عطر گیسوی تواَم کرده معطّر ، نه گلاب (حيدر يغما)

« عطر گیسوی تواَم کرده معطّر ، نه گلاب

مستم از بادۀ عشق تو ، نه از جام شراب

تیر عشق است که فریاد مرا کرده بلند

هجر یار است که در جان من افکنده عذاب

این که برخیزدم از سینه ، شرار است ، نه آه

وین سرشک است که می‌ریزدم از دیده ، نه آب

رشتهء عهد تو بسته است مرا پای ، نَه چرخ

این ملال است که بفشرده مرا تنگ ، نه خواب

این خروش است که از دل رَوَدم ، نی فریاد

این دل است آنچه از او دود برآید ، نه کباب

شعر از سینهء یغما تَرَود ، نی ز قلم

مطلب از نادیِ الهام بُود ، نی ز کتاب »

شعر از: حيدر يغما

تنم در وسعت دنیای پهناور نمی‌گنجد (حيدر يغما)

« تنم در وسعت دنیای پهناور نمی‌گنجد

روان سرکشم در قالب پیکر نمی‌گنجد

مرا اسرار از این گفته‌ها بالاتر است ، امّا

به گوش خلق ، از این حرف بالاتر نمی‌گنجد

به سینه دست نادانی مزن ارباب دانش را

اگر علمی تو را در مخزن باور نمی‌گنجد

عجب نبوَد که این خوابیدگان را نیست بیداری

اذان صبح اندر گوشهای کر نمی‌گنجد

مرا خواب آن زمان آید ، که در زیر لَحَد باشم

سر پُرشور اندر نرمی بستر نمی‌گنجد

ز بس راه وفاداری سریع و آتشین رفتم

سخنهای وفایم در دل دلبر نمی‌گنجد

توانگر را مخوان در گوش دل اسرار ِ درویشی

که در خشخاش ، خورشید بلندْاختر نمی‌گنجد

دل سرگشته‌ام هر لحظه آهنگ عَدَم دارد

که رسوایی چو من در عالم ِ دیگر نمی‌گنجد

نشان قبر مگذارید بعد از مرگ یغما را

شهاب طارم ِ اسرار ، در مقبر نمی‌گنجد »

شعر از: حيدر يغما

چو موج باش كه از صخره در عَدَم نشوي (حیدر یغما)

چو موج باش كه از صخره در عَدَم نشوي

چو كوه باش كه از بادِ تند خَم نشوي

چو شمع باش كه گر صدهزار شمع دگر

فروزد از تو، تو يك ذرّه بيش و كم نشوي

ز تُندباد قضا سرنگون نخواهي شد

اگر ز حرف كسان بي‌جهت عَلَم نشوي

فلك براي عروج تو ره گشوده، برو

گشاي بال، كه از خستگي دژم نشوي

عقاب چرخ و فلك، پَر به پاي تو ريزد

چو لاشخوار اگر بندۀ شكم نشوي

حديث عشق ندارد كتاب، اي يغما

مرو به مدرسه تا نوكر قلم نشوي!

شعر از: حیدر یغما

دنیای شب (حیدر یغما)

در بیابانهای نیشابور ، در یلدای شب

پرتو روی تو را میجویم از دلهای شب

بر امید روز دیدار تو هر شب تا سحر

میروم با اختر شبگرد ، پا در پای شب

گر کسی دلهای شب را بشکفد بیند منم

چون شناباز اسیر موج در دریای شب

بس كه ميسوزم چو كوه آتشم ، در صورتيك

اشكها بر صورتم يخ بست از سرماي شب

نور در ماه و صفا در پرتو مهتاب نيست

بس كه دود آه من پيچيد در سيماي شب

باز امشب یاد چشم مست تو در جام من

زهر میریزد به جای باده از مینای شب

اشك ميبارم به حال چشم خود، كو بي جهت

آبياري ميكند شب تا سحر، صحراي شب

بس که تنها مینشینم، هر که میبیند مرا

گوید: اسراری است، اندر کار این تنهای شب

ایمن از تهدید سنگ اندازها شد پیکرم

تا به رویم باز شد یک روزن از درهای شب

شعر یغما ناتمام و آفتاب صبحگاه

باز بیشرمانه ویران میکند دنیای شب

شعر از: حیدر یغما

گوهر از سنگ است ما درّ گرانش كرده ايم (حيدر يغما)

« گوهر از سنگ است ، ما درّ گرانش كرده ايم

او چنين بوده ست اوّل ، ما چنانش كرده ايم

لعل زيباي بدخشان پاره سنگي بيش نيست

ما ز غفلت زينت تاج شهانش كرده ايم

فاش تر گويم: عروس چرخ جز يك ذرّه نيست

ما بلند آوازه ، خورشيد جهانش كرده ايم

سقف زيباي فلك را در شب يلداي تار

ما ز نور ديدگان ، اختر نشانش كرده ايم

من نمي نالم ز جور آسمان ، زيرا كه ما

اين كلاه تنگ را ، خود ، آسمانش كرده ايم

هيچ موجودي نبودي تا نشان از ما نبود

هر چه را باشد نشاني ، ما نشانش كرده ايم

اي كه گفتي: هست يغما را ريا سر تا به پا

نيست سر تا پا ريا ، ما امتحانش كرده ايم »

شعر از: حيدر يغما

قطار ميرود و من نشسته ام به قطار (حيدر يغما)

« قطار مي رود و من نشسته ام به قطار

ز روي سينه من ميرود قطار، انگار

مرا به سوي وطن مي برد سريع اما

وطن كجاست در آنجا كه نيست خانه يار؟

چنان ملول تو گشتم كه بر فلك برخاست

ز چرخهاي قطارم شرار آتشبار

گرفت جان مرا اين ره نشيب و فراز

اگر چه بي خبران را رود همي هموار

به شهر عشق بيا تا كسي نپرسدمان

تو از كدام دياري من از كدام ديار

اگر زمين و زمان ثبت در قباله توست

در آن ديار كه يار تو نيست، پا مگذار

بيا و رشته پيمان ما ببند و برو

قرار كز دل ما برده اي بيا و بيار

قدم به ديدهْ "يغما" بنه به نيشابور

پس از زيارت خيام و مرقد عطار »

شعر از: حيدر يغما