شعر كودك سياه پوست (فرهنگ و اجتماعي)

وقتی به دنيا ميام، سياهم، وقتی بزرگ ميشم، سياهم

وقتی ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتی میترسم، سياهم

وقتی مريض ميشم، سياهم، وقتی میميرم، هنوزم سياهم

و تو ، آدم سفيد

وقتی به دنيا مياي، صورتی اي، وقتی بزرگ ميشي، سفيدي

وقتی ميری زير آفتاب، قرمزي، وقتی سردت ميشه، آبی اي

وقتی میترسي، زردي، وقتی مريض ميشي، سبزي

و وقتی میميري، خاکستری اي ...

و تو به من ميگی رنگين پوست؟!

مسلمان واقعي (اعتقادي)

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد. بالاخره پیرمردی با

ریش سفید از جا برخاست و گفت: آری من مسلمانم.

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان به راه افتاد و با هم چند

قدمی از مسجد دور شدند.

جوان با اشاره به گله گوسفندان ، به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین

فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد.

پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به

جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید: آیا مسلمان دیگری در بین شما 

هست؟

افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را به قتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز 

مسجد دوختند.

پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت: چرا نگاه میکنید، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت

نماز خواندن کسی مسلمان نمی‌شود !!!

اعتماد سواره به پياده (عبرت و آموزنده)

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. همه

آرزوی تملک آن را داشتند.

بادیه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.

حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه‌نشین تعویض کند.

باد‌یه‌نشین با خود فکر کرد حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه

کند، باید به فکر حیله‌ای باشم.

روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد، در حاشیه‌ی

جاده‌ای دراز کشید. او می‌دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می‌کند.

همین اتفاق هم افتاد...

مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و

فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزد پزشک ببرد.

مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: من رنجورتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی

نخورده‌ام ، نمی‌توانم از جا بلند شوم ، دیگر قدرت ندارم.

مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود

را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.

مرد متوجه شد که گول بادیه‌نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می‌خواهم چیزی به تو

بگویم.

بادیه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.

مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط کمی وجدان داشته

باش و یک خواهش مرا برآورده  کن. برای هیچ‌کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی...

بادیه‌نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟

مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد. اگر همه این

جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد.

بادیه‌نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن

پس داد.

(مراقب باشيم ، آنهايي را كه به ما اعتماد كرده اند ، بدبين نسازيم)

عشق چتري (جملات قصار)

عشق بين دو نفر اين نيست كه هر دو زير باران خيس شوند ،

عشق آن است

 كه يكي چتر شود و ديگري هيچگاه نفهمد كه چرا خيس نشد ...

حسين پناهي (جملات قصار)

نيازي نيست اطرافمون پر از آدم باشه... ،

همون چند نفري كه اطرافمون هستند آدم باشند كافيه.

سخن بزرگان (جملات قصار)

اشرار از کسانی هستند که عیوب مردم را جستجو کنند. "افلاطون"

هرگز نمیتوان با آدم حقیر ، کارهای بزرگی انجام داد. "سیلارون"

هیچ چیز نمیتواند به اندازه انتقاد موثر باشد. "دیل کارنگی"

در قلب خود بنویسید امروز بهترین روز سال است. "امرسون"

مرد بزرگ به خود سخت میگیرد و مرد کوچک به دیگران. "کنفوسیوس"

تنها چیزی که خداوند از بشر میخواهد ، یک قلب آرام است. "شکسپیر"

استعداد بزرگ بدون وجود اراده بزرگ وجود ندارد. "بالزاک"

از آینده ناراحت نباشیم ، بار روزانه را به منزل برسانیم. "لاکودر"

برای کسی که زندگی درونیش غنی است، اشعه مختصر آفتاب، بیهوده میدرخشد. "داستایوسکی"

آنقدر شکست میخورم تا راه شکست دادن را بیاموزم. "شکسپیر"