دريا باش (عبرت و آموزنده)

كودكي كه لنگه كفشش را امواج از او گرفته بود، روي ساحل نوشت:

"دريا دزد كفشهاي من! "

مردي كه از دريا ماهي گرفته بود، روي ماسه‌ها نوشت:

"دريا سخاوتمندترين سفره هستي! "

موج آمد و جملات را با خود شست...

تنها براي من اين پيام را باقي گذاشت كه:

"برداشتهاي ديگران در مورد خودت را در وسعت خويش حل كن تا دريا باشي."

تجربه آزادی (اعتقادی)

از دست‌دادن هر انسانی که دوستش مي‌داشتم ، آزار دهنده بود

گرچه اکنون متقاعد شده‌ام که

هیچكس کسی را از دست نمی‌دهد.

زیرا هیچکس مالکِ کسی نیست،

این تجربه واقعی آزادی است:

" داشتن مهمترین چیزهای عالم بی‌آنکه صاحبشان باشی! "

(پائولو کوئیلو)

آرزو (جملات قصار)

چه بسا آنچه امروز از آن توست، آرزوي فرداهاي تو باشد...

"زيگ زيگلار"

کتاب (جملات قصار)

مسأله این نیست که خرید کتاب چقدر گرون تموم میشه،

مسأله اینه که اگر کتاب نخونی چقدر برات گرون تموم میشه.

اقبال لاهوری (شعر)

آدم از بي‌بصري بندگی آدم کرد

گوهری داشت ولی نذر قباد و جم کرد

یعنی از خوی غلامی ز سگان پست‌‌تر است

من ندیدم که سگی نزد سگی سر خم کرد

قول پدر (عبرت و آموزنده)

در سال 1989 زمین لرزه هشت و دو دهم ریشتر ، بیشتر مناطق آمریکا را با خاک یکسان کرد و در کمتر از چند دقیقه بیش از سی هزار کشته بر جای گذاشت.

در این میان پدری دیوانه‌وار به سوی مدرسه پسرش دوید اما با دیدن ساختمان ویران شده مدرسه شوکه شد.

با دیدن این منظره دلخراش یاد قولی که به پسرش داده بود افتاد: "پسرم هر اتفاقی برایت بیفتد من همیشه پیش تو خواهم بود." و اشک از چشمانش سرازیر شد.

با وجود توده آوار و انبوه ویرانی‌ها ، کمک به افراد زیر آوار ناممکن به نظر میرسید اما او هر لحظه تعهد خود به پسرش را به خاطر می‌آورد.

او دقیقاً روی مسیری که هر صبح به همراه پسرش به سوی کلاس او می‌پیمودند تمرکز کرد و با به خاطرآوردن محل کلاس به آنجا شتافته و با عجله شروع به کندن کرد.

والدین دیگر در حال ناله و زاری بودند و او را نیز ملامت میکردند که کار بی‌فایده‌ای انجام میدهد.

مأموران آتش‌نشانی و پلیس نیز سعی کردند او را منصرف کنند اما پاسخ او تنها یک جمله بود: "آیا قصد کمک به مرا دارید یا باید تنها تلاش کنم؟؟؟"

هشت ساعت به کندن ادامه داد. دوازده ساعت ... بیست و چهار ساعت ... سی و شش ساعت و بالأخره در سی و هشتمین ساعت ، سنگ بزرگی را عقب کشیده و صدای پسرش را شنید فریاد زد:

"پسرم!"

جواب شنید: "پدر من اینجا هستم... پدر ، من به بچه‌ها گفتم نگران نباشید... پدرم حتماً ما را نجات خواهد داد. پدر! شما به قول‌تان عمل کردید."

پدر پرسید: "وضع آنجا چطور است؟؟"

پسر پاسخ داد: "ما 14 نفر هستیم ، ما زخمی ، گرسنه و تشنه ایم... وقتی ساختمان فرو ریخت یک قطعه مثلثی شکل ایجاد شد که باعث نجات ما شد."

"پسرم بیا بیرون."

"نه پدر اجازه بدهید اول بقیه بیرون بیایند من مطمئن هستم شما مرا بیرون می‌آورید و هر اتفاقی بیفتد به خاطر من آنجا خواهید ماند."

بچه‌های ناسپاس (عبرت و آموزنده)

مرد رفتگر آرزو داشت برای یک بار که شده ، موقع شام با تمام اعضای خانواده‌اش دور سفره کوچکشان باشد و با هم غذا بخورند.

او بیشتر وقتها دیر به خانه میرسید و فرزندانش شامشان را خورده و همگی خوابیده بودند.

هر شب از راه نرسیده به حمام کوچکی که در گوشه حیاط خانه بود میرفت و خستگی و عرق کار طاقت‌فرسای روزانه را از تن می‌شست.

فقط همسفره او همسرش بود که در جواب چون و چرای مرد رفتگر ، خستگی و مدرسه فردای بچه ها و اینجور چیزها را بهانه میکرد و همین بود که آرزوی او هنوز دست نیافتنی مینمود.

یک شب شانس آورد و یکی از ماشینهای شهرداری او را تا نزدیک خانه‌شان رساند. او با یک جعبه شیرینی و چند تا پاکت میوه قبل از چیدن سفره شام به خانه رسید.

وقتی پدر سر سفره نشست فرزندان هر یک به بهانه‌ای با پدر شام نخوردند.

دلش بدجوری شکست ، وقتی که نیمه شب با صدای غذا خوردن یواشکی بچه‌ها از خواب بیدار شد و گفتگوی آنها را از آشپزخانه شنید:

"چقدر امشب گشنگی کشیدیم! بدشانسی بابا زود اومد خونه. با اون دستاش که از صبح تا شب توی آشغالهای مردمه. آدم حالش بهم میخوره باهاش غذا بخوره..."

دعای آخر شب یک کاربر (طنزهای کامپیوتری)

خدایا به من قدرتی عطا کن که بتوانم کامپیوتر را همین الآن Shut down کرده
و
بخسبم.

کیفیت زندگی (جملات قصار)

کیفیت زندگی شما را دو چیز تعیین میکند:

کتابهایی که میخوانید

و

انسانهایی که ملاقات میکنید.

"مک لوهان"

اهمیت کتاب (جملات قصار)

کتابی که میخوانی نباید به جای تو فکر کند، باید تو را به اندیشیدن وا دارد. "جیمز مک واش"

بالانشینی (شعر)

مايه اصل و نـسـب در گـردش دوران زر اســت

دائماً خون ميخورد طبعي كه صاحب جوهر اســت

دود اگـر بـالا نشيند، كـسـرِِ شـأنِ شعله نيسـت

جـاي چشم ابرو نگيرد، گر چه او بالاتر اســت

شست و شاهد هر دو دعواي بزرگي ميكنند

پس چـرا انگشتِ كوچك لايقِ انـگـشـتر اســت؟

آهـن و فولاد از يك كوره مي آيـنـد بـرون

آن يكي شمشير گردد، ديگري نعلِ خر اســت

كـرهء اسب از نجـابت در تـعـاقب ميرود

كـرهء خـر از خـريت، پيش پيشِ مادر اســت

كاكل از بـالا نشيني رتـبـه اي پيدا نكـرد

زلف از افتادگي همسان مشك و عنبر اســت

من لباس كهنه ميپوشم كه بي دردسر است

آستين كوته بود، چين و چروكش كمتر است

پـايـمالـسـت سـبـزه در زيـرِ درخـتِ مـيـوه دار

اين يكي سبز است و زيبا، ليك آن شيرين تر است

نـاكـسـي گر بر كـسـي بالا نشيند عيب نيست

روي دريـا خس نشيند، قعرِ دريا گوهر اســـت

(به یاد اسبهای تازی که به زیر پالان مجروح شده اند و بیزاری از خرانی که طوق زرین بر گردن دارند)

خدا با توست (شعر)

کوله بارم بر دوش

سفری میباید

سفری بی همراه

گم شدن تا ته تنهایی محض

سازکم با من گفت

هر کجا لرزیدی،

از سفر ترسیدی،

تو بگو از ته دل

"من خدا را دارم"

شعر كودك سياه پوست (فرهنگ و اجتماعي)

وقتی به دنيا ميام، سياهم، وقتی بزرگ ميشم، سياهم

وقتی ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتی میترسم، سياهم

وقتی مريض ميشم، سياهم، وقتی میميرم، هنوزم سياهم

و تو ، آدم سفيد

وقتی به دنيا مياي، صورتی اي، وقتی بزرگ ميشي، سفيدي

وقتی ميری زير آفتاب، قرمزي، وقتی سردت ميشه، آبی اي

وقتی میترسي، زردي، وقتی مريض ميشي، سبزي

و وقتی میميري، خاکستری اي ...

و تو به من ميگی رنگين پوست؟!

مسلمان واقعي (اعتقادي)

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد. بالاخره پیرمردی با

ریش سفید از جا برخاست و گفت: آری من مسلمانم.

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان به راه افتاد و با هم چند

قدمی از مسجد دور شدند.

جوان با اشاره به گله گوسفندان ، به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین

فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد.

پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به

جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید: آیا مسلمان دیگری در بین شما 

هست؟

افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را به قتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز 

مسجد دوختند.

پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت: چرا نگاه میکنید، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت

نماز خواندن کسی مسلمان نمی‌شود !!!

اعتماد سواره به پياده (عبرت و آموزنده)

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. همه

آرزوی تملک آن را داشتند.

بادیه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.

حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه‌نشین تعویض کند.

باد‌یه‌نشین با خود فکر کرد حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه

کند، باید به فکر حیله‌ای باشم.

روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد، در حاشیه‌ی

جاده‌ای دراز کشید. او می‌دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می‌کند.

همین اتفاق هم افتاد...

مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و

فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزد پزشک ببرد.

مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: من رنجورتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی

نخورده‌ام ، نمی‌توانم از جا بلند شوم ، دیگر قدرت ندارم.

مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود

را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.

مرد متوجه شد که گول بادیه‌نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می‌خواهم چیزی به تو

بگویم.

بادیه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.

مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط کمی وجدان داشته

باش و یک خواهش مرا برآورده  کن. برای هیچ‌کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی...

بادیه‌نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟

مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد. اگر همه این

جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد.

بادیه‌نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن

پس داد.

(مراقب باشيم ، آنهايي را كه به ما اعتماد كرده اند ، بدبين نسازيم)

عشق چتري (جملات قصار)

عشق بين دو نفر اين نيست كه هر دو زير باران خيس شوند ،

عشق آن است

 كه يكي چتر شود و ديگري هيچگاه نفهمد كه چرا خيس نشد ...

حسين پناهي (جملات قصار)

نيازي نيست اطرافمون پر از آدم باشه... ،

همون چند نفري كه اطرافمون هستند آدم باشند كافيه.

سخن بزرگان (جملات قصار)

اشرار از کسانی هستند که عیوب مردم را جستجو کنند. "افلاطون"

هرگز نمیتوان با آدم حقیر ، کارهای بزرگی انجام داد. "سیلارون"

هیچ چیز نمیتواند به اندازه انتقاد موثر باشد. "دیل کارنگی"

در قلب خود بنویسید امروز بهترین روز سال است. "امرسون"

مرد بزرگ به خود سخت میگیرد و مرد کوچک به دیگران. "کنفوسیوس"

تنها چیزی که خداوند از بشر میخواهد ، یک قلب آرام است. "شکسپیر"

استعداد بزرگ بدون وجود اراده بزرگ وجود ندارد. "بالزاک"

از آینده ناراحت نباشیم ، بار روزانه را به منزل برسانیم. "لاکودر"

برای کسی که زندگی درونیش غنی است، اشعه مختصر آفتاب، بیهوده میدرخشد. "داستایوسکی"

آنقدر شکست میخورم تا راه شکست دادن را بیاموزم. "شکسپیر"

یکبار دیگر درنگی و تدبیری (جملات قصار)

آنگاه که غرور کسی را له میکنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی، آنگاه که بنده‌ای را نادیده می‌انگاری، آنگاه که حتی گوش خود را می‌بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می‌بینی و بنده خدا را نادیده میگیری، میخواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟  "سهراب سپهری"

بزرگترین درسی که از این زندگی گرفتم اینه: "لطفِ مکرر ، میشه حق مسلم"

به هیچکس بیش از حد لطف نکنید، نه تنها ممنونتون نمیشن، تازه طلبکارتون میشن.

مهم نیست از بیرون چگونه به نظر می‌رسید، آن گونه که از درون به نظر میرسید، حساب است.

چیزی ویرانگرتر از این نیست که دریابیم فریب همان کسانی را خورده‌ایم که باورشان داشته‌ایم. "لئو بوسکالیا"

بهترین دوستم آینه است، وقتی من گریه میکنم ، او نمی‌خندد. "چارلی چاپلین"

در نهایت آنچه در خاطر ما خواهد ماند، حرفهای دشمنانمان نیست، بلکه سکوتِ دوستانمان خواهد بود. "مارتین لوترکینگ"

نه صدایش را نازک می‌کرد و نه دستانش را سفید کرده بود، شما جای من، از کجا به گرگ بودنش شک میکردم؟

گاهی خراب کردن پل‌ها چیز بدی نیست... چون باعث می‌شود نتوانید به جایی برگردید که از همان ابتدا هرگز نباید قدم می‌گذاشتید.

وقتی آدمها شما را ترک میکنند، مانع‌شان نشوید، شما با کسانی که رهایتان میکنند آینده‌ای ندارید.

آینده شما آنهایی هستند که در زندگیتان میمانند و در همه حال همراه و همقدم شما هستند.

متنفرم از خاطره‌هایی که وقتی بهشون فکر میکنم میگم: من چقدر احمق بودم...

کجایی سعدی؟  گذشت آن زمانها... حالا دیگر... بنی آدم ابزار یکدیگرند...

مخاطب‌های معمولی را هر چه بیشتر خاص کنی، بی‌خاصیت‌تر میشن.

درد آدمی آن زمان آغاز می‌شود که: محبت کردن را میگذارند پای احتیاج، صداقت داشتن را میگذارند پای سادگی، سکوت کردن را میگذارند پای نفهمی، نگرانی را میگذارند پای تنهایی، و وفاداری را پای بی‌کسی... همه می‌دانند که حقیقت این نیست، اما آنقدر تکرار می‌کنند که خودت هم باورت می‌شود.

آدم ها ثانیه به ثانیه رنگ عوض میکنند، از آدمهای یک ساعت دیگر میترسم، چون درگیر هزاران ثانیه‌اند، ثانیه‌هایی که در هر کدام رنگی دگر به خود میگیرند.

فرق انسان و سگ در آن است که اگر به سگی غذا بدهی، هرگز تو را گاز نخواهد گرفت. "تولستوی"

مرد بزرگ به خود سخت ميگيرد ، مرد كوچك به ديگران.  "كنفوسيوس"

زمين مي‌خواست ابراز احساسات كند، آتشفشان سرازير شد.

آدمی را امتحان به کردار باید کرد نه به گفتار ، چه اکثر مردم زشت کردار ، نیکو گفتارند.  "فیثاغورث"

 

"هر چه دل رنجيده‌تر ، زندان هستي تنگ‌تر

هر چه جان شايسته‌تر ، شوق رهايي بيشتر

هر چه دانش بيشتر، وامانده‌تر در زندگي

هر چه كمتر فهم ، كبر و خودنمايي بيشتر"

درنگی دیگر (جملات قصار)

اشتباهم این بود هر جا رنجیدم، خنديدم، فکر کردند درد ندارد ضربه ها را محکم تر زدند. "چارلي چاپلين"

سعی کنید چیزی را به دل نگیرید، آنچه که آدمها درباره شما می‌گویند بازتابی از خودشان است، نه شما...

آدمها در دو صورت خودِ واقعی‌شون رو نشون میدن، یا اینکه بدونند کامل به خواسته‌شون رسیدن، یا اینکه بدونند هرگز به خواسته‌شون نمیرسند.

اگر افسردگی دارید در حال زندگی در گذشته هستید، اگر اضطراب دارید در حال زندگی در آینده هستید، اگر آرامش دارید در حال زندگی در زمان حال هستید.

یادتان باشد، وقتی خورشید می‌درخشد هر کسی میتواند دوستتان داشته باشد، در طوفان است که متوجه می‌شوید چه کسی واقعاً به شما علاقه دارد.

مردان، قوی هستند و این قدرت از طرف خدا برای محافظت از زنان به آنها اهدا شده است، پس اگر مردی، زنی را آزار دهد، سزاوار نیست که مرد نامیده شود.

صداقت هدیه بسيار ارزشمندی است، آن را از انسانهای کم ارزش انتظار نداشته باشید...

سکوت همیشه به معنای رضایت نیست، گاهی یعنی خسته‌ام از اینکه مدام به کسانی که هیچ اهمیتی برای فهمیدن نمیدهند، توضیح دهم.

مردمِ شهری که همه در آن می‌لنگند، به کسی که راست راه می‌رود، می‌خندند.

میدونی چی بیشتر از همه آدمو داغون میکنه؟ اینکه هر کاری در توانت هست براش انجام بدی... ، آخرش برگرده بگه: مگه من ازت خواستم!

یه وقتایی دوست داری یه نفر درکت کنه، همه عالم درکت میکنند الاّ اون یه نفر...

هر که درکش بیش، دردش بیشتر....

اینجا در دنیای من، گرگها هم افسردگی مفرط گرفته‌اند، دیگر گوسفند نمی‌درند، به نی چوپان دل می‌سپارند و گریه میکنند...  "حسین پناهی"

انسان سه راه دارد: راه اول از اندیشه میگذرد، این والاترین راه است. راه دوم از تقلید میگذرد، این آسانترین راه است. راه سوم از تجربه میگذرد، این تلخ‌ترین راه است.  "کنفوسیوس"

خود را نرنجان، آنکه بودنت را قدر ندانست، لایق حضور در فکرت هم نیست...

هیچگاه به زور برای خودتان در زندگی کسی جایی باز نکنید، چون اگر واقعاً ارزش شما را بفهمد خودش حتماً این کار را خواهد کرد.

درد یعنی: سرت به همون سنگی بخوره که یه روزی به سینه‌ات میزدی.

یادش بخیر کودکی، انگار همین دیروز بود که مهمترین درس زندگی را برایمان تکرار میکردند و ما فراموشش کردیم... معلم می‌گفت: "هر وقت به ته خط رسیدید همان جا نقطه بگذارید و دوباره از سر خط شروع کنید..." ما به ته خط رسیدیم اما فراموش کردیم باید نقطه، سر خط کنیم...

چیزی را كه دوست ندارید، بیان کنید. چیزی را كه دوست دارید، ابرازش کنید. چیزی را كه میخواهید، درخواستش کنید.

ستاره بخت هیچکس شوم نیست، این ما هستیم که آسمان را بد تعبیر می‌کنیم. "ارنست همینگوی"

نوبت درنگ و تدبیر (جملات قصار)

نادان را از هر طرف نوشتم نادان بود!

اگر روزی دشمن پیدا کردی، بدان که در رسیدن به هدفت موفق بوده ای. "مهاتما گاندی"

اگر روزی تهدیدت نمودند، بدان که در برابرت ناتوانند. "مهاتما گاندی"

اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست. "مهاتما گاندی"

اگر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت میخواهد. "مهاتما گاندی"

دنیا پر از پلیدی است، نه به خاطر وجود آدمهای بد، به خاطر سکوت آدمهای خوب. "ناپلئون"

به سلامتی مگس!، که یادمون داد زیاد که دور کسی بگردی، آخرش میزنه تو سرت.

بجای پاک کردن اشکهایتان، آنهایی که باعث گریه تان میشوند را پاک کنید.

از مرگ نترسید، از این بترسید كه وقتی زنده اید، چیزی درون شما بمیرد بنام انسانیت.

وقتی کسی اندازه ات نیست، دست به اندازه خودت نزن، چون وقتی تو خودت رو کوچيک کنی، اون دیگه خودشو اندازه تو نمی بینه...

داشتن مغز دلیل قطعی بر انسان بودن نیست، پسته و بادام هم مغز دارند، برای انسان بودن باید شعور داشت...

برای شناخت بهتر آدمها، کافیست فقط یکبار بر خلاف میلشان عمل کنید. "وودی آلن"

هر وقت تصاویر تبلیغ شده رهبران در اماکن عمومی بزرگتر از اندازه تمبر پستی شود، خطر دیکتاتوری حتمی است. "ولادیمير ناباکوف"

پست ترین انسان کسی است که راز دوران دوستی را به وقت دشمنی فاش سازد.

هیچوقت رازی را به کسی نگویید، وقتی خودتان نمیتوانید حفظش کنید، چطور انتظار دارید شخص دیگری راز شما را حفظ کند.

چه بسیار انسانهایی که بالاي خط فقر هستند اما زیر خط فهم.

ذهن های بزرگ درباره ایده ها صحبت میکنند، ذهن های متوسط درباره رویدادها حرف میزنند، و ذهن های کوچک درباره دیگران.

فکر میکردم تو همدردی، ولی نه، تو هم دردی.

خدای من، اگر تو دست مرا بگیری، هیچکس مرا دست کم نمی‍گیرد.

بزرگترین اشتباهی که میتوانیم انجام دهیم این است که به آدمها طولاني‌تر از آنچه که لیاقتشان است اجازه دهیم در زندگیمان بمانند.

اين متن را بهتر است دوبار بخوانید (عبرت و آموزنده)

دو روز مانده به پايان جهان

تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است

تقويمش پرشده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود

پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد

داد زد و بد و بيراه گفت،

خدا سكوت كرد

جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،

خدا سكوت كرد

آسمان و زمين را به هم ريخت،

خدا سكوت كرد

به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد،

خدا سكوت كرد

كفر گفت و سجاده دور انداخت،

خدا سكوت كرد

دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد،

خدا سكوتش را شكست و گفت:

"عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت،

تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی،

تنها يك روز ديگر باقیست، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن"

لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار میتوان كرد؟..."

خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند،

گويی هزار سال زيسته است

و آنكه امروزش را در نمی‌يابد،

هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"

آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت:

"حالا برو و يک روز زندگی كن"

او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشيد، اما

می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود،

می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد،

قدری ايستاد، بعد با خودش گفت:

"وقتی فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟

بگذار اين مشت زندگی را مصرف كنم..."

آن وقت شروع به دويدن كرد

زندگی را به سر و رويش پاشيد

زندگی را نوشيد

و زندگی را بوييد

چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود

می‌تواند بال بزند

می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد

می‌تواند...

او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد

زمينی را مالك نشد

مقامی را به دست نياورد

اما...

اما در همان يك روز

دست بر پوست درختی كشيد

روی چمن خوابيد

كفش دوزكی را تماشا كرد

سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد

و

به آنهايی كه او را نمی‌شناختند سلام كرد

و

برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد

او در همان يك روز آشتی كرد

و

خنديد و سبك شد لذت برد

و

سرشار شد و بخشيد

عاشق شد و عبور كرد و تمام شد

او همان يك روز زندگی كرد

فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند:

"امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست"

پس بدانيد كه:

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛

اغلب ما تنها به طول آن می انديشيم،

اما آنچه که بيشتر اهميت دارد،

عرض يا چگونگی آن است.

امروز را از دست ندهيد،

آيا ضمانتی برای طلوع خورشيد فردا وجود دارد؟

حکمت (تصنیف و ترانه)

همه نقاشي شديم با دستاي تو مهربون

دو تا رو با هم كشيدي ، يكي رو بي همزبون

به يكي نونوايي دادي به يكي يه لقمه نون

به يكي صد تا نشونه ، يكي بي نام و نشون

به يكي قصر طلايي ، به يكي گوشه خاك

يكي دو تا چتر داره ، يكي مونده زير بارون

بالاي نقاشيتو دادي به هر كي پول داره

ولي با اين همه پول ، هيشكي محبت نداره

پايين نقاشيتم درسته پولي ندارن

اما چهره اونا عشق رو به يادم مياره

اي خدا كاري بكن از آدماي نقاشيت

يكي هم پيدا بشه بذر محبت بكاره

"آلبوم هوای حوا - با صدای زنده یاد: ناصر عبداللهی"

لالایی (تصنیف و ترانه)

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

دیگه كابوس زمستون نمی بینی

توی خواب گلهای حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه

جای سیلی هاي باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی

یا با تردید كه بری یا كه بمونی

رفتی و آدمكها رو جا گذاشتی

قانون جنگل رو زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی

تو توي جنگل نمی تونستی بمونی

دلتو بردی با خود به جای دیگه

اونجا كه خدا برات لالایی میگه

میدونم میبینمت یه روز دوباره

توی دنیایی كه آدمك نداره

"به ياد فاطمه ام كه برای همیشه مانا شد..."

آهنگ: آخرین نامه (آلبوم نقاب)

ترانه سرا: علی فرید

همه رفتند... (شعر)

از مُلك ادب حكم گزاران همه رفتند

شو بار سفر بند ، كه ياران همه رفتند

آن گردِ شتابنده كه در دامن صحراست

گويد چه نشيني كه سواران همه رفتند

داغ است دل لاله و نيلي است برِ سرو

كز باغ جهان لاله عِذاران همه رفتند

گر نادره معدوم شود هيچ عجب نيست

كز كاخ هنر نادره كاران همه رفتند

افسوس كه افسانه سرايان همه خفتند

اندوه كه اندوه گساران همه رفتند

فرياد كه گنجينه طرازان ِ معاني

گنجينه نهادند به ماران ، همه رفتند

باد ايمني ارزاني ِ شيران ِ شكاري

كز شومي ما شير شكاران همه رفتند

يك مرغ گرفتار در اين گلشن ِ ويران

تنها به قفس ماند و هَزاران همه رفتند

خون بار "بهار" از مژه در فرقت احباب

كز پيش تو چون ابر بهاران همه رفتند

"محمدتقي ملك الشعرا بهار"

آماجگه تير (شعر)

ترسم اي مرگ نيايي تو و من پير شوم

وين قدر زنده بمانم كه ز جان سير شوم

آسمانا! زِ رَهِ مهر مرا زود بكش

كه اگر دير كُشي ، پير و زمين گير شوم

جوهرم هست و بُرِش دارم و ماندم به غلاف

چون نخواهم كج و خونريز چو شمشير شوم

منم آن كشتي ِ طوفاني درياي وجود

كه ز امواج سياست زبَر و زير شَوم

پيش دشمن ، سپر افگندن من هست مُحال

در رَهِ دوست ، گر آماجگه تير شوم

غم مخور اي دل ِ ديوانه ، كه از فيض ِ جنون

چون تو من هم پس از اين لايق زنجير شوم

"فرخي يزدي"

شَُكر با شکایت (شعر)

زان يار دلنوازم شَُكري است با شكايت

گر نكته دان عشقي ، بشنو تو اين حكايت

بي مزد بود و منّت هر خدمتي كه كردم

يارب! مباد كس را مخدوم بي عنايت

رندان تشنه لب را آبي نميدهد كس

گویي ولي شناسان رفتند ازين ولايت

در زلف چون كمندش ، اي دل مپيچ ، كانجا

سرها بريده بيني بي جُرم و بي جنايت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و مي پسندي

جانا! روا نباشد خونريز را حمايت

در اين شب سياهم گم گشت راهِ مقصود

از گوشه اي برون آي ، اي كوكب هدايت

از هر طرف كه رفتم ، جز وحشتم نيفزود

زنهار از اين بيابان ، وين راه بي نهايت

اي آفتاب ِ خوبان ، مي جوشد اندرونم

يك ساعتم بگنجان در سايۀ عنايت

اين راه را نهايت ، صورت كجا توان بست

كِش صد هزار منزل ، بيش است در بدايت

هر چند بردي آبم ، روي از درت نتابم

جَور از حبيب خوشتر ، كز مدعي رعايت

عشقت رسد به فرياد ، ار خود بسان حافظ

قرآن ز بَر بخواني در چارده روايت

"حافظ"

مدیران و مترهایشان (جملات قصار)

مديراني كه نميدانند آنچه را كه ميخواهند چگونه

اندازه گيري كنند، مجبورند چيزي را بخواهند كه

ميتوانند اندازه گيري كنند.

"راسل ای کاف"

کلاه فروش (عبرت و آموزنده)

کلاه فروشی روزی از جنگلی میگذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاه ها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدربزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تأکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد و او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت، میمون ها هم این کار را کردند. نهایتاً کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند!

یکی از میمونها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت: "فكر میکنی فقط تو پدر بزرگ داری؟!"

خار (جملات قصار)

من از بی قدریِ خارِ سرِ دیوار، دانستم

که ناکس، کَس نمیگردد بدین بالا نشستنها