سرانجام کار ( عبرت و آموزنده)

مَرد پلیدی، در آستانه مرگ، کنار دروازه‌ی دوزخ به فرشته‌ای برمی‌خورد. فرشته به او می‌گوید: فقط کافی است در زندگی‌ات یک کار خوب انجام داده باشی، و همان ياری‌ات می‌کند... خوب فکر کن.

مرد به یاد می‌آورد که یکبار، هنگامی که در جنگلی راه میرفت، عنکبوتی را سر راهش دید و راهش را کج کرد تا آن را له نکند.

فرشته لبخند میزند و تار عنکبوتی از آسمان فرود می‌آید تا مرد بتواند از راه آن به بهشت صعود کند. گروهی از محکومان دیگر نیز از تار عنکبوت استفاده میکنند و شروع میکنند به بالا رفتن از آن... اما مرد، از ترس پاره شدن تار، به سوی آنها برمی‌گردد و آنها را هُل می‌دهد. در همین لحظه، تار پاره میشود، و مرد بار دیگر به دوزخ برمی‌گردد…

صدای فرشته را می‌شنود که: " افسوس، خودخواهی‌ات تنها کار خوبی را که انجام داده بودی، به پلیدی تبدیل کرد."

راز من (شعر)

هيچ جز حسرت نباشد كار من

بخت بد بيگانه‌اي شد يار من

بي‌گنه زنجير بر پايم زدند

واي از اين زندان محنت‌بار من

واي از اين چشمي كه مي‌كاود نهان

روز و شب در چشم من راز مرا

گوش بر در مي‌نهد تا بشنود

شايد آن گمگشته آواز مرا

گاه مي‌پرسد كه اندوهت ز چيست؟

فكرت آخر از چه رو آشفته است

بي‌سبب پنهان مكن اين راز را

درد گنگي در نگاهت خفته است

گاه مي‌نالد به نزد ديگران

كو دگر آن دختر ديروز نيست

آه آن خندان لب شاداب من

اين زن افسرده مرموز نيست

گاه مي‌كوشد كه با جادوي عشق

ره به قلبم برده افسونم كند

گاه مي‌خواهد كه با فرياد خشم

زين حصار راز بيرونم كند

 

تو نیکی میکن و در دجله انداز (عبرت و آموزنده)

مرد پلیدی، درآستانه مرگ، کنار دروازۀ دوزخ به فرشته‌ای برمیخورد. فرشته به او می‌گوید: فقط کافی است در زندگی‌ات یک کار خوب انجام داده باشی، و همان یاری‌ات میکند؛ خوب فکر کن. مرد به یاد می‌آورد که یک بار، هنگامی که در جنگلی راه میرفت، عنکبوتی را سر راهش دید و راهش را کج کرد تا آن را له نکند.

فرشته لبخند میزند و تار عنکبوتی از آسمان فرود می‌آید تا مرد بتواند از راه آن به بهشت صعود کند.

گروهی از محکومان دیگر نیز از تار عنکبوت استفاده میکنند و شروع میکنند به بالا رفتن از آن. اما مرد، از ترس پاره شدن تار، به سوی آنها برمیگردد و آنها را هل می‌دهد. در همین لحظه، تار پاره میشود، و مرد بار دیگر به دوزخ برمیگردد…

صدای فرشته را می‌شنود که: افسوس، خودخواهی‌ات تنها کار خوبی را که انجام داده بودی، به پلیدی تبدیل کرد.

حج عارفان (اعتقادي)

گویند شیخ ابوسعید ابوالخیر (عارف و شاعر نامدار ایرانی)، چند درهم اندوخته بود تا به زیارت کعبه رود. با کاروانی همراه شد و چون توانايی پرداخت برای مرکبی نداشت، پیاده سفر کرده و خدمت دیگران میکرد.

تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع‌آوری هیزم به اطراف رفت. در زیر درختی مرد ژنده‌پوشی را با حالی پریشان دید. از احوال وی جویا شد و دریافت که از خجالت اهل و عیال در عدم توانايي کسب روزی به اینجا پناه آورده است و هفته‌ای است که خود و خانواده‌اش در گرسنگی بسر مي‌برند.

شيخ چند درهم اندوخته خود را به وی داد و گفت برو.

مرد بینوا گفت: "مرا رضایت نیست كه تو در سفر حج در تنگنا باشی تا من برای فرزندانم توشه‌ای ببرم."

شیخ گفت: "حج من، تو بودی و اگر هفت‌بار گرد تو طواف کنم بهتر از آنکه هفتادبار زیارت آن بنا کنم."

100 دلار برای 3 دلار !!! (مدیریتی)

شركتي با يك آزمايش كنترل شده، به اين نتيجه رسيد كه براي خريد يكعدد باطري 3 دلاري، 100 دلار هزينه شده است. همچنين دريافت كه 35 درصد از درخواست خريدهايش مبلغي كمتر از 500 دلار داشته است!

بنابراين شركت يادشده، ادارات خود را در خريدهاي كوچك آزاد گذاشت. به سخن ديگر، اكنون حسابداران، خود مدادهاي مورد نيازشان را ميخرند. آنها میدانند از كجا بايد خريد كنند و چقدر بپردازند. زيرا اداره تداركات، فهرستي از فروشندگان تأييد شده و قيمتهاي مورد توافق را در اختيارشان گذاشته است. هر يك از واحدهاي سازماني در اين شركت، كارت اعتباري تا حد 500 دلار به نسبت تعداد مشخصي از كاركنان در اختيار دارند كه نيازهاي اداري خود را براي مدتي معين از محل آن خريداري مي‌كنند.

در پايان هر ماه، بانك صادر كننده كارت، فايل گزارش خريدهاي همه كارتها را براي شركت ميفرستد. حسابداري نيز هزينه‌ها را جداگانه در دفتر كل خود ثبت كرده و به حساب بودجه ادارات مختلف منظور مينمايد.

در نتيجه: درخواست كننده، كالاي مورد نياز خود را سريع‌تر و بدون بگو مگو بدست آورده و شركت نيز در فرآيند خريد، هزينه‌اي بسيار كمتر از 100 دلار متحمل شده است.

تجربه آزادی (اعتقادی)

از دست‌دادن هر انسانی که دوستش مي‌داشتم ، آزار دهنده بود

گرچه اکنون متقاعد شده‌ام که

هیچكس کسی را از دست نمی‌دهد.

زیرا هیچکس مالکِ کسی نیست،

این تجربه واقعی آزادی است:

" داشتن مهمترین چیزهای عالم بی‌آنکه صاحبشان باشی! "

(پائولو کوئیلو)

قول پدر (عبرت و آموزنده)

در سال 1989 زمین لرزه هشت و دو دهم ریشتر ، بیشتر مناطق آمریکا را با خاک یکسان کرد و در کمتر از چند دقیقه بیش از سی هزار کشته بر جای گذاشت.

در این میان پدری دیوانه‌وار به سوی مدرسه پسرش دوید اما با دیدن ساختمان ویران شده مدرسه شوکه شد.

با دیدن این منظره دلخراش یاد قولی که به پسرش داده بود افتاد: "پسرم هر اتفاقی برایت بیفتد من همیشه پیش تو خواهم بود." و اشک از چشمانش سرازیر شد.

با وجود توده آوار و انبوه ویرانی‌ها ، کمک به افراد زیر آوار ناممکن به نظر میرسید اما او هر لحظه تعهد خود به پسرش را به خاطر می‌آورد.

او دقیقاً روی مسیری که هر صبح به همراه پسرش به سوی کلاس او می‌پیمودند تمرکز کرد و با به خاطرآوردن محل کلاس به آنجا شتافته و با عجله شروع به کندن کرد.

والدین دیگر در حال ناله و زاری بودند و او را نیز ملامت میکردند که کار بی‌فایده‌ای انجام میدهد.

مأموران آتش‌نشانی و پلیس نیز سعی کردند او را منصرف کنند اما پاسخ او تنها یک جمله بود: "آیا قصد کمک به مرا دارید یا باید تنها تلاش کنم؟؟؟"

هشت ساعت به کندن ادامه داد. دوازده ساعت ... بیست و چهار ساعت ... سی و شش ساعت و بالأخره در سی و هشتمین ساعت ، سنگ بزرگی را عقب کشیده و صدای پسرش را شنید فریاد زد:

"پسرم!"

جواب شنید: "پدر من اینجا هستم... پدر ، من به بچه‌ها گفتم نگران نباشید... پدرم حتماً ما را نجات خواهد داد. پدر! شما به قول‌تان عمل کردید."

پدر پرسید: "وضع آنجا چطور است؟؟"

پسر پاسخ داد: "ما 14 نفر هستیم ، ما زخمی ، گرسنه و تشنه ایم... وقتی ساختمان فرو ریخت یک قطعه مثلثی شکل ایجاد شد که باعث نجات ما شد."

"پسرم بیا بیرون."

"نه پدر اجازه بدهید اول بقیه بیرون بیایند من مطمئن هستم شما مرا بیرون می‌آورید و هر اتفاقی بیفتد به خاطر من آنجا خواهید ماند."

بچه‌های ناسپاس (عبرت و آموزنده)

مرد رفتگر آرزو داشت برای یک بار که شده ، موقع شام با تمام اعضای خانواده‌اش دور سفره کوچکشان باشد و با هم غذا بخورند.

او بیشتر وقتها دیر به خانه میرسید و فرزندانش شامشان را خورده و همگی خوابیده بودند.

هر شب از راه نرسیده به حمام کوچکی که در گوشه حیاط خانه بود میرفت و خستگی و عرق کار طاقت‌فرسای روزانه را از تن می‌شست.

فقط همسفره او همسرش بود که در جواب چون و چرای مرد رفتگر ، خستگی و مدرسه فردای بچه ها و اینجور چیزها را بهانه میکرد و همین بود که آرزوی او هنوز دست نیافتنی مینمود.

یک شب شانس آورد و یکی از ماشینهای شهرداری او را تا نزدیک خانه‌شان رساند. او با یک جعبه شیرینی و چند تا پاکت میوه قبل از چیدن سفره شام به خانه رسید.

وقتی پدر سر سفره نشست فرزندان هر یک به بهانه‌ای با پدر شام نخوردند.

دلش بدجوری شکست ، وقتی که نیمه شب با صدای غذا خوردن یواشکی بچه‌ها از خواب بیدار شد و گفتگوی آنها را از آشپزخانه شنید:

"چقدر امشب گشنگی کشیدیم! بدشانسی بابا زود اومد خونه. با اون دستاش که از صبح تا شب توی آشغالهای مردمه. آدم حالش بهم میخوره باهاش غذا بخوره..."

سخن بزرگان (جملات قصار)

اشرار از کسانی هستند که عیوب مردم را جستجو کنند. "افلاطون"

هرگز نمیتوان با آدم حقیر ، کارهای بزرگی انجام داد. "سیلارون"

هیچ چیز نمیتواند به اندازه انتقاد موثر باشد. "دیل کارنگی"

در قلب خود بنویسید امروز بهترین روز سال است. "امرسون"

مرد بزرگ به خود سخت میگیرد و مرد کوچک به دیگران. "کنفوسیوس"

تنها چیزی که خداوند از بشر میخواهد ، یک قلب آرام است. "شکسپیر"

استعداد بزرگ بدون وجود اراده بزرگ وجود ندارد. "بالزاک"

از آینده ناراحت نباشیم ، بار روزانه را به منزل برسانیم. "لاکودر"

برای کسی که زندگی درونیش غنی است، اشعه مختصر آفتاب، بیهوده میدرخشد. "داستایوسکی"

آنقدر شکست میخورم تا راه شکست دادن را بیاموزم. "شکسپیر"

مدیران و مترهایشان (جملات قصار)

مديراني كه نميدانند آنچه را كه ميخواهند چگونه

اندازه گيري كنند، مجبورند چيزي را بخواهند كه

ميتوانند اندازه گيري كنند.

"راسل ای کاف"

کلاه فروش (عبرت و آموزنده)

کلاه فروشی روزی از جنگلی میگذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاه ها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدربزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تأکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد و او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت، میمون ها هم این کار را کردند. نهایتاً کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند!

یکی از میمونها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت: "فكر میکنی فقط تو پدر بزرگ داری؟!"

خار (جملات قصار)

من از بی قدریِ خارِ سرِ دیوار، دانستم

که ناکس، کَس نمیگردد بدین بالا نشستنها

پر رو بازي كلاغ و خرس (لطیفه،جوک)

يه كلاغ و يه خرس، سوار هواپيما بودند. كلاغه سفارش چايي ميده. چايي

رو كه ميارن يه كمي ازش ميخوره باقي شو ميپاشه به مهموندار.

مهموندار ميگه: «چرا اين كار رو كردي؟»

كلاغه ميگه: «دلم خواست، پر رو بازيه ديگه ، پر رو بازي!»

چند دقيقه ميگذره، دوباره كلاغه سفارش نوشيدني ميده. باز يه كمي شو

ميخوره، باقي شو ميپاشه به مهموندار.

مهموندار ميگه: «چرا اين كار رو كردي؟»

كلاغه بازم ميگه: «دلم خواست، پر رو بازيه ديگه ، پر رو بازي!»

بعد از چند دقيقه كلاغه چرتش ميگيره. خرسه كه اينو ميبينه به فكرش

ميرسه كه اونم يه خورده تفريح كنه.

مهموندار رو صدا ميكنه ميگه يه قهوه براش بيارن. قهوه رو كه ميارن يه

كمي شو ميخوره، باقي رو ميپاشه به مهموندار.

مهموندار ميگه: «چرا اين كار رو كردي؟»

خرسه ميگه: «دلم خواست، پر رو بازيه ديگه ، پر رو بازي!»

اينو كه ميگه يهو همه مهموندارا ميريزن سرش و كشون كشون تا دم در

هواپيما ميبرن كه بندازنش بيرون. خرسه شروع به داد و فرياد ميكنه.

كلاغه كه بيدار شده بود بهش ميگه: «آخه خرس گنده، تو كه بال نداري

مگه مجبوري پر رو بازي دربياري؟»

نتيجه:

پيش از تقليد از ديگران، منابع، دانش، توانايي و نقاط قوت و ضعف خود را به

دقت ارزيابي كنيد.

مرگِ قو (شعر)

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ، تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی برآنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد، آنجا بمیرد

شبِ مرگ، از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

چو روزی زِ آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من هستی آغوش وا کن

که میخواهد این قوی زیبا بمیرد

« دکتر مهدی حمیدی »

اشتباه (جملات قصار)

زندگی میدان ادامهء راه اشتباه نیست.

هرگاه پی به ناراستی راه خود بردیم باید

به ریشه و بن پاکی خویش باز گردیم، نه آنکه با اشتباهی دیگر

آن را ادامه دهیم که برآیند آن، از دست دادن همه عمر است.

سفر به خیر (شعر)

" به کجا چنین شتابان؟ "

گَوَن از نسیم پرسید.

" دلِ من گرفته زینجا "

هوسِ سفر نداری،

" زغبارِ این بیابان؟ "

همه آرزویم، اما

چه کنم، که بسته پایم؟

" به کجا چنین شتابان؟ "

" به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم."

" سفرت به خیر! اما

 تو و دوستی، خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،

به شکوفه ها، به باران

برسان سلام ما را."

«محمدرضا شفیعی کدکنی»

آفرینش (جملات قصار)

آموخته ام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید.

پس چه چیز باعث شد تا من بیندیشم كه میتوانم همه چیز را در یک روز

به دست آورم.

"چارلی چاپلین"

دوست (جملات قصار)

به دنبال آن کسي مباش که بتوانی با او زندگی کنی،

به دنبال کسی باش که نتوانی بدون او زندگی کنی.

قلب مادر (شعر)

داد معشوقه به عـــــــــــــاشق پيغام

كه كند مـــــــــــــادر تو با من جنگ

هر كجا بيندم از دور كـــــــــــــــــند

چهره پُر چين و جبين پــــــر آژنگ

با نگاه غضب آلــــــــــــــــــــود زند

بر دلِ نازك من تيرِ خَــــــــــــدنگ

از درِ خانه مرا طـــــــــــــــــرد كند

همچو سنگ از دهنِ قـُــــــــلما سنگ

مادر سنگدلت تا زنــــــــــــده است

شهد در كام من و توست شـــــــــرنگ

نشوم يكدل و يك رنگ تــــــو را

تا نسازي دل او از خــــــــون، رنگ

گر تو خواهي به وصالم بــــــــرسي

بايد اين ساعت بي خـــوف و درنگ،

روي و سينهء تنــــــــــــگش بدري

دل برون آري از آن سينـهء تــنگ

گـــــــــرم و خونين به مَنَش باز آري

تا بـــــَــرد ز آينهء قلبــــــــــم زنگ

عــــــــاشقِ بي خـــــــــــردِ ناهنجار

نه، بَل آن فاسقِ بي عصمت و نــنگ

حــــــــرمتِ مادري از يـــــــاد ببرد

مست از بـــــــــــاده و ديوانه ز بَنگ

رفت و مـــــــــادر را افگند به خاك

سينه بـــِــــدرید و دل آورد به چنگ

قصدِ سر منزلِ معشوقه نــــــــــــمود

دل مـــــــــادر به كَفَش چون نارنگ

از قضا خورد دمِ در به زمــــــــــين

و انـــــــــدكي رنجه شد او را آرنگ

آن دلِ گرم، که جـــــــــان داشت هنوز

اوفتاد از كفِ آن بي فــــــــــــرهنگ

از زمين باز چو برخـــــــاست، نمود

پيِ بــــــــــــــــــــــرداشتنِ دل، آهنگ

ديد كز آن دلِ آغشته به خـــــــــــون

آيد آهسته بـــــــــــــــرون، اين آهنگ:

آه! دستِ پسرم يافت خــــــــــــــراش

وای! پاي پسرم خــــــــــــورد به سنگ

 

"جلال الممالك، ايرج ميرزا"

غلبه بر مشکلات (عبرت و آموزنده)

کشاورزی الاغ پیری داشت. یک روز اتفاقی الاغ او به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز باتفاق مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.

مردم با سطل روی سر الاغ خاک میریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش را تكان ميداد و زیر پایش میریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی میکرد روی خاکها بایستد.

روستاییان همینطور براي زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستايیان از چاه بیرون آمد ...

نتیجه اخلاقی: مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود.

شیطان بازنشست شد! (اعتقادی)

امروز ظهر شیطان را دیدم ! نشسته بود بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت …
گفتم: "ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدميان نصف روز خود را بی تو گذرانده اند …"
شیطان گفت: "خود را بازنشسته کرده ام... پیش از موعد!"
گفتم: "به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه میزنی؟"
گفت: "من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به دهها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟"
شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: "آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند پيش رود، و گرنه در برابر آدم به سجده میرفتم و میگفتم که: همانا تو خود پدر منی.

رابطه کش شلوار و پیشرفت‎ ( فرهنگ و اجتماعی)

طرف نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته، یهو میبینه یك موتور گازی ازش جلو زد!

خیلی شاكی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه. یك مدت واسه خودش، خوش و خرم میره، یهو میبینه موتور گازیه غیییییژ  ، ازش جلو زد!
دیگه پاك قاطي ميكنه، پا رو تا ته میگذاره رو گاز، با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه.

همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، باز یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد!
طرف كم میاره، راهنما میزنه كنار به موتوریه هم علامت میده بزنه كنار. خلاصه دوتایی وامیستن كنار اتوبان، طرف پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه: "آقا تو خدایی! من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی كل ما رو خوابوندی؟!"

موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه: "والله ... داداش... خدا پدرت رو بیامرزه واستادی... آخه ... كش شلوارم گیر كرده به آینه بغلت ..."

نتیجه اخلاقی: اگه میبینید بعضیها در کمال بی استعدادی، پیشرفتهای قابل ملاحظه ایی دارند، ببینید کش شلوارشان به کجای یک مدیر گیر کرده است.

آرزوی محال (طنزهای کامپیوتری)

یک برنامه نویس هنگامی که در ساحل قدم میزد، یک چراغ پیدا کرد. با مالیدن چراغ، جنی ظاهر شد و گفت: "من پرقدرت ترین جن عالم هستم و میتوانم هر آرزوی تو را برآورده کنم اما فقط یک آرزو".

برنامه نویس نقشه ای را باز کرد و گفت: "من دوست دارم صلحی منصفانه و پایدار در بین مردم خاورمیانه برقرار شود".

جن گفت: "خدای من، مطمئن نیستم بتوانم این کار را انجام بدهم. این مردم از اول تاریخ با هم در جنگ بوده اند و هستند، من هر کاری میتوانم انجام بدهم، به غیر از این یکی که خارج از توان من است".

برنامه نویس گفت: "من یک برنامه نویس هستم و برنامه هایم کاربران زیادی دارد. آرزو میکنم که تمام کاربران از برنامه هایم راضی بوده و تغییرات منطقی را خواستار باشند".

جن فکری کرد و گفت: "میشه اون نقشه قبلی رو یکبار دیگه ببینم؟"

اپل در مقابل مایکروسافت (طنزهای کامپیوتری)

سه مهندس مایکروسافت و سه کارمند اپل با قطار عازم یک سفر به قصد حضور در یک کنفرانس کامپیوتری بودند. در ایستگاه قطار، هر یک از مهندسین مایکروسافت یک بلیط تهیه کردند در حالیکه کارمندان اپل فقط یک بلیط خریدند.

یکی از مهندسین مایکروسافت از کارمندان اپل سؤال کرد: "چطور سه نفر با یک بلیط سفر می کنند؟!"

یکی از کارمندان اپل جواب داد: "نگاه کن تا یاد بگیری!"

همه آنها سوار بر قطار شدند. مهندسین مایکروسافت هر یک بر روی صندلیهای خود نشستند، اما کارمندان اپل هر سه به دستشویی رفته و درب را پشت سر خود قفل کردند. خیلی زود پس از خروج قطار از ایستگاه ، مأمور قطار مشغول جمع آوری بلیطها میشود. او به درب دستشویی زده و میگوید: "لطفاً بلیط"

درب دستشویی کمی باز شده و یک دست با بلیطی از آن خارج میشود. مأمور بلیط را گرفته و به راه خود ادامه میدهد.

مهندسین مایکروسافت با دیدن این روش به توافق میرسند که راه خوبی است. بنابراین هنگام بازگشت از کنفرانس تصمیم میگیرند، همان کار را کرده و در هزینه ها صرفه جویی کنند. در ایستگاه قطار آنها تنها یک بلیط خریداری میکنند ولی در کمال تعجب متوجه میشوند که کارمندان اپل اصلاً بلیطی خریداری نکردند.

یکی از مهندسین مایکروسافت از آنها سؤال میکند: "چطور بدون بلیط سفر خواهید کرد؟!"

یکی از کارمندان اپل میگوید: "نگاه کن تا یاد بگیری."

هنگامی که قطار حرکت کرد، سه مهندسین مایکروسافت هر سه در یک دستشویی جمع شده و درب را قفل کردند. کارمندان اپل نیز به دستشویی دیگر میروند.

بعد از زمان کوتاهی، یکی از کارمندان اپل از دستشویی خارج شده و به دستشویی که مهندسین مایکروسافت در آن بودند، رفته و درب میزند و میگوید: " بلیط لطفاً "

دنیای شب (حیدر یغما)

در بیابانهای نیشابور ، در یلدای شب

پرتو روی تو را میجویم از دلهای شب

بر امید روز دیدار تو هر شب تا سحر

میروم با اختر شبگرد ، پا در پای شب

گر کسی دلهای شب را بشکفد بیند منم

چون شناباز اسیر موج در دریای شب

بس كه ميسوزم چو كوه آتشم ، در صورتيك

اشكها بر صورتم يخ بست از سرماي شب

نور در ماه و صفا در پرتو مهتاب نيست

بس كه دود آه من پيچيد در سيماي شب

باز امشب یاد چشم مست تو در جام من

زهر میریزد به جای باده از مینای شب

اشك ميبارم به حال چشم خود، كو بي جهت

آبياري ميكند شب تا سحر، صحراي شب

بس که تنها مینشینم، هر که میبیند مرا

گوید: اسراری است، اندر کار این تنهای شب

ایمن از تهدید سنگ اندازها شد پیکرم

تا به رویم باز شد یک روزن از درهای شب

شعر یغما ناتمام و آفتاب صبحگاه

باز بیشرمانه ویران میکند دنیای شب

شعر از: حیدر یغما

گل صداقت و راستگویی (عبرت و آموزنده)

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان ، شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. او با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری را سزاوار خود انتخاب نمايد.
وقتی خدمتکار پیر قصر ، ماجرا را شنید به شدت غمگین شد، چون دختر او بطور مخفیانه عاشق شاهزاده بود.
دختر خدمتكار گفت كه او هم تصميم دارد به آن مهمانی برود.
مادرش گفت: "تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا."
دختر جواب داد: "میدانم هرگز مرا انتخاب نمیکند. اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم."
روز موعود فرا رسید و شاهزاده خطاب به دختران چنين گفت: "به هر یک از شما دانه ای میدهم. هر کسی که بتواند در مدت شش ماه، زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین میشود."
دختر خدمتكار هم دانه را گرفت و آن را در گلدانی کاشت.
سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد. دختر با باغبانهاي بسیاری مشورت کرد و شيوه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، و گلی نرويید.
سرانجام روز انتخاب و هنگام ملاقات با شاهزاده فرا رسید.
دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران نيز هر کدام گل بسیار زیبايی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدانهای خود داشتند.
شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام نمود:

"دختر خدمتکار ، همسر آینده اوست."
همه دختران اعتراض کردند چرا شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است؟!
شاهزاده توضیح داد: "این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده، که او را سزاوار همسری امپراطور میکند: "گل صداقت ..."
"همه آن دانه هایی که به شما دادم ، عقیم بودند و امکان نداشت گلی از آنها سبز شود. !!!"

"برگرفته از کتاب پائولو کوئلیو"

نبوغ (عبرت و آموزنده)

در یك شركت بزرگ ژاپنی كه تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت، یك مورد به یاد ماندنی اتفاق افتاد:
شكایتی از سوی یكی از مشتریان به كمپانی رسید. او اظهار داشته بود كه هنگام خرید یك بسته صابون متوجه شده است كه آن قوطی خالی است.
بلافاصله با تاكید و پیگیریهای مدیریت ارشد كارخانه این مشكل بررسی، و دستور صادر شد تا خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تكرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید.
مهندسین نیز دست به كار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند:

پایش (مونیتورینگ) خط بسته بندی با اشعه ایكس،‌ بزودی سیستم مذكور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین،‌ دستگاه تولید اشعه ایكس و مانیتورهائی با رزولوشن بالا نصب شده و خط مزبور تجهیز گردید. سپس دو نفر اپراتور نیز جهت كنترل دائمی پشت آن دستگاهها به كار گمارده شدند تا از عبور احتمالی قوطیهای خالی جلوگیری نمایند.

اما...

نكته جالب توجه این بود كه درست همزمان با این ماجرا، مشكلی مشابه در یكی از كارگاههای كوچك تولیدی همان شهر پیش آمده بود. اما در آنجا یك كارمند معمولی و غیر متخصص آن را به شیوه ای ديگر ولي بسیار ساده تر و كم خرج تر حل كرد:

"تعبیه یك دستگاه پنكه در مسیر خط بسته بندی ، تا قوطی خالی را باد ببرد !!!

خاطره دو دوست قدیمی (عبرت و آموزنده)

دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند. در حین سفر ، این دو نفر سر موضوع کوچکی بحث میکنند و کار به جایی میرسد که یکی از آنها کنترل خشم خودش را از دست میدهد و سیلی محکمی به صورت دیگری میزند.

دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون اینکه حرفی بزند روی شنهای بیابان نوشت: "امروز بهترین دوست زندگیم سیلی محکمی به صورتم زد"

آنها به راه خود ادامه دادند تا اینکه به دریاچه ای رسیدند. تصمیم گرفتند در آب کمی شنا کنند تا هم از حرارت و گرمای کویر خلاص شوند و هم اتفاق پیش آمده را فراموش کنند.
همچنانکه مشغول شنا بودند ناگهان همان دوستی که سیلی خورده بود حس کرد گرفتار باتلاق شده و گل و لای ، او را به سمت پایین میکشد. شروع به داد و فریاد کرد و نهايتاً دوستش وی را با زحمت فراوان از آن مخمصه نجات داد.

مرد که خود را از مرگ حتمی نجات یافته دید، فوری مشغول شد و روی سنگ کنار آب به زحمت حک کرد: "امروز بهترین دوست زندگیم مرا از مرگ قطعی نجات داد"

دوستی که او را نجات داده بود وقتی حرارت و تلاش وی را برای حک کردن این مطلب دید با شگفتی پرسید: "وقتی به تو سیلی زدم روی شن نوشتی و حال که تو را نجات دادم روی سنگ حک میکنی؟"
مرد پاسخ داد: "وقتی دوستی تو را آزار میدهد آن را روی شن بنویس تا با وزش نسیم بخشش و عفو ، آرام و آهسته از قلبت پاک شود. ولی وقتی کسی در حق تو کار خوبی انجام داد، باید آنرا در سنگ حک کنی تا هیچ چیز قادر به محو کردن آن نباشد و همیشه خود را مدیون لطف وی بدانی."

نتیجه اخلاقی : یاد بگیریم آسیبها و رنجشها را در شن بنویسیم تا فراموش شود و خوبی و لطف دیگران را در سنگ حک کنیم تا هیچ گاه فراموش نشود.

غرور، دروغ، عشق (جملات قصار)

به سه چیز تکیه نکن

غرور، دروغ و عشق

آدم با غرور می تازد

با دروغ می بازد

 و با عشق می میرد!

چرا ما استخوانهای تو خالی داریم؟ (دانستنی ها)

بروز بیماری پوكی استخوان در هر شخصی به عواملی چون سن، جنس و نژاد بستگی دارد. عوامل ژنتیكی و وراثتی نیز در تعیین حداكثر توده استخوانی مهم است. پوكی استخوان مشكلی است كه بر اثر افزایش سن ایجاد می‌شود، اما میزان حداكثر توده استخوانی به طور عمده تحت تأثیر عوامل ژنتیك است.بعضی بیماری‌ها، درمان‌ها و بسیاری از جنبه‌های زندگی روزانه از قبیل رژیم غذایی، فعالیت بدنی، مصرف الكل ، سیگار و... نیز می‌تواند روی استخوان‌ها اثر بگذارد.

یكی از مهم‌ترین عوامل ایجاد پوكی استخوان تحرك نداشتن است. عدم تحرك باعث استخوان‌خواری می‌شود. وقتی تعادل بین استخوان‌سازی و استخوان‌خواری نباشد، پوكی استخوان به وجود می‌آید. یكی دیگر از عواملی كه در پوكی استخوان نقش دارد، سیگار است. نیكوتین به طور مستقیم روی سلول‌های استخوان‌ساز اثر می‌گذارد. استخوان‌سازی كم و نیكوتین موجود در سیگار، سلول‌های استخوان خوار را تحریك و باعث پوكی می‌شود. هر چه تعداد سیگار بیشتر باشد اثر آن بیشتر است. همچنین برخی داروها استخوان‌سازی را كاهش یا افزایش می‌دهد. استرس نیز باعث افزایش استخوان‌خواری می‌شود. هر چه بیشتر استرس داشته باشید استخوان‌سازی كمتر خواهد بود.
میتوان با داشتن رژیم غذایی حاوی كلسیم و استفاده از لبنیات، مصرف ویتامین‌ها، انجام تمرینات ورزشی، عدم استعمال سیگار و... از ابتلا به پوكی استخوان جلوگیری كرد.