وفاي كلاغ ها (جملات قصار)
كلاغ ها گر چه سياهند و آوازشان خوش نيست ، اما آنقدر باوفايند كه شاخه هاي خشك درختان را در فصل سرد زمستان تنها نمي گذارند.
كلاغ ها گر چه سياهند و آوازشان خوش نيست ، اما آنقدر باوفايند كه شاخه هاي خشك درختان را در فصل سرد زمستان تنها نمي گذارند.
غم قفس به كنار ، آنچه عقاب را پير ميكند ، پرواز زاغ هاي بي سر و پاست ...
به بزه ميگن: چرا زنگولت صدا نميكنه؟
ميگه: گذاشتمش رو ويبره! ![]()
می خواستم بدنیا بیایم، در زایشگاه عمومی،
پدربزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی.
مادرم گفت: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟! ...
زیرآب ، در خانه های قدیمی تا کمتر از صد سال پیش که لوله کشی آب تصفیه شده نبود معنی داشت . زیرآب در انتهای مخزن آب خانه ها بوده که برای خالی کردن آب ، آن را باز می کردند . این زیرآب به چاهی راه داشت و روش باز کردن زیرآب این بود که کسی درون حوض می رفت و زیرآب را باز می کرد تا لجن ته حوض از زیرآب به چاه برود و آب پاکیزه شود .
در همان زمان وقتی با کسی دشمنی داشتند. برای اینکه به او ضربه بزنند زیرآب حوض خانه اش را باز می کردند تا همه آب تمیزی را که در حوض دارد از دست بدهد .
صاحب خانه وقتی خبردار می شد خیلی ناراحت می شد چون بی آب می ماند . این فرد آزرده به دوستانش می گفت : « زیرآبم را زده اند ».
این اصطلاح که زیرآبش را زدند ریشه از همین کار دارد که چندان دور هم نبوده است .
نتیجه: سعی کنیم زیر آب کسی رو نزنیم حالا چه برای از دست رفتن آب خونه اش چه برای از دست دادن موقعیت هاش .
یه روز یه ترک
اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.. ؛
خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد
جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد،
فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو
برای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم ...
« قطار مي رود و من نشسته ام به قطار
ز روي سينه من ميرود قطار، انگار
مرا به سوي وطن مي برد سريع اما
وطن كجاست در آنجا كه نيست خانه يار؟
چنان ملول تو گشتم كه بر فلك برخاست
ز چرخهاي قطارم شرار آتشبار
گرفت جان مرا اين ره نشيب و فراز
اگر چه بي خبران را رود همي هموار
به شهر عشق بيا تا كسي نپرسدمان
تو از كدام دياري من از كدام ديار
اگر زمين و زمان ثبت در قباله توست
در آن ديار كه يار تو نيست، پا مگذار
بيا و رشته پيمان ما ببند و برو
قرار كز دل ما برده اي بيا و بيار
قدم به ديدهْ "يغما" بنه به نيشابور
پس از زيارت خيام و مرقد عطار »
شعر از: حيدر يغما
خدایا چرا من ؟ ...
آرتور اش ،
قهرمان افسانه ای تنیس ، هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.
طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.
یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود:
"چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"
آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:
در سر تا سر دنیا
بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.
حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی.
وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"
و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :
"چرا من؟"
لطفا" وقت بگذارید و این مطلب را بخوانید بسیار مهم است:
یک خانواده معروف در شهری در نزدیکی دریاچه میشیگان آمریکا پسر 25 ساله خود را در حادثه آتش سوزی منزل در چهارم ژوئن امسال از دست داد.
این پسر که دو هفته قبل از حادثه از دانشگاه Wisconsin-Madison فارغ التحصیل شده بود، برای دیدن خانواده اش به خانه می آید. بعد از صرف ناهار با پدر به اتاقش می رود تا قبل از آمدن مادرش به خانه و دیدن او، کمی استراحت کند. اما مدتی بعد همسایه ها با دیدن آتش به 911 زنگ می زنند. متأسفانه پسر خانواده در این حادثه جان خود را از دست میدهد.
وقتی پلیس علت حادثه را جستجو می کند متوجه می شود که او از laptop در تخت موقع استراحت استفاده میکرده است.
استفاده از لپ تاپ در تخت بدلیل اینکه فن دستگاه بسیار گرم میشود و قابلیت خنک کردن سیستم را نخواهد داشت گاز مونواکسید کربن تولید می کند که کشنده و بی بو است و موجب خفگی می شود. همچنین دستگاه آتش می گیرد و خانه می سوزد.
تحقیقات نشان دادن این پسر ابتدا از خفگی فوت نموده و سپس آتش سوزی رخ داده است.
لطفا" مراقب باشید و هیچگاه در تخت و جایی که پتو و ملافه یا شرایطی مشابه وجود دارند که موجب گرم شدن لپ تاپ می شود، از این دستگاه استفاده نکنید.
عشق واقعي گرم كننده
لحظه اي که در يکي از اتاق هاي بيمارستان بستري شده بودم، زن و شوهري در تخت روبروي من مناقشه ي بي پاياني را ادامه مي دادند. زن مي خواست از بيمارستان مرخص شود و شوهرش مي خواست او همان جا بماند.
از حرف هاي پرستارها متوجه شدم که زن يک تومور دارد و حالش بسيار وخيم است.در بين مناقشه اين دو نفر کم کم با وضيعت زندگي آنها آشنا شدم. يک خانواده روستائي ساده بودند با دو بچه. دختري که سال گذشته وارد دانشگاه شده و يک پسر که در دبيرستان درس مي خواند و تمام ثروتشان يک مزرعه کوچک، شش گوسفند و يک گاو است ...
یکی از مواردی که در فرنگ توجه من را خیلی جلب میکند تفاوت روشهای تربیتی والدین غربی و شرقی است.
نتیجه مشاهداتم هم در یک جمله خلاصه میشود. "والدین شرقی و جهان سومی خود نیاز به یک تربیت اساسی دارند".
1
بعنوان مثال بچه آلمانی سرفه میکند. مادر یک دستمال درمیآورد و به بچه میدهد.
بچه شرقی شدید سرفه میکند. مادر به او میگوید "نکن". بعد هم بچه را دعوا میکند.
بچه حالا علاوه بر سرفه، زِر هم میزند ...
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم.
همان یک لحظه اول ،
که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،
جهان را با همه زیبایی و زشتی ،
به روی یکدگر، ویرانه میکردم ...
ای شب جدایی که چون روزم سیاهی ، ای شب
کن شتابی آخر ز جان من چه خواهی ، ای شب ؟
نشان زلف دلبری
ز بخت من سیه تری
بلا و غم سراسری
تیره همچون آهی ، ای شب ...
پر کن پیاله را کاین آب آتشین
دیری ست ره به حال خرابم نمی برد !
این جام ها که در پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش ،
گرداب می رباید و ، آبم نمی برد !
من ، با سمند سرکش و جادویی شراب ،
تا بی کران عالم پندار رفته ام
تا دشت پرستاره ی اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریزپا ،
تا شهر یادها ...
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر ، خوابم نمی برد !
هان ای عقاب عشق !
از اوج قله های مه آلود دوردست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد !
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد !
در راه زندگی ،
با اینهمه تلاش و تمنا و تشنگی ،
با اینکه ناله می کشم از دل که : آب ... آب !
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد !
پر کن پیاله را ...
شعري از: " استاد فریدون مشیری "
متن حكايت
موش از شكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سر و صدا براي چيست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بستهاي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود. موش لبهايش را ليسيد و با خود گفت :«كاش يك غذاي حسابي باشد. اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه حيوانات بدهد...