو بدست آورده و شركت نيز در فرآيند خريد، هزينه‌اي بسيار كمتر از 100 دلار متحمل شده است.

كار مردان (جملات قصار)

بدان كه نماز زياده خواندن كار پيرزنان است

و روزه فزون داشتن صرفه نان است

و حج نمودن تماشاي جهان است،

اما نان دادن كار مردان است.

"خواجه عبدالله انصاري"