ارزش آنهایی که نمیفهمند و کم سوادند (فرهنگ و اجتماعی)

بخوانیم و تدبر کنیم:

میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود.

از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟ 

یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش ... و دستور بده به آزار و اذیت زنان و کودکانشان بپردازند.»

اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد:

«نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. 

و آنهايي را که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. 

بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت.

فهمیده ها و باسوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد.»

من هم رفتنی ام (اعتقادی)

خواندن این متن کمتر از 2 دقیقه وقت میگیره

بخوان و لذت ببر

به یاد من هم باش....

اومد پيشم ، حالش خيلي عجيب بود ، فهميدم با بقيه فرق ميکنه

گفت: حاج آقا يه سؤال دارم که خيلي جوابش برام مهمه

گفتم: چشم ، اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتني ام!

گفتم: يعني چي؟

گفت: دارم ميميرم

گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.

گفتم: خدا کريمه ، ان شاء الله که بهت سلامتي ميده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست ؟؟!!

فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش

گفتم: راست ميگي، حالا سؤالت چيه ؟

گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم

کارم شده بود توي اتاق موندن و غصه خوردن

تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم ؟

خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم (بميرم) و انگار اين حال منو کسي نداشت

خيلي مهربون شدم، ديگه رفتارهاي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد

با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی

سرتون رو درد نيارم ، من کار ميکردم اما حرص نداشتم

بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم

ماشين عروس که ميديدم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم

گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم

مثل پيرمردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم

الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم

حالا سؤالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو قبول ميکنه؟

گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه

آرام آرام خداحافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟

گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!

يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريباً همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟

گفت: بيمار نيستم!

گفتم: پس چي؟

گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم. گفتند: نه

گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند: نه!

خلاصه حاجي ، ما رفتني هستيم ، وقتش فرقي داره مگه ؟

باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد...

بدان و آگاه باش که تو شایسته آنی و از نیک ترین مهربانان هستی

برای آنان که یادشون رفته من رفتنی ام ...

حرص می زنند و دیگران را می آزارند ...

من هم رفتنی ام مرا ببخش از صمیم قلب.