تو نیکی میکن و در دجله انداز (عبرت و آموزنده)

مرد پلیدی، درآستانه مرگ، کنار دروازۀ دوزخ به فرشته‌ای برمیخورد. فرشته به او می‌گوید: فقط کافی است در زندگی‌ات یک کار خوب انجام داده باشی، و همان یاری‌ات میکند؛ خوب فکر کن. مرد به یاد می‌آورد که یک بار، هنگامی که در جنگلی راه میرفت، عنکبوتی را سر راهش دید و راهش را کج کرد تا آن را له نکند.

فرشته لبخند میزند و تار عنکبوتی از آسمان فرود می‌آید تا مرد بتواند از راه آن به بهشت صعود کند.

گروهی از محکومان دیگر نیز از تار عنکبوت استفاده میکنند و شروع میکنند به بالا رفتن از آن. اما مرد، از ترس پاره شدن تار، به سوی آنها برمیگردد و آنها را هل می‌دهد. در همین لحظه، تار پاره میشود، و مرد بار دیگر به دوزخ برمیگردد…

صدای فرشته را می‌شنود که: افسوس، خودخواهی‌ات تنها کار خوبی را که انجام داده بودی، به پلیدی تبدیل کرد.

راه حل هميشه در گزينه‌هاي پيشنهادي نيست (مدیریتی)

به هنگام بازديد از يک بيمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسيدم شما چطور

مي‌فهميد که يک بيمار روانى به بسترى شدن در بيمارستان نياز دارد يا نه؟

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب مي‌کنيم و يک قاشق چايخورى،

يک فنجان و يک سطل جلوى بيمار مي‌گذاريم و از او مي‌خواهيم که وان را

خالى کند.

من گفتم: آهان! فهميدم. آدم عادى بايد سطل را بردارد چون بزرگ‌ تر است.

روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زير آب وان را بر مي‌دارد...

نتیجه‌گیری:

۱- راه‌ حل هميشه در گزينه‌هاي پيشنهادي نيست.

۲- در حل مشکل و در هنگام تصميم‌گيري هدفمان يادمان نرود. در حکايت 

فوق هدف خالي کردن آب وان است نه استفاده از ابزار پيشنهادي.

۳- همه راه‌حل‌ها هميشه در تير رس نگاه نيست.

هفت حقیقت پیچیده در مورد زنان (دانستنی ها)

۱- مهمترین چیز براشون امنیت مالیه.

۲- با اینحال باز هم میرن خرید و لباسهای گرونقیمت می‌خرن.

۳- با اینکه اینهمه چیزای گرون می‌خرن ولی هیچ وقت هیچی واسه پوشیدن ندارن.

۴- با اینکه هیچی واسه پوشیدن ندارن ولی همیشه شیک لباس می‌پوشن.

۵- با اینکه شیک لباس می‌پوشن ولی خودشون هیچ‌وقت راضی نیستن.

۶- با اینکه خودشون هم راضی نیستن ولی همیشه منتظر شنیدن تعریف آقایونن.

۷- با اینکه منتظر شنیدن تعریفن، وقتی آقایون تعریف می‌کنن اونا باورشون نمی‌شه.


...داستان داریم...

یک داستان زیبا – داستان خرید میمونها (فرهنگ و اجتماعی)

روزی روزگاری در روستایی در هند مردی به روستاییها اعلام کرد که به ازای هر میمون ۲۰دلار به آنها پول خواهد داد. روستاییها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون، به جنگل رفتند و شروع به گرفتن میمونها کردند. مرد هم هزاران میمون به قیمت ۲۰ دلار از آنها خرید، ولی با کم شدن تعداد میمونها روستاییها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۴۰دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستاییها فعالیتشان را از سر گرفتند.

پس از مدتی موجودی‌ها هم کمتر و کمتر شد، تا بالاخره روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای خود رفتند… 
این بار پیشنهاد به ۴۵دلار رسید و… در نتیجه تعداد میمونها آنقدر کم شد که به سختی میشد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.

بار دیگر مرد تاجر ادعا کرد که به ازای خرید هر میمون ۶۰دلار خواهد داد، ولی چون برای کاری باید به شهر میرفت، کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمونها را بخرد.

در غیاب تاجر شاگرد به روستاییها گفت این همه میمون در قفس وجود دارد! من آنها را به ۵۰دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت تاجر آنها را به ۶۰دلار به او بفروشید. روستاییها که وسوسه شده بودند پولهایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمونها را خریدند. البته از آن به بعد دیگر کسی نه مرد تاجر را دید و نه شاگردش را. و تنها روستایی ها ماندند و یک دنیا میمون.

یه کم به داستان بانک مرکزی و ثبت‌نام سکه و اینها شبیه نیست؟؟ !!!