از سخنان زرتشت (جملات قصار)

1. آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است،

رنج و اندوه مبر

2. قبل از جواب دادن فکر کن

3. هیچکس را تمسخر مکن

4. نه به راست و نه به دروغ قسم مخور

5. خود برای خود، زن انتخاب کن

6. به ضرر و دشمنی کسی راضی مشو

7. تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما

8. کسی را فریب مده تا دردمند نشوی

9. از هرکس و هرچیز مطمئن مباش

10. فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی

11. بیگناه باش تا بیم نداشته باشی

12. سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی

13. با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی

14. راستگو باش تا استقامت داشته باشی

15. متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی

16. دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی

17. معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی

18. دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی

19. مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی

20. سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی

21. روح خود را به خشم و کین آلوده مساز

22. هرگز ترش رو و بدخو مباش

23. در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند

24. اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده

25. دورو و سخن چین مباش و نزدیک دروغگو منشین

26. چالاک باش تا هوشیار باشی

27. سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی

28. اگر چه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن

تا تو را نگزد و نمیری

29. با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد

30. مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است

و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی‌ماند.

پدر و مادر (عبرت و آموزنده)

به سلامتي اون پسري که....

وقتي كه 10 سالش بود و باباش زد تو گوشش هيچي نگفت....

وقتي كه 20 سالش شد و باباش زد تو گوشش هيچي نگفت....

وقتي كه 30 سالش شد و باباش زد تو گوشش ، زد زير گريه !!!!

باباش گفت چرا گريه ميکني ؟

گفت: آخه اون وقتها دستت نميلرزيد....

***

آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن

اما پول ندارن....

وقتي بزرگتر ميشن، پول دارن

اما وقت ندارن....

وقتي هم که پير ميشن، پول دارن وقت هم دارن

اما . . . مادر ندارند ....

***

ادامه نوشته

قانون كاميون حمل زباله ! (فرهنگ و اجتماعي)

داستان آموزنده و خواندنی “ کامیون حمل زباله ”

روزی با يک تاکسی عازم فرودگاه بودم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح

رانندگی میکردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از محل پارک

خود بیرون پرید.

راننده تاکسی محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند

سانتیمتري از ماشین دیگر متوقف شد! ...

ادامه نوشته

به ياد سالمندان (شعر)

دستهایم چه پیر و فرتوتند

دست نه ، چوبه های تابوتند

روزی این دستها، نه این بودند

نازک و نرم و نازنین بودند

مانده امروز، زان همه پاکی

زان همه چیرگی و چالاکی

پوستی تیره و چروکیده

استخوانی تکیده، پوکیده

منم و این حصار تنهایی

وای از این روزگار تنهایی

شده نشخوار یادها کارم

خویش را اینچنین می‌آزارم

گاه زین پیر مانده در زندان

یادکی ميکنند فرزندان

گاهی از من سراغ میگیرند

لیک اما ز دیدنم سیرند

سرد و نامهربان و ناهنجار

رفع تکلیف میکنند انگار

چه کنم درد من نمیدانند

خواهش جان من نمي‌خوانند

بوسه ای از رُخم نمی طلبند

مهربان نیستند، با ادب‌ اند

روزها، روزهای تنهایی است

تا به کی، انتهای تنهایی است؟

مردان از نگاه دكتر شريعتي (جملات قصار)

مردان در مسير عشق به وسعت نامتناهي نامردند

گدايي عشق ميكنند تا زماني كه به تسخير قلب زن

مطمئن نيستند. اما همين كه مطمئن شدند، نامردي را

در كمال مردانگي به جا مي آورند.

"دكتر علي شريعتي"

رمز موفقيت شوماخر (عبرت و آموزنده)

مايكل شوماخر چندين سال متوالي در مسابقات رالي در

دنيا اول شد.

وقتي رمز موفقيتش را پرسيدند، در جواب گفت:

تنها رمز موفقيت من اين است كه زماني كه ديگران ترمز

مي گيرند، من گاز ميدهم... 

عشق قضاوت نميكند (فرهنگ و اجتماعي)

انسانها به شيوه هنديان بر سطح زمين راه ميروند. با يك سبد در جلو و يك سبد در پشت.

در سبد جلو صفات نيك خود را ميگذاريم و در سبد پشتي، عيبهاي خود را نگه ميداريم. به همين دليل در طول روزهاي زندگي خود، چشمان خود را بر صفات نيك خود ميدوزيم و فشارها را در سينه‌مان حبس ميكنيم.

در همين زمان، بي‌رحمانه،‌ در پشت سر همسفرمان كه پيش روي ما حركت ميكند، تمامي عيوب او را مي‌بينيم. بدين‌گونه است كه درباره‌ي خود بهتر از او داوري مي‌كنيم. بي آنكه‌ بدانيم كسي كه پشت سر ما راه مي‌رود به ما به ‌همين شيوه مي‌انديشد.

(پائولو كوئيلو)

منبع: كتاب "شما عظيم تر از آني هستيد كه مي‌انديشيد"

شبهاي رفتن تو (تصنيف و ترانه)

شبهای رفتن تو، شبهای بی ستاره است

ببین كه خاطراتم بی تو چه پاره پاره است


با هر نفس توي سینه بغض تو، توي گلومه

با هر كی هر جا باشم عكس تو روبرومه


آخ، كه چقدر تنگه دلم برای اون شبها

كاشكی كه اون عشق بشینه دوباره توي دلامون


چی میشه برگردی بازم به روزهای گذشته

هوای پاییزی چرا توي عشق ما نشسته


شبهای رفتن تو، شبهای بی ستاره است

ببین كه خاطراتم بی تو چه پاره پاره است


سپردی عهدمون رو، به دست باد و بارون

منو زدی به طوفان، خودت گرفتی آروم


قهر تو راهمو بسته غم دلمو شكسته

توي این صدای خسته یاد تو پینه بسته


شبهای رفتن تو، شبهای بی ستاره است

ببین كه خاطراتم بی تو چه پاره پاره است


غروبه باز دوباره شب توی انتظاره

ابر توي نگاهم نشسته خیال گریه داره


اسم تو فریادمه، درد توي صدام ترانه است

خنده آینه تلخ و بی تو پر از بهانه است


آخ، كه چقدر تنگه دلم برای اون شبها

كاشكی كه اون عشق بشینه دوباره توي دلامون


چی میشه برگردی بازم به روزهای گذشته

هوای پاییزی چرا توي عشق ما نشسته


شبهای رفتن تو، شبهای بی ستاره است

ببین كه خاطراتم بی تو چه پاره پاره است

اعتقاداتمان را چند مي فروشيم؟ (اعتقادي)

مبلغ اسلامی بود. در یکی از مراکز اسلامی لندن. عمرش را گذاشته بود روی این کار. تعریف میکرد که یک روز سوار تاکسی میشود و کرایه را میپردازد. راننده بقیه پول را که برمیگرداند 20 سنت اضافه تر میدهد. میگفت: چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه. آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی...

گذشت و به مقصد رسیدیم. موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت: آقا از شما ممنونم.

پرسیدم بابت چی؟

گفت: میخواستم فردا بیایم مرکز شما و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم. با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم...

فردا خدمت میرسیم.

تعریف میکرد: تمام وجودم دگرگون شد، حالی شبیه غش به من دست داد.

من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم ...

نگاهي به مردم ... (عبرت و آموزنده)

اين جهان،

پر از صداي مردمي است كه

همچنان كه تو را ميبوسند،

طناب دار تو را ميبافند،

مردمي كه صادقانه دروغ ميگويند

و خالصانه به تو خيانت ميكنند.

در اين دنيا هر چه تنهاتر باشي،

پيروزتري!

نگاه به دنيا ... (جملات قصار)

آنچه كرم ابريشم پايان دنيا مي پندارد،

در نظر پروانه آغاز زندگي است.

ميم مثل مادر (شعر)

میم مثل ماه
میم مثل مریم
میم مثل مادر ...

کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
چقدر مثل بچگیام لالائیاتو دوست دارم

سادگیاتو دوست دارم خستگیاتو دوست دارم
چادر نماز و زیر لب ، خدا خداتو دوست دارم

کاشکی رو طاقچهْ دلت آینه و شمعدون میشدم
تو دشت ابری چشات یه قطره بارون میشدم

کاش که میشد یه دشت گل ، برات لالائی بخونم
یه آسمون نرگس و یاس ، تو باغ دستات بشونم

لالائی لالائی لا لا لا

بخواب که میخوام تو چشات ستاره هامو بشمرم
پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم

لالائی لا لا لا لا لا

دنیا اگه خوب اگه بد ، با تو برام دیدنیه
باغ گلای اطلسی ، با تو برام چیدنیه
مادر ...

کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
لالائیاتو دوست دارم بغض صداتو دوست دارم
مادر ...

از فيلم: ميم مثل مادر (۱۳۸۵)

نويسنده و كارگردان: مرحوم رسول ملاقلي پور

 

تقديم به تو ... (شعر)

ای مهربانتر از برگ ، در بوسه هاي باران

بيداري ستاره در چشم جويباران

آيينه نگاهت پيوند صبح و ساحل

لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

بازآ كه در هوايت خاموشي جنونم

فريادها برانگيخت از سنگ كوهساران

اي جويبار جاري ! زين سايه برگ مگريز

كاين گونه فرصت از كف ، دادند بي شماران

گفتي : «به روزگاري مهري نشسته ‌» گفتم:

بيرون نمي توان كرد « حتي » به روزگاران

بيگانگي ز حد رفت ، اي آشنا مپرهيز !

زين عاشق پشيمان ، سرخيل شرمساران

پيش از من و تو بسيار ، بسيار نقش بستند

ديوار زندگي را ، زين گونه يادگاران

وين نغمه محبت ، بعد از من و تو ماند

تا در زمانه باقي است آواز باد و باران

  

شعر از : دكتر محمد رضا شفيعي كدكني

 

 

مرا عاشق چنان بايد... (شعر)

مرا عاشق چنان بايد که هر باری که برخيزد
قيامتهای پر آتش ز هر سويی برانگيزد
دلی خواهيم چون دوزخ که دوزخ را فرو سوزد
دو صد دريا بشوراند ز موج بحر نگريزد
ملک ها را چو منديلی به دست خويش درپيچد
چراغ لايزالی را چو قنديلی درآويزد
چو شيری سوی جنگ آيد دل او چون نهنگ آيد
بجز خود هيچ نگذارد و با خود نيز بستيزد
چو هفصد پردهْ دل را به نور خود بدراند
ز عرشش اين ندا آيد بناميزد بناميزد
چو او از هفتمين دريا به کوه قاف رو آرد
از آن دريا چه گوهرها کنار خاک در ريزد

«مولوی»

سنگ خارا (تصنيف و ترانه)

جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگيرم
سنـــــــگ خارا را گواه اين دل شيدا بگيرم

مو به مو دارم سخن ها
نـــکته ها از انجمن ها
بشنـــو ای سنگ بيابان
بشنويــد ای باد و باران
با شما همرازم اکنون با شما دمسازم اکنون

شمع خود سوزی چو من
در مــــــــــــــيان انجمن
گاهی اگر آهی کشد دلها بسوزد
يک چنين آتش به جان
مصلحت باشــــد همان
با عشق خود تنها شود تنها بسوزد

من يکـــی مجنون ديگر
در پی ليـــــلای خويشم
عاشق ايـــــن شور حال
عشق بی پروای خويشم

تا به ســــويش ره سپارم
سر ز مــــــستی بر ندارم
من پريشان حال و دل خون
با هـــــمين دنيای خويشم

جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگيرم
سنـــــــگ خارا را گواه اين دل شيدا بگيرم

مو به مو دارم سخن ها
نـــکته ها از انجمن ها
بشنـــو ای سنگ بيابان
بشنويــد ای باد و باران
با شما همرازم اکنون با شما دمسازم اکنون

 

شاعر : معینی کرمانشاهی
آهنگساز : مرحوم علی تجویدی
 دستگاه : شور (دشتی)