تقدير و سرنوشت براي شير و سگ (اعتقادي)
از تقدیر و سرنوشت غمگین نباش ،
چه بسا سگهایی بر روی اجساد شیرها رقصیدند،
شادی کردند، و خود را بزرگ پنداشتند،
ولی نمیدانستند كه شیر، هميشه شیر میماند و سگ، هميشه سگ.
از تقدیر و سرنوشت غمگین نباش ،
چه بسا سگهایی بر روی اجساد شیرها رقصیدند،
شادی کردند، و خود را بزرگ پنداشتند،
ولی نمیدانستند كه شیر، هميشه شیر میماند و سگ، هميشه سگ.
آزادي - بانو سيمين بهبهاني:
آزادی تنها اين نيست كه بانوان هموطن خرمن گيسو در باد افشان كنند.
آزادي تنها اين نيست كه تو با جفت خود در خيابان آزادانه قدم بزني.
آزادي تنها اين نيست كه تو نيمه شب ، مست در كنار زايندهرود غزل بخواني.
آزادي تنها اين نيست كه بانوان ، پوست تن را بیهیچ حجابي به بوسهي آفتابِ كنار درياي خزر و خليج پارس بسپارند.
آزادي تنها اين نيست كه پسركي ، لب دختركي را از سر شوق ناگهان در پيش چشم مردم ببوسد!
...
آزادي اين است كه نه تو به نيمه عريان بودن ديگري كار داشته باشي ، نه او به حجاب تو!
آزادي اين است كه نه من به ميگساري تو كار داشته باشم ، نه تو به نماز شب من!
آزادي اين است كه نه من به بیخدایی تو كار داشته باشم و نه تو به خدا داري من.
آزادي اين است كه نه تو به زور در پي نوشاندن شربت كوثر به من باشي ، و نه من به زور در پي بخشيدن لذت شراب به تو...
آزادي اين است كه نه دين من بر تو حكم براند ، نه من تو را بیدین بخوانم.
آزادي اين است كه نه من تو را با بیدینی تو تكفير كنم ، و نه تو مرا با دين من تحقير...
مرد را به عقلش نه به ثروتش
زن را به وفایش نه به جمالش
دوست را به محبتش نه به کلامش
عاشق را به صبرش نه به ادعایش
مال را به برکتش نه به مقدارش
خانه را به آرامشش نه به اندازهاش
دانشمند را به عملش نه به مدرکش
مدیر را به عملکردش نه به جایگاهش
نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش
شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش
دل را به پاکیش نه به صاحبش
سخن را به معنایش نه به گویندهاش
زندگی را به زیباییاش نه به سرنوشتاش
"روزگارتان خوش"
از خدا خواستم ...
از خدا خواستم عادت بد مرا از من بگيرد.
فرمود: گرفتن عادتها کار من نيست تو خود بايد آنها را از خود دور کنی.
از خدا خواستم به فرزندانم همه چيز عطا کند.
فرمود: روح او همه چيز است و جسمش خاکی است و گذرا.
از خدا خواستم به من صبر عنايت کند.
فرمود: صبر زاييده درد و رنج است صبر بخشيده نمیشود ، آموخته میشود.
از خدا خواستم به من خوشبختی عطا کند.
فرمود: من به تو برکت میدهم ،خوشبختی بر عهده خودت است.
از خدا خواستم درد و رنج را از من دور کن.
فرمود: درد و رنج ، تو را به من نزديکتر میکند.
از خدا خواستم روح مرا شکوفا کند.
فرمود: تو خود بايد از درونت شکوفا شوی من تنها میتوانم شاخ و برگهایت را هَرَس کنم تا پربارتر شوی.
از خدا خواستم تمامی چیزهايی را که سبب میشوند، از زندگی لذت ببرم، به من بدهد.
فرمود: من به تو زندگی ميدهم تا بتوانی از همه چيز لذت ببری.
از خدا خواستم کمکم کند ، همه را دوست بدارم ، به همان اندازه که ديگران مرا دوست دارند.
فرمودند: بالاخره آنچه را که بايد ، از من خواستی ، برای دنيا شايد تنها يک شخص باشی ، اما برای شخص من مثل يک دنيا هستي.
هر وقت سيلي خوردي بگو : يا زهرا
هر وقت دستت را بستند بگو : یا علی
هر وقت بییاور شدی بگو : یا حسن
هر وقت آب خوردی بگو : یا حسین
هر وقت شرمنده شدی بگو : یا عباس
اما اگر تشنه شدی آب نخوردی...
بییاور شدی...
دستت را بستند...
سیلی خوردی...
شرمنده شدی... بگو :
امان از دل زینب
زندگی یک فهم است،
فکر زنجیر کنی یا پرواز،
در همان خواهی ماند.
گویند شیخ ابوسعید ابوالخیر (عارف و شاعر نامدار ایرانی)، چند درهم اندوخته بود تا به زیارت کعبه رود. با کاروانی همراه شد و چون توانايی پرداخت برای مرکبی نداشت، پیاده سفر کرده و خدمت دیگران میکرد.
تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمعآوری هیزم به اطراف رفت. در زیر درختی مرد ژندهپوشی را با حالی پریشان دید. از احوال وی جویا شد و دریافت که از خجالت اهل و عیال در عدم توانايي کسب روزی به اینجا پناه آورده است و هفتهای است که خود و خانوادهاش در گرسنگی بسر ميبرند.
شيخ چند درهم اندوخته خود را به وی داد و گفت برو.
مرد بینوا گفت: "مرا رضایت نیست كه تو در سفر حج در تنگنا باشی تا من برای فرزندانم توشهای ببرم."
شیخ گفت: "حج من، تو بودی و اگر هفتبار گرد تو طواف کنم بهتر از آنکه هفتادبار زیارت آن بنا کنم."
از دستدادن هر انسانی که دوستش ميداشتم ، آزار دهنده بود
گرچه اکنون متقاعد شدهام که
هیچكس کسی را از دست نمیدهد.
زیرا هیچکس مالکِ کسی نیست،
این تجربه واقعی آزادی است:
" داشتن مهمترین چیزهای عالم بیآنکه صاحبشان باشی! "
(پائولو کوئیلو)
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد. بالاخره پیرمردی با
ریش سفید از جا برخاست و گفت: آری من مسلمانم.
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان به راه افتاد و با هم چند
قدمی از مسجد دور شدند.
جوان با اشاره به گله گوسفندان ، به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین
فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد.
پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به
جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید: آیا مسلمان دیگری در بین شما
هست؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را به قتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز
مسجد دوختند.
پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت: چرا نگاه میکنید، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت
نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!!
امروز ظهر شیطان را دیدم ! نشسته بود بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت …
گفتم: "ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدميان نصف روز خود را بی تو گذرانده اند …"
شیطان گفت: "خود را بازنشسته کرده ام... پیش از موعد!"
گفتم: "به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه میزنی؟"
گفت: "من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به دهها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟"
شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: "آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند پيش رود، و گرنه در برابر آدم به سجده میرفتم و میگفتم که: همانا تو خود پدر منی.
خواندن این متن کمتر از 2 دقیقه وقت میگیره
بخوان و لذت ببر
به یاد من هم باش....
اومد پيشم ، حالش خيلي عجيب بود ، فهميدم با بقيه فرق ميکنه
گفت: حاج آقا يه سؤال دارم که خيلي جوابش برام مهمه
گفتم: چشم ، اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتني ام!
گفتم: يعني چي؟
گفت: دارم ميميرم
گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.
گفتم: خدا کريمه ، ان شاء الله که بهت سلامتي ميده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست ؟؟!!
فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش
گفتم: راست ميگي، حالا سؤالت چيه ؟
گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم
کارم شده بود توي اتاق موندن و غصه خوردن
تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم ؟
خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم (بميرم) و انگار اين حال منو کسي نداشت
خيلي مهربون شدم، ديگه رفتارهاي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد
با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی
سرتون رو درد نيارم ، من کار ميکردم اما حرص نداشتم
بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم
ماشين عروس که ميديدم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم
گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم
مثل پيرمردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم
الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم
حالا سؤالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو قبول ميکنه؟
گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه
آرام آرام خداحافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟
گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!
يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريباً همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟
گفت: بيمار نيستم!
گفتم: پس چي؟
گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم. گفتند: نه
گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند: نه!
خلاصه حاجي ، ما رفتني هستيم ، وقتش فرقي داره مگه ؟
باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد...
بدان و آگاه باش که تو شایسته آنی و از نیک ترین مهربانان هستی
برای آنان که یادشون رفته من رفتنی ام ...
حرص می زنند و دیگران را می آزارند ...
من هم رفتنی ام مرا ببخش از صمیم قلب.
اگر میدانستم این آخرین دقایقی ست که تو را میبینم , به تو میگفتم " دوستت دارم " و نمیپنداشتم تو خود این را میداني ...
"گابریل گارسیا مارکز" به سرطان لنفاوی مبتلاست و میداند عمر زیادی برایش باقی نیست. بخوانید چگونه در بخشی از یک نامهی کوتاه جملاتی چنین زیبا میگوید:
( اگر میدانستم این آخرین دقایقی است که تو را میبینم، به تو میگفتم « دوستت دارم» و نمیپنداشتم تو خود این را میدانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلتها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش میکنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آنها کن. به دوستان و همهی آنهایی که دوستشان داری ، بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت ...
... همراه با عشق )
مبلغ اسلامی بود. در یکی از مراکز اسلامی لندن. عمرش را گذاشته بود روی این کار. تعریف میکرد که یک روز سوار تاکسی میشود و کرایه را میپردازد. راننده بقیه پول را که برمیگرداند 20 سنت اضافه تر میدهد. میگفت: چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه. آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی...
گذشت و به مقصد رسیدیم. موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت: آقا از شما ممنونم.
پرسیدم بابت چی؟
گفت: میخواستم فردا بیایم مرکز شما و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم. با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم...
فردا خدمت میرسیم.
تعریف میکرد: تمام وجودم دگرگون شد، حالی شبیه غش به من دست داد.
من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم ...
در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:
- فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند !!!
عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند...
خدایا چرا من ؟ ...
آرتور اش ،
قهرمان افسانه ای تنیس ، هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.
طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.
یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود:
"چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"
آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:
در سر تا سر دنیا
بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.
حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی.
وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"
و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :
"چرا من؟"