عطر گیسوی تواَم کرده معطّر ، نه گلاب (حيدر يغما)

« عطر گیسوی تواَم کرده معطّر ، نه گلاب

مستم از بادۀ عشق تو ، نه از جام شراب

تیر عشق است که فریاد مرا کرده بلند

هجر یار است که در جان من افکنده عذاب

این که برخیزدم از سینه ، شرار است ، نه آه

وین سرشک است که می‌ریزدم از دیده ، نه آب

رشتهء عهد تو بسته است مرا پای ، نَه چرخ

این ملال است که بفشرده مرا تنگ ، نه خواب

این خروش است که از دل رَوَدم ، نی فریاد

این دل است آنچه از او دود برآید ، نه کباب

شعر از سینهء یغما تَرَود ، نی ز قلم

مطلب از نادیِ الهام بُود ، نی ز کتاب »

شعر از: حيدر يغما

بیزاری (شعر)

فقط از دو چیز بیزارم،

اول تبری که

شاخه‌ی درخت میهنم را می‌برد

دوم دختری که

دل شاعری را می‌شکند

به خاطر یک بوسه

"لطیف هلمت"

تنم در وسعت دنیای پهناور نمی‌گنجد (حيدر يغما)

« تنم در وسعت دنیای پهناور نمی‌گنجد

روان سرکشم در قالب پیکر نمی‌گنجد

مرا اسرار از این گفته‌ها بالاتر است ، امّا

به گوش خلق ، از این حرف بالاتر نمی‌گنجد

به سینه دست نادانی مزن ارباب دانش را

اگر علمی تو را در مخزن باور نمی‌گنجد

عجب نبوَد که این خوابیدگان را نیست بیداری

اذان صبح اندر گوشهای کر نمی‌گنجد

مرا خواب آن زمان آید ، که در زیر لَحَد باشم

سر پُرشور اندر نرمی بستر نمی‌گنجد

ز بس راه وفاداری سریع و آتشین رفتم

سخنهای وفایم در دل دلبر نمی‌گنجد

توانگر را مخوان در گوش دل اسرار ِ درویشی

که در خشخاش ، خورشید بلندْاختر نمی‌گنجد

دل سرگشته‌ام هر لحظه آهنگ عَدَم دارد

که رسوایی چو من در عالم ِ دیگر نمی‌گنجد

نشان قبر مگذارید بعد از مرگ یغما را

شهاب طارم ِ اسرار ، در مقبر نمی‌گنجد »

شعر از: حيدر يغما

دستهامان (شعر)

دستم را بفشار

واژه می‌بارد و

شعر می‌چکد،

دستت را می‌فشارم

پنج شیشه عطر

می‌شکند میان دستم ...

"لطیف هلمت"

با حیوانات هم مهربان باشیم (جملات قصار)

عظمت يک ملت و پيشرفت اخلاقي آن را ميتوان

از نحوه رفتارشان با حيوانات ، قضاوت کرد.

"مهاتما گاندي"