خار (جملات قصار)
من از بی قدریِ خارِ سرِ دیوار، دانستم
که ناکس، کَس نمیگردد بدین بالا نشستنها
من از بی قدریِ خارِ سرِ دیوار، دانستم
که ناکس، کَس نمیگردد بدین بالا نشستنها
يه كلاغ و يه خرس، سوار هواپيما بودند. كلاغه سفارش چايي ميده. چايي
رو كه ميارن يه كمي ازش ميخوره باقي شو ميپاشه به مهموندار.
مهموندار ميگه: «چرا اين كار رو كردي؟»
كلاغه ميگه: «دلم خواست، پر رو بازيه ديگه ، پر رو بازي!»
چند دقيقه ميگذره، دوباره كلاغه سفارش نوشيدني ميده. باز يه كمي شو
ميخوره، باقي شو ميپاشه به مهموندار.
مهموندار ميگه: «چرا اين كار رو كردي؟»
كلاغه بازم ميگه: «دلم خواست، پر رو بازيه ديگه ، پر رو بازي!»
بعد از چند دقيقه كلاغه چرتش ميگيره. خرسه كه اينو ميبينه به فكرش
ميرسه كه اونم يه خورده تفريح كنه.
مهموندار رو صدا ميكنه ميگه يه قهوه براش بيارن. قهوه رو كه ميارن يه
كمي شو ميخوره، باقي رو ميپاشه به مهموندار.
مهموندار ميگه: «چرا اين كار رو كردي؟»
خرسه ميگه: «دلم خواست، پر رو بازيه ديگه ، پر رو بازي!»
اينو كه ميگه يهو همه مهموندارا ميريزن سرش و كشون كشون تا دم در
هواپيما ميبرن كه بندازنش بيرون. خرسه شروع به داد و فرياد ميكنه.
كلاغه كه بيدار شده بود بهش ميگه: «آخه خرس گنده، تو كه بال نداري
مگه مجبوري پر رو بازي دربياري؟»
نتيجه:
پيش از تقليد از ديگران، منابع، دانش، توانايي و نقاط قوت و ضعف خود را به
دقت ارزيابي كنيد.
¤ عاقل آنچه را که میداند، نميگويد ولي آنچه را كه ميگويد، ميداند. "ارسطو"
¤ يا سخني داشته باش دلپذير ، يا دلي داشته باش سخن پذير.
¤ سلامتي، تاجي است بر سر انسانهاي سالم كه فقط بيماران قادر به
ديدن آن هستند. "افلاطون"
ميخي افتاد،
بخاطر ميخي نعلي افتاد،
بخاطر نعلي اسب افتاد،
بخاطر اسبي سواري افتاد،
بخاطر سواري جنگي شكست خورد،
بخاطر شكستي، مملكتي نابود شد،
و همهء اينها بخاطر كسي بود كه ميخ را خوب نكوبيده بود.
.
.
.
و اين واقعيت جامعه است.
¤ خدايا ، ياريم كن اگر چيزي شكستم ، دل نباشد. "دكتر چمران"
¤ دستهايي كه كمك ميكنند ، مقدس ترند از لبهايي كه دعا ميكنند.
¤ اگر تنهاترين تنها باشم، باز خدا هست. او جانشين همه نداشتنهاست. "دكتر شريعتي"
¤ زندگي در گذر ثانيه ها ، جاودان ساختن نيكي هاست.
¤ زينت انسان سه چيز است: علم ، محبت ، آزادي. "افلاطون"
¤ از عملي كه تو را به معذرت خواهي وا دارد ، بپرهيز.
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ، تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی برآنند کاین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد، آنجا بمیرد
شبِ مرگ، از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
چو روزی زِ آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من هستی آغوش وا کن
که میخواهد این قوی زیبا بمیرد
« دکتر مهدی حمیدی »
زندگی میدان ادامهء راه اشتباه نیست.
هرگاه پی به ناراستی راه خود بردیم باید
به ریشه و بن پاکی خویش باز گردیم، نه آنکه با اشتباهی دیگر
آن را ادامه دهیم که برآیند آن، از دست دادن همه عمر است.
" به کجا چنین شتابان؟ "
گَوَن از نسیم پرسید.
" دلِ من گرفته زینجا "
هوسِ سفر نداری،
" زغبارِ این بیابان؟ "
همه آرزویم، اما
چه کنم، که بسته پایم؟
" به کجا چنین شتابان؟ "
" به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم."
" سفرت به خیر! اما
تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه ها، به باران
برسان سلام ما را."
«محمدرضا شفیعی کدکنی»