ایکاش (عبرت و آموزنده)

فکر می‌کنم همه مردم ، آمده و نیامده(خلق‌شده و خلق‌نشده) ، کلمه "ایکاش" را در فرهنگ لغات خود دارند. در واقع این واژه را خودشان آفریدند تا در مواقعی که خواستند به کار ببرند(حالا یکی کمتر ، یکی بیشتر)؛ حتی کسانی که رضایت کاری دارند از این قاعده مستثنی نمی‌شوند و نتیجه همه رفتارهایمان خلاصه می‌شود به «ایکاش» ؛

...حتی مدتها پیش در جایی خوانده بودم که ما آدمها همیشه بدنبال کسی بوده و هستیم تا همه تقصیرات رخ داده را به گردنش بیندازیم و تلاش نمی‌کنیم نزد خود فیدبک برای کارهای خودمان داشته باشیم.

خوب که نگاه می‌کنم معادلات و جوابهایش را کامل می‌بینم ولی قرار نیست که همه‌مان معادله بدانیم و یا بتوانیم جوابها را پیدا کنیم، این وسط «ایکاش» راحت‌ترین و پرکاربردترین لغت است و صد البته یک جایگزین غیرمنطقی است.

(به یاد سینا ؛ در عصر دوشنبه 23 آذرماه 1394 خورشیدی)

آهاي مداد رنگی‌ها ، به یاد هم باشید (عبرت و آموزنده)

"آهاي مداد رنگی‌ها ، به یاد هم باشید"

مداد رنگی‌ها همگي مشغول بودند ، به جز مداد سفید،

هیچکس به او کار نمی‌داد ، همه می‌گفتند: "تو به هیچ دردی نمیخوری...،"

یک شب که مداد رنگی‌ها توي سیاهی شب گم شده بودند،

مداد سفید تا صبح ماه کشید، مهتاب کشید، و آنقدر ستاره کشید که

کوچک و کوچک‌تر شد.

صبح توی جعبه مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد...

به یاد هم باشیم ، فردا حتماً خواهد آمد، اما شاید فردا ما در کنار هم نباشیم...

بيچاره گرگ (عبرت و آموزنده)

گرگی عاشق آهویی شد؛

تمام دندانهایش را کشید که او را نخورد،

آهوی او رفت...

حالا او مانده و بره‌هایی که یکی یکی به صف می‌شوند

و گرگ فقط با حسرت نگاهشان می‌کند...

اندکی فکر کن... (عبرت و آموزنده)

اندكي فكر كن...

به آنهایی فکر کن که هیچگاه

فرصت آخرین نگاه و آخرين خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که

در حال خروج از خانه گفتند: "روز خوبی داشته باشی"،

ولي هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند: "مامان زود برگرد"،

و اکنون نشسته‌اند و هنوز انتظار می‌کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی

برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند

و ای کاش زودتر این موضوع را می‌دانستند.

به افرادی فکر کن که بر سر موضوع‌هاي پوچ و احمقانه

رو به روی هم می‌ایستند

و بعد "غرور"شان مانع از "عذرخواهی" می‌شود،

و حالا دیگر حتی روزنه‌ای هم برای بازگشت وجود ندارد...

اندكي فكر كن...

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه‌ای از مرگ،

ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند، سوگواری می‌کنم.

من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته‌اند

و هرگز نمی‌دانستند که:

آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می‌زنند،

و اکنون دلتنگِ رفتگان خود نشسته‌اند، گریه می‌کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،

فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،

در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده‌اید.

قدر لحظات خود را بدانید.

حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان

از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛

زیرا اگر دیگر آنها نباشند، برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود.

"دیروز" ، گذشته است؛ و  "آینده" ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه‌ي "حال" را دریاب

چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن!...

آموخته‌ام که... (عبرت و آموزنده)

آموخته‌ام که:

با پول مي‌شود خانه خريد ولي آشيانه نه،

رختخواب خريد ولي خواب نه،

ساعت خريد ولي زمان نه،

ميتوان مقام خريد ولي احترام نه،

ميتوان کتاب خريد ولي دانش نه،

دارو خريد ولي سلامتي نه،

خانه خريد ولي زندگي نه

و بالاخره ،  ميتوان قلب خريد، ولي عشق را نه.

 

آموخته‌ام ... که:

تنها کسي که مرا در زندگي شاد ميکند

کسي است که به من ميگويد: "تو مرا شاد کردي"

آموخته ام ... که:

مهربان بودن، بسيار مهمتر از درست بودن است.

آموخته ام ... که:

هرگز نبايد به هديه‌اي از طرف کودکي، نه گفت.

آموخته ام ... که:

هميشه براي کسي که به هيچ عنوان

قادر به کمک کردنش نيستم ، دعا کنم.

آموخته ام ... که:

مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد،

همه ما احتياج به دوستي داريم

که لحظه‌اي با وي به دور از جدي بودن باشيم.

آموخته ام ... که:

گاهي تمام چيزهايي که يک نفر ميخواهد،

فقط دستي است براي گرفتن دست او ،

و قلبي است براي فهميدن وي.

آموخته ام ... که:

راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي،

شگفت‌انگيزترين چيز در بزرگسالي است.

آموخته ام ... که:

زندگي مثل يک دستمال لوله‌اي است،

هر چه به انتهايش نزديک‌تر مي‌شويم، سريع‌تر حرکت ميکند.

آموخته ام ... که:

پول شخصيت نميخرد.

آموخته ام ... که:

تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي ميکند.

آموخته ام ... که:

خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد

پس چه چيز باعث شد تا من بينديشم كه

ميتوانم  همه چيز را در يک روز به‌ دست بياورم.

آموخته ام ... که:

چشم ‌پوشي از حقايق، آنها را تغيير نميدهد.

آموخته ام ... که:

اين عشق است که زخم‌ها را شفا ميدهد نه زمان.

آموخته ام ... که:

وقتي با کسي روبرو ميشويم  انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد.

آموخته ام ... که:

هيچکس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم

آموخته ام ... که:

زندگي دشوار است ، اما من از او سخت‌ترم.

آموخته ام ... که:

فرصت‌ها هيچگاه از بين نمي‌روند، بلکه

شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.

آموخته ام ... که:

آرزويم اين است که قبل از مرگِ مادرم

يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم.

آموخته ام ... که:

لبخند ارزانترين راهي است که ميشود با آن ، نگاه را وسعت داد.

 

"سر چارلز اسپنسر چاپلين"

سرانجام کار ( عبرت و آموزنده)

مَرد پلیدی، در آستانه مرگ، کنار دروازه‌ی دوزخ به فرشته‌ای برمی‌خورد. فرشته به او می‌گوید: فقط کافی است در زندگی‌ات یک کار خوب انجام داده باشی، و همان ياری‌ات می‌کند... خوب فکر کن.

مرد به یاد می‌آورد که یکبار، هنگامی که در جنگلی راه میرفت، عنکبوتی را سر راهش دید و راهش را کج کرد تا آن را له نکند.

فرشته لبخند میزند و تار عنکبوتی از آسمان فرود می‌آید تا مرد بتواند از راه آن به بهشت صعود کند. گروهی از محکومان دیگر نیز از تار عنکبوت استفاده میکنند و شروع میکنند به بالا رفتن از آن... اما مرد، از ترس پاره شدن تار، به سوی آنها برمی‌گردد و آنها را هُل می‌دهد. در همین لحظه، تار پاره میشود، و مرد بار دیگر به دوزخ برمی‌گردد…

صدای فرشته را می‌شنود که: " افسوس، خودخواهی‌ات تنها کار خوبی را که انجام داده بودی، به پلیدی تبدیل کرد."

حكايت سقراط و مرد نگران (عبرت و آموزنده)

روزي سقراط ، مردي را ديد که خيلي ناراحت و متأثر است. علت ناراحتيش را پرسيد، پاسخ داد: "در راه که مي‌آمدم يکي از آشنايان را ديدم. سلام کردم جواب نداد و با بي‌اعتنايي و خودخواهي گذشت و رفت و من از اين طرز رفتار او خيلي رنجيدم."

سقراط گفت: "چرا رنجيدي؟"  مرد با تعجب گفت: "خب معلوم است، چنين رفتاري ناراحت‌کننده است."

سقراط پرسيد: "اگر در راه، کسي را مي‌ديدي که به زمين افتاده و از درد و بيماري به خود مي‌پيچد، آيا از دست او دلخور و رنجيده مي‌شدي؟"

مرد گفت: "مسلم است که هرگز دلخور نمي‌شدم. آدم که از بيماربودن کسي دلخور نمي‌شود!"

سقراط پرسيد: "به جاي دلخوري چه احساسي مي‌يافتي و چه مي‌کردي؟"

مرد جواب داد: "احساس دلسوزي و شفقت. و سعي ميکردم طبيب يا دارويي به او برسانم."

سقراط گفت: "همه‌ اين کارها را به خاطر آن ميکردي که او را بيمار مي‌دانستي، آيا انسان تنها جسمش بيمار مي‌شود؟ و آيا کسي که رفتارش نادرست است، روانش بيمار نيست؟ اگر کسي فکر و روانش سالم باشد، هرگز رفتار بدي از او ديده نمي‌شود. بيماري فکر و روان نامش "غفلت" است و بايد به جاي دلخوري و رنجش، نسبت به کسي که بدي ميکند و غافل است، دل سوزاند و کمک کرد و به او طبيب روح و داروي جان رساند. پس از دست هيچکس دلخور مشو و کينه به دل مگير و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسي بدي ميکند، در آن لحظه بيمار است."

تو نیکی میکن و در دجله انداز (عبرت و آموزنده)

مرد پلیدی، درآستانه مرگ، کنار دروازۀ دوزخ به فرشته‌ای برمیخورد. فرشته به او می‌گوید: فقط کافی است در زندگی‌ات یک کار خوب انجام داده باشی، و همان یاری‌ات میکند؛ خوب فکر کن. مرد به یاد می‌آورد که یک بار، هنگامی که در جنگلی راه میرفت، عنکبوتی را سر راهش دید و راهش را کج کرد تا آن را له نکند.

فرشته لبخند میزند و تار عنکبوتی از آسمان فرود می‌آید تا مرد بتواند از راه آن به بهشت صعود کند.

گروهی از محکومان دیگر نیز از تار عنکبوت استفاده میکنند و شروع میکنند به بالا رفتن از آن. اما مرد، از ترس پاره شدن تار، به سوی آنها برمیگردد و آنها را هل می‌دهد. در همین لحظه، تار پاره میشود، و مرد بار دیگر به دوزخ برمیگردد…

صدای فرشته را می‌شنود که: افسوس، خودخواهی‌ات تنها کار خوبی را که انجام داده بودی، به پلیدی تبدیل کرد.

دريا باش (عبرت و آموزنده)

كودكي كه لنگه كفشش را امواج از او گرفته بود، روي ساحل نوشت:

"دريا دزد كفشهاي من! "

مردي كه از دريا ماهي گرفته بود، روي ماسه‌ها نوشت:

"دريا سخاوتمندترين سفره هستي! "

موج آمد و جملات را با خود شست...

تنها براي من اين پيام را باقي گذاشت كه:

"برداشتهاي ديگران در مورد خودت را در وسعت خويش حل كن تا دريا باشي."

قول پدر (عبرت و آموزنده)

در سال 1989 زمین لرزه هشت و دو دهم ریشتر ، بیشتر مناطق آمریکا را با خاک یکسان کرد و در کمتر از چند دقیقه بیش از سی هزار کشته بر جای گذاشت.

در این میان پدری دیوانه‌وار به سوی مدرسه پسرش دوید اما با دیدن ساختمان ویران شده مدرسه شوکه شد.

با دیدن این منظره دلخراش یاد قولی که به پسرش داده بود افتاد: "پسرم هر اتفاقی برایت بیفتد من همیشه پیش تو خواهم بود." و اشک از چشمانش سرازیر شد.

با وجود توده آوار و انبوه ویرانی‌ها ، کمک به افراد زیر آوار ناممکن به نظر میرسید اما او هر لحظه تعهد خود به پسرش را به خاطر می‌آورد.

او دقیقاً روی مسیری که هر صبح به همراه پسرش به سوی کلاس او می‌پیمودند تمرکز کرد و با به خاطرآوردن محل کلاس به آنجا شتافته و با عجله شروع به کندن کرد.

والدین دیگر در حال ناله و زاری بودند و او را نیز ملامت میکردند که کار بی‌فایده‌ای انجام میدهد.

مأموران آتش‌نشانی و پلیس نیز سعی کردند او را منصرف کنند اما پاسخ او تنها یک جمله بود: "آیا قصد کمک به مرا دارید یا باید تنها تلاش کنم؟؟؟"

هشت ساعت به کندن ادامه داد. دوازده ساعت ... بیست و چهار ساعت ... سی و شش ساعت و بالأخره در سی و هشتمین ساعت ، سنگ بزرگی را عقب کشیده و صدای پسرش را شنید فریاد زد:

"پسرم!"

جواب شنید: "پدر من اینجا هستم... پدر ، من به بچه‌ها گفتم نگران نباشید... پدرم حتماً ما را نجات خواهد داد. پدر! شما به قول‌تان عمل کردید."

پدر پرسید: "وضع آنجا چطور است؟؟"

پسر پاسخ داد: "ما 14 نفر هستیم ، ما زخمی ، گرسنه و تشنه ایم... وقتی ساختمان فرو ریخت یک قطعه مثلثی شکل ایجاد شد که باعث نجات ما شد."

"پسرم بیا بیرون."

"نه پدر اجازه بدهید اول بقیه بیرون بیایند من مطمئن هستم شما مرا بیرون می‌آورید و هر اتفاقی بیفتد به خاطر من آنجا خواهید ماند."

بچه‌های ناسپاس (عبرت و آموزنده)

مرد رفتگر آرزو داشت برای یک بار که شده ، موقع شام با تمام اعضای خانواده‌اش دور سفره کوچکشان باشد و با هم غذا بخورند.

او بیشتر وقتها دیر به خانه میرسید و فرزندانش شامشان را خورده و همگی خوابیده بودند.

هر شب از راه نرسیده به حمام کوچکی که در گوشه حیاط خانه بود میرفت و خستگی و عرق کار طاقت‌فرسای روزانه را از تن می‌شست.

فقط همسفره او همسرش بود که در جواب چون و چرای مرد رفتگر ، خستگی و مدرسه فردای بچه ها و اینجور چیزها را بهانه میکرد و همین بود که آرزوی او هنوز دست نیافتنی مینمود.

یک شب شانس آورد و یکی از ماشینهای شهرداری او را تا نزدیک خانه‌شان رساند. او با یک جعبه شیرینی و چند تا پاکت میوه قبل از چیدن سفره شام به خانه رسید.

وقتی پدر سر سفره نشست فرزندان هر یک به بهانه‌ای با پدر شام نخوردند.

دلش بدجوری شکست ، وقتی که نیمه شب با صدای غذا خوردن یواشکی بچه‌ها از خواب بیدار شد و گفتگوی آنها را از آشپزخانه شنید:

"چقدر امشب گشنگی کشیدیم! بدشانسی بابا زود اومد خونه. با اون دستاش که از صبح تا شب توی آشغالهای مردمه. آدم حالش بهم میخوره باهاش غذا بخوره..."

اعتماد سواره به پياده (عبرت و آموزنده)

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. همه

آرزوی تملک آن را داشتند.

بادیه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.

حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه‌نشین تعویض کند.

باد‌یه‌نشین با خود فکر کرد حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه

کند، باید به فکر حیله‌ای باشم.

روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد، در حاشیه‌ی

جاده‌ای دراز کشید. او می‌دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می‌کند.

همین اتفاق هم افتاد...

مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و

فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزد پزشک ببرد.

مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: من رنجورتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی

نخورده‌ام ، نمی‌توانم از جا بلند شوم ، دیگر قدرت ندارم.

مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود

را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.

مرد متوجه شد که گول بادیه‌نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می‌خواهم چیزی به تو

بگویم.

بادیه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.

مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط کمی وجدان داشته

باش و یک خواهش مرا برآورده  کن. برای هیچ‌کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی...

بادیه‌نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟

مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد. اگر همه این

جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد.

بادیه‌نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن

پس داد.

(مراقب باشيم ، آنهايي را كه به ما اعتماد كرده اند ، بدبين نسازيم)

اين متن را بهتر است دوبار بخوانید (عبرت و آموزنده)

دو روز مانده به پايان جهان

تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است

تقويمش پرشده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود

پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد

داد زد و بد و بيراه گفت،

خدا سكوت كرد

جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،

خدا سكوت كرد

آسمان و زمين را به هم ريخت،

خدا سكوت كرد

به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد،

خدا سكوت كرد

كفر گفت و سجاده دور انداخت،

خدا سكوت كرد

دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد،

خدا سكوتش را شكست و گفت:

"عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت،

تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی،

تنها يك روز ديگر باقیست، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن"

لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار میتوان كرد؟..."

خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند،

گويی هزار سال زيسته است

و آنكه امروزش را در نمی‌يابد،

هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"

آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت:

"حالا برو و يک روز زندگی كن"

او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشيد، اما

می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود،

می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد،

قدری ايستاد، بعد با خودش گفت:

"وقتی فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟

بگذار اين مشت زندگی را مصرف كنم..."

آن وقت شروع به دويدن كرد

زندگی را به سر و رويش پاشيد

زندگی را نوشيد

و زندگی را بوييد

چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود

می‌تواند بال بزند

می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد

می‌تواند...

او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد

زمينی را مالك نشد

مقامی را به دست نياورد

اما...

اما در همان يك روز

دست بر پوست درختی كشيد

روی چمن خوابيد

كفش دوزكی را تماشا كرد

سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد

و

به آنهايی كه او را نمی‌شناختند سلام كرد

و

برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد

او در همان يك روز آشتی كرد

و

خنديد و سبك شد لذت برد

و

سرشار شد و بخشيد

عاشق شد و عبور كرد و تمام شد

او همان يك روز زندگی كرد

فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند:

"امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست"

پس بدانيد كه:

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛

اغلب ما تنها به طول آن می انديشيم،

اما آنچه که بيشتر اهميت دارد،

عرض يا چگونگی آن است.

امروز را از دست ندهيد،

آيا ضمانتی برای طلوع خورشيد فردا وجود دارد؟

کلاه فروش (عبرت و آموزنده)

کلاه فروشی روزی از جنگلی میگذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاه ها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدربزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تأکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد و او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت، میمون ها هم این کار را کردند. نهایتاً کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند!

یکی از میمونها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت: "فكر میکنی فقط تو پدر بزرگ داری؟!"

غلبه بر مشکلات (عبرت و آموزنده)

کشاورزی الاغ پیری داشت. یک روز اتفاقی الاغ او به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز باتفاق مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.

مردم با سطل روی سر الاغ خاک میریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش را تكان ميداد و زیر پایش میریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی میکرد روی خاکها بایستد.

روستاییان همینطور براي زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستايیان از چاه بیرون آمد ...

نتیجه اخلاقی: مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود.

گل صداقت و راستگویی (عبرت و آموزنده)

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان ، شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. او با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری را سزاوار خود انتخاب نمايد.
وقتی خدمتکار پیر قصر ، ماجرا را شنید به شدت غمگین شد، چون دختر او بطور مخفیانه عاشق شاهزاده بود.
دختر خدمتكار گفت كه او هم تصميم دارد به آن مهمانی برود.
مادرش گفت: "تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا."
دختر جواب داد: "میدانم هرگز مرا انتخاب نمیکند. اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم."
روز موعود فرا رسید و شاهزاده خطاب به دختران چنين گفت: "به هر یک از شما دانه ای میدهم. هر کسی که بتواند در مدت شش ماه، زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین میشود."
دختر خدمتكار هم دانه را گرفت و آن را در گلدانی کاشت.
سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد. دختر با باغبانهاي بسیاری مشورت کرد و شيوه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، و گلی نرويید.
سرانجام روز انتخاب و هنگام ملاقات با شاهزاده فرا رسید.
دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران نيز هر کدام گل بسیار زیبايی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدانهای خود داشتند.
شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام نمود:

"دختر خدمتکار ، همسر آینده اوست."
همه دختران اعتراض کردند چرا شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است؟!
شاهزاده توضیح داد: "این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده، که او را سزاوار همسری امپراطور میکند: "گل صداقت ..."
"همه آن دانه هایی که به شما دادم ، عقیم بودند و امکان نداشت گلی از آنها سبز شود. !!!"

"برگرفته از کتاب پائولو کوئلیو"

نبوغ (عبرت و آموزنده)

در یك شركت بزرگ ژاپنی كه تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت، یك مورد به یاد ماندنی اتفاق افتاد:
شكایتی از سوی یكی از مشتریان به كمپانی رسید. او اظهار داشته بود كه هنگام خرید یك بسته صابون متوجه شده است كه آن قوطی خالی است.
بلافاصله با تاكید و پیگیریهای مدیریت ارشد كارخانه این مشكل بررسی، و دستور صادر شد تا خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تكرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید.
مهندسین نیز دست به كار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند:

پایش (مونیتورینگ) خط بسته بندی با اشعه ایكس،‌ بزودی سیستم مذكور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین،‌ دستگاه تولید اشعه ایكس و مانیتورهائی با رزولوشن بالا نصب شده و خط مزبور تجهیز گردید. سپس دو نفر اپراتور نیز جهت كنترل دائمی پشت آن دستگاهها به كار گمارده شدند تا از عبور احتمالی قوطیهای خالی جلوگیری نمایند.

اما...

نكته جالب توجه این بود كه درست همزمان با این ماجرا، مشكلی مشابه در یكی از كارگاههای كوچك تولیدی همان شهر پیش آمده بود. اما در آنجا یك كارمند معمولی و غیر متخصص آن را به شیوه ای ديگر ولي بسیار ساده تر و كم خرج تر حل كرد:

"تعبیه یك دستگاه پنكه در مسیر خط بسته بندی ، تا قوطی خالی را باد ببرد !!!

خاطره دو دوست قدیمی (عبرت و آموزنده)

دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند. در حین سفر ، این دو نفر سر موضوع کوچکی بحث میکنند و کار به جایی میرسد که یکی از آنها کنترل خشم خودش را از دست میدهد و سیلی محکمی به صورت دیگری میزند.

دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون اینکه حرفی بزند روی شنهای بیابان نوشت: "امروز بهترین دوست زندگیم سیلی محکمی به صورتم زد"

آنها به راه خود ادامه دادند تا اینکه به دریاچه ای رسیدند. تصمیم گرفتند در آب کمی شنا کنند تا هم از حرارت و گرمای کویر خلاص شوند و هم اتفاق پیش آمده را فراموش کنند.
همچنانکه مشغول شنا بودند ناگهان همان دوستی که سیلی خورده بود حس کرد گرفتار باتلاق شده و گل و لای ، او را به سمت پایین میکشد. شروع به داد و فریاد کرد و نهايتاً دوستش وی را با زحمت فراوان از آن مخمصه نجات داد.

مرد که خود را از مرگ حتمی نجات یافته دید، فوری مشغول شد و روی سنگ کنار آب به زحمت حک کرد: "امروز بهترین دوست زندگیم مرا از مرگ قطعی نجات داد"

دوستی که او را نجات داده بود وقتی حرارت و تلاش وی را برای حک کردن این مطلب دید با شگفتی پرسید: "وقتی به تو سیلی زدم روی شن نوشتی و حال که تو را نجات دادم روی سنگ حک میکنی؟"
مرد پاسخ داد: "وقتی دوستی تو را آزار میدهد آن را روی شن بنویس تا با وزش نسیم بخشش و عفو ، آرام و آهسته از قلبت پاک شود. ولی وقتی کسی در حق تو کار خوبی انجام داد، باید آنرا در سنگ حک کنی تا هیچ چیز قادر به محو کردن آن نباشد و همیشه خود را مدیون لطف وی بدانی."

نتیجه اخلاقی : یاد بگیریم آسیبها و رنجشها را در شن بنویسیم تا فراموش شود و خوبی و لطف دیگران را در سنگ حک کنیم تا هیچ گاه فراموش نشود.

دل زدگی از شغل (عبرت و آموزنده)

نجار پيري بود كه ميخواست بازنشسته شود. او به كار فرمايش گفت كه ميخواهد ساختن خانه را رها كند و از زندگي بي دغدغه در كنار همسر و خانواده‌اش لذت ببرد.
كارفرما از اين كه ديد كارگرش ميخواهد كار را ترك كند ناراحت شد. او از نجار پير خواست كه به عنوان آخرين كار، تنها يك خانه ديگر بسازد.

نجار پير قبول كرد، اما كاملاً مشخص بود كه دلش به اين كار راضي نيست. او براي ساختن اين خانه، از مصالح بسيار نامرغوبي استفاده كرد و با بي‌حوصلگي، به ساختن خانه ادامه داد.
وقتي كار ساختن خانه به پايان رسيد، كارفرما براي وارسي خانه آمد. او كليد خانه را به نجار داد و گفت: «اين خانه متعلق به توست. اين هديه‌اي است از طرف من براي تو ».

نجار شوك زده شد... مايه تأسف بود...

اگر ميدانست كه دارد خانه‌اي براي خودش ميسازد، مسلماً به گونه‌اي ديگر كارش را انجام ميداد.

پرواز شاهین (عبرت و آموزنده)

پادشاهي دو شاهين كوچك به عنوان هديه دريافت كرد. آنها را به مربي پرندگان دربار سپرد تا براي استفاده در مراسم شكار تربيت كند. يك ماه بعد، مربي نزد پادشاه آمد و گفت كه يكي از شاهين‌ها تربيت شده و آماده شكار است اما نمي‌داند چه اتفاقي براي آن يكي افتاده و از همان روز اول كه آن را روي شاخه‌اي قرار داده تكان نخورده است.
اين موضوع كنجكاوي پادشاه را برانگيخت و دستور داد تا پزشكان و مشاوران دربار، كاري كنند كه شاهين پرواز كند. اما هيچكدام نتوانستند. روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام كنند كه هر كس بتواند شاهين را به پرواز درآورد پاداش خوبي از پادشاه دريافت خواهد كرد. صبح روز بعد پادشاه ديد كه شاهين دوم نيز با چالاكي تمام در باغ در حال پرواز است. پادشاه دستور داد تا معجزه‌گر شاهين را نزد او بياورند.
درباريان كشاورزي متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست كه شاهين را به پرواز درآورد. پادشاه پرسيد: «تو شاهين را به پرواز درآوردي؟ چگونه اين كار را كردي؟ شايد جادوگر هستي؟»
كشاورز كه ترسيده بود گفت: «سرورم، كار ساده‌اي بود، من فقط شاخه‌اي را كه شاهين روي آن نشسته بود بريدم. شاهين فهميد كه بال دارد و شروع به پرواز كرد.»

پدر و مادر (عبرت و آموزنده)

به سلامتي اون پسري که....

وقتي كه 10 سالش بود و باباش زد تو گوشش هيچي نگفت....

وقتي كه 20 سالش شد و باباش زد تو گوشش هيچي نگفت....

وقتي كه 30 سالش شد و باباش زد تو گوشش ، زد زير گريه !!!!

باباش گفت چرا گريه ميکني ؟

گفت: آخه اون وقتها دستت نميلرزيد....

***

آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن

اما پول ندارن....

وقتي بزرگتر ميشن، پول دارن

اما وقت ندارن....

وقتي هم که پير ميشن، پول دارن وقت هم دارن

اما . . . مادر ندارند ....

***

ادامه نوشته

رمز موفقيت شوماخر (عبرت و آموزنده)

مايكل شوماخر چندين سال متوالي در مسابقات رالي در

دنيا اول شد.

وقتي رمز موفقيتش را پرسيدند، در جواب گفت:

تنها رمز موفقيت من اين است كه زماني كه ديگران ترمز

مي گيرند، من گاز ميدهم... 

نگاهي به مردم ... (عبرت و آموزنده)

اين جهان،

پر از صداي مردمي است كه

همچنان كه تو را ميبوسند،

طناب دار تو را ميبافند،

مردمي كه صادقانه دروغ ميگويند

و خالصانه به تو خيانت ميكنند.

در اين دنيا هر چه تنهاتر باشي،

پيروزتري!

عاشق واقعي كيست؟ (عبرت و آموزنده)

حكايت جالبي شنيدم كه بيان آن خالي از لطف نيست و گمان ميكنم براي شما هم به يكبار خواندنش مي ارزد (البته اگه تكراري بود ، پوزش ميخوام). ضمنا" فهميدم كه اين حكايت را به كوروش كبير و يا دكتر علي شريعتي و يا ... نسبت ميدهند. براي همين از آنجايي كه شخص اصلي دقيقا" معلوم نيست چه كسي باشد و از طرفي اصل مطلب قابل توجه و تأمل است ، حكايت را بصورت جامع بيان ميكنم: 

" دختری به مردي گفت: من عاشقت هستم. مرد به او گفت: لیاقت شما برادر من است که از من زیبا تر بوده و هم اكنون پشت سر شما ایستاده.
دخترك برگشت و نگاه كرد ، اما کسی‌ را پشت سر خود ندید و با تعجب به مرد نگريست.

مرد به او گفت اگر واقعا" عاشقم بودی، پشت سرت را نگاه نمی‌‌کردی. "

(( زنده باد اونایی که وقتی‌ عاشق واقعي ميشن، راهشونو ادامه ميدن و دیگه پشت سرشون رو با شك و ترديد نگاه نمیکنند. ))

 

چنگيزخان و شاهين (عبرت و آموزنده)

روزي ، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیر و کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمیدید.
آن روز با وجود تمام شور و هیجان در گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما...

ادامه نوشته

مردم چه ميگويند... (عبرت و آموزنده)

می خواستم بدنیا بیایم، در زایشگاه عمومی،

پدربزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی.

مادرم گفت: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟! ...

ادامه نوشته

مثل مداد باش  (عبرت و آموزنده)

پسرک از پدربزرگ پرسید: پدربزرگ در باره چه می نویسی؟

پدربزرگ پاسخ داد: درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نويسم، مدادی است که با آن می نويسم! می خواهم وقتی بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوی.

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و ...

ادامه نوشته