فرزندان ما ناجیان ما نیستند (فرهنگ و اجتماعي)

فرزندان ما ناجیان ما نیستند...

آيا فرزندی که خیلی به والدینش توجه دارد و همیشه نگران عملکرد آنها است ، فرزندی نمونه و وفادار است؟...

ولی چنین نیست.... واقعیت این است که وقتی فرزندی همیشه نگران شما است، این یعنی خودش یک آسیب دیدهٔ واقعی است که مسؤول آسیبش شمایید.

یک والد خوب والدی است که ذهن فرزندش از او آسوده باشد و به فرزند توانایی و قدرت فاصله گرفتنِ آسوده را بدهد.

وقتی فرزندتان از شما دور نمي‌شود،

وقتی همیشه نگران شماست،

وقتی تمام برنامه‌هایش را با شما تنظیم می‌کند،

نه اينكه نشانه وفاداری او ، بلکه نشانه آسیب خوردگی اوست.

توجه کنید وقتی دوامدار با فرزندتان صحبت می‌کنید و در گفتگو ها گوشزد می‌کنید که در این زندگی چقدر سختی و عذاب کشیده‌اید، چقدر رنج دیده اید و ...

در واقع مرتب به فرزندتان القا می‌کنید که من قربانی این زندگی هستم و تو تنها چشم امید و ناجی من هستی.

حالا او خودش را نجات دهنده شما تصور می‌کند و هیچ لحظه‌ایی را برای نجات شما از دست نمی‌دهد.

غافل از اینکه خودش تمام زندگیش را با نگرانی برای شما از دست می‌دهد.

بياييد در قبال رسیدگی و عشقی که به فرزندان خود می‌دهیم، آنها را مدیون و بدهکار و نا امن نکنیم.

به آنها کمک کنیم زندگی‌های مستقل و ذهنهای آرام داشته باشند ...

زيرا كه فرزندان ما ناجیان ما نیستند ...

سی و هفت درد و عیب اساسی ما ایرانیان (فرهنگ و اجتماعی)

صادق هدایت در کتاب "بوف کور" خود مینویسد ;

... سی و هفت درد و عیب اساسی ما ایرانیان که هیچوقت درمان نشد...!

در زندگی دردهایی است که روح انسان را از درون مثل خوره می‌خورد و می‌تراشد، این درد ها را نه میشود به کسی گفت و نه میتوان جایی بیان کرد...!

به قسمتی از دردهای اجتماعی ما ایرانیان توجه کنید:

1-اکثر ما ایرانی‌ها تخیل را به تفکر ترجیح می‌دهیم.

2-اکثر مردم ما در هر شرایطی منافع شخصی خود را به منافع ملی ترجیح می‌دهند.

3-با طناب مفت حاضریم خود را دار بزنیم.

4-به بدبینی بیش از خوش‌بینی تمایل داریم.

5-بیشتر نواقص را می‌بینیم اما در رفع آنها هیچ اقدامی نمی‌کنیم.

6-در هر کاری اظهار فضل می‌کنیم ولی از گفتن نمی‌دانم شرم داریم.

7-کلمه من را بیش از ما به کار می‌بریم.

8-غالباً مهارت را به دانش ترجیح می‌دهیم.

9-بیشتر در گذشته به سر می‌بریم تا جایی که آینده را فراموش می‌کنیم.

10-از دوراندیشی و برنامه‌ریزی عاجزیم و غالباً دچار روزمرگی و حل بحران هستیم.

11-عقب‌ افتادگی‌مان را به گردن دیگران و توطئه آنها می‌اندازیم، ولی برای جبران آن قدمی برنمی‌داریم.

12-دائماً دیگران را نصیحت می‌کنیم، ولی خودمان هرگز به آنها عمل نمی‌کنیم.

13-همیشه آخرین تصمیم را در دقیقه 90 می‌گیریم.

14-غربی‌ها دانشمند و فیلسوف پرورش داده اند، ولی ما شاعر و فقیه!

15-زمانی که ما مشغول کیمیاگری بودیم غربی‌ها علم شیمی را گسترش دادند.

16-زمانی که ما با رمل و اسطرلاب مشغول کشف احوال کواکب بودیم غربی‌ها علم نجوم را بنا نهادند.

17-هنگامی که به هدف‌مان نمی‌رسیم، آن را به حساب سرنوشت و قسمت و بد بیاری می‌گذاریم، ولی هرگز به تجزیه تحلیل علل آن نمی‌پردازیم.

18-غربی‌ها اطلاعات متعارف خود را در دسترس عموم قرار می‌دهند، ولی ما آنها را برداشته و از همکارمان پنهان می‌کنیم.

19-مرده‌هایمان را بیشتر از زنده‌هایمان احترام می‌گذاریم.

20-غربی‌ها و بعضاً دشمنان ما، ما را بهتر از خودمان می‌شناسند.

21-در ایران کوزه‌گر از کوزه شکسته آب می‌خورد.

22-فکر می‌کنیم با صدقه‌دادن خود را در مقابل اقدامات نابخردانه خود بیمه می‌کنیم.

23-برای تصمیم‌گیری بعد از تمام بررسی‌های ممکن آخر کار استخاره می‌کنیم.

24-همیشه برای ما مرغ همسایه غاز است.

25-به هیچ وجه انتقادپذیر نیستیم و فکر می‌کنیم که کسی که عیب ما را می‌گوید بدخواه ماست.

26-چشم دیدن افراد برتر از خودمان را نداریم.

27-به هنگام مدیریت در یک سازمان زور را به درایت ترجیح می‌دهیم.

28-وقتی پای استدلالمان می‌لنگد با فریاد می‌خواهیم طرف مقابل را قانع کنیم.

29-در غالب خانواده‌ها فرزندان باید از والدین حساب ببرند، به جای اینکه به آنها احترام بگذارند.

30-اعتقاد داریم که گربه را باید درب حجله کشت.

31-اکثراً رابطه را به ضابطه ترجیح می‌دهیم.

32-تنبیه برایمان راحت‌تر از تشویق است.

33-غالباً افراد چاپلوس بین ما ایرانیان موقعیت بهتری دارند.

34-اول ساختمان را می‌سازیم بعد برای لوله‌کشی، کابل‌کشی و غیره صدها جای آن را خراب می‌کنیم.

35-وعده‌دادن و عمل نکردن به آن یک عادت عمومی برای همه ما شده است.

36-قبل از قضاوت‌کردن نمی‌اندیشیم و بعد از آن حتی خود را سرزنش هم نمی‌کنیم.

37-شانس و سرنوشت را برتر از اراده و خواست خود می‌دانیم.


به نظر شما چقدر از این عیوب هنوز هم وجود دارد ؟؟؟

هفت‌سین حسابی (فرهنگ و اجتماعی)

خاطره دکتر محمود حسابی از هفت‌سین

فرصت را غنیمت شمردم و خاطره‌ای به یاد ماندنی از بزرگ‌مرد علم دوران جناب دکتر محمود حسابی را از زبان خودشان براي شما عزيزان بيان ميكنم تا تفاوت بين ديدگاهها و نحوه زندگي را بهتر بشناسيم.

جناب دکتر محمود حسابي می‌فرمایند: در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون تصمیم گرفتم سفره  هفت‌سینی برای "انیشتین" و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینم و ایشان را برای سال نو دعوت کنم. ایشان خودشان کارتهای دعوت را طراحی می‌کنند و حاشیه‌ی آن را با گلهای نیلوفر که زیر ستونهای تخت‌جمشید هست تزئین میكنند و منشأ و مفهوم این گلها را هم توضیح می‌دهند چون می‌دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می‌کند. دکتر می‌گفت: "برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می‌دانستم "انیشتین" بدون ویلون‌اش جایی نمی‌رود تأکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما "انیشتین" ۲۰دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فوراً یک شمع به شمعهای روشن اضافه کردم و برای "انیشتین" توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می‌کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبتهای عمومی "انیشتین" از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمعها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم: "ایرانی‌ها در طول تمدن ۱۰هزار ساله‌شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته‌اند و از آن پاسداری کرده‌اند. برای ما ایرانی‌ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می‌تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد..."

آقای دکتر می‌خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می‌گفت بعدها "انیشتین" به من گفت: "وقتی برمی‌گشتیم به خواهرم گفتم حالا می‌فهمم معنی یک تمدن ۱۰هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می‌رویم درخت قطع می‌کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می‌دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی‌ها برمی‌گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."

بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می‌کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می‌کنند. به گفته‌ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت‌زده شده بودند. همه از این آوا متعجب می‌شوند و از آقای دکتر توضیح میخواهند. ایشان میگویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. "انیشتین" از آقای دکتر میخواهند که قطعه‌ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود "انیشتین" که چشمهایش را بسته بود چشم‌هایش را باز کرد و گفت:  "دقیقاً من هم همین را برداشت کردم" و بعد بلند شد تا سفره هفت‌سین را ببیند.

آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می‌شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می‌دهد که این در واقع هفت‌چین یعنی هفت انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می‌شود به نشانه‌ی رویش. ماهی با "م" به نشانه‌ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه‌ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه‌ی فروغ زندگی و ... همه متعجب می‌شوند و "انیشتین" می‌گوید: "آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می‌دهد." آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی‌زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراگ این مفاهیم عمیق را درک می‌کردند. بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می‌دهند که این کاسه ۱۰هزارسال قدمت دارد. آب نشانه‌ی فضاست و نارنج نشانه‌ی کره زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست.  "انیشتین" رنگش می‌پرد عقب عقب می‌رود و روی صندلی می‌افتد و حالش بد می‌شود. از او می‌پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می‌گوید: "ما در مملکت خودمان ۲۰۰ سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از ۱۰هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می‌دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"

اندوه (فرهنگ و اجتماعی)

ببین فرهنگمون چقدر بالا رفته...

از توي کیفم دوهزارتومانی درآوردم و به راننده دادم. هشت‌هزار تومان پول داشتم، چهار تا دوهزارتومانی.

راننده گفت: خرده بده خانوم. گفتم خرده ندارم، هفتم‌تير پیاده می‌شم.

گفت: نگه می‌دارم برو خرد کن بیار. گفتم من نمی‌کنم این کار رو آقا !

گفت: یعنی چی؟ گفتم وظیفه‌ی من نیست.

گفت: خانوم وظیفه‌ی شماست وقتی می‌خوای بیای سوار تاکسی بشی اول نگاه کنی ببینی پول خرد داری یا نه... برنمی‌گشت نگاهم کند. گفتم مجلس تصویب کرده؟‌ اگه قرار باشه از صبح سوار هر ماشینی می‌شم خرد بدم باید به جای کیف با خودم گونی وردارم...

بدون اینکه سرش را برگرداند دوهزار تومانی را پس داد و گفت به سلامت. نه خردتو خواستیم نه درشتتو. می‌خواست شرمنده‌ام کند. یا خودش را در نقش بازیکن ایرانی می‌دید که با بازیکن اسرائیلی وارد رقابت نمی‌شود و مسابقه را واگذار می‌کند.

دوهزار تومانی را گرفتم و گذاشتم تو جیبم و پیاده شدم. در را بستم و یک‌طرف شالم ماند لای در و هر چه کشیدم نیامد. به تقلا افتادم در را باز کنم شال را نجات بدهم که ماشین حرکت کرد و بقیه‌ی شالم از سرم کشیده شد و باهاش رفت.

شال قرمزی که از توی مترو خریده بودم دو هزار و پانصد تومان داشت همین‌طور دور می‌شد و بال‌بال می‌زد. فكر كنم راننده به اين مي‌انديشيد كه: "قبل از اینکه عرق فرد خشک شود انتقامت را بگیر !"

دستم را عین اسرای بعثی گذاشتم روی سرم. زير پل عابر پیاده‌ی هفتم‌تیر بودم و مانده بودم چه کنم. چند نفر دوره‌ام کردند. یکی‌شان کتش را درآورد و گفت خانوم اینو بنداز رو سرت تا نگرفتن ببرنت. گفتم نمی‌شه که آقا. یکی گفت بیا این دستمالو بنداز سرت تا از اونور خیابون برات روسری بخرم. مثل آتشی بودم که می‌خواستند با بیل خاموشم کنند. گفتم نمی‌خوام آقا اگه می‌شه یه دربست بگیرید برم. هفت‌ هشت نفری دورم جمع شده بودند و یکی‌دوتاشان داشتند با موبایل ازم فیلم می‌گرفتند. انگار آدم به این لختی تو عمرشان ندیده بودند. گفتم یعنی چی؟‌ از چی فیلم می‌گیری آقا؟ صدایی از پشت سرم گفت همیشه یه زاپاس همرات باشه آبجی. زنی گفت بیا این پلاستیکو بذار رو سرت من برم برات یه شالی روسری‌ای چیزی بگیرم. کیسه پلاستیک دسته‌دار را کشیدم روی سرم و تعداد موبایل‌هایی که به طرفم گرفته شده بود بیشتر شد. دستم را گرفتم جلوی صورتم. مثل کسی که تو لباسش خرابکاری کرده، مثل کسی که یک‌دفعه زیپ شلوارش در رفته يا قبل از رسیدن به قرار مهمش افتاده توی جوب، يا توي یک جلسه‌ی رسمی آروغ بلندی زده و ...

***

تعداد موبایل‌هایی که به طرفم گرفته شده بود بیشتر و بيشتر شده بود !!! 

یک داستان زیبا – داستان خرید میمونها (فرهنگ و اجتماعی)

روزی روزگاری در روستایی در هند مردی به روستاییها اعلام کرد که به ازای هر میمون ۲۰دلار به آنها پول خواهد داد. روستاییها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون، به جنگل رفتند و شروع به گرفتن میمونها کردند. مرد هم هزاران میمون به قیمت ۲۰ دلار از آنها خرید، ولی با کم شدن تعداد میمونها روستاییها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۴۰دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستاییها فعالیتشان را از سر گرفتند.

پس از مدتی موجودی‌ها هم کمتر و کمتر شد، تا بالاخره روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای خود رفتند… 
این بار پیشنهاد به ۴۵دلار رسید و… در نتیجه تعداد میمونها آنقدر کم شد که به سختی میشد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.

بار دیگر مرد تاجر ادعا کرد که به ازای خرید هر میمون ۶۰دلار خواهد داد، ولی چون برای کاری باید به شهر میرفت، کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمونها را بخرد.

در غیاب تاجر شاگرد به روستاییها گفت این همه میمون در قفس وجود دارد! من آنها را به ۵۰دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت تاجر آنها را به ۶۰دلار به او بفروشید. روستاییها که وسوسه شده بودند پولهایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمونها را خریدند. البته از آن به بعد دیگر کسی نه مرد تاجر را دید و نه شاگردش را. و تنها روستایی ها ماندند و یک دنیا میمون.

یه کم به داستان بانک مرکزی و ثبت‌نام سکه و اینها شبیه نیست؟؟ !!!

بهترین سوژه (فرهنگ و اجتماعی)

تابلو ، نقاش را ثروتمند کرد.

شعر شاعر به چند زبان ترجمه شد.

کارگردان جایزه‌ها را درو کرد ....

و

هنوز سر همان چهارراه واکس میزند ، کودکی که بهترین سوژه بود.

شعر كودك سياه پوست (فرهنگ و اجتماعي)

وقتی به دنيا ميام، سياهم، وقتی بزرگ ميشم، سياهم

وقتی ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتی میترسم، سياهم

وقتی مريض ميشم، سياهم، وقتی میميرم، هنوزم سياهم

و تو ، آدم سفيد

وقتی به دنيا مياي، صورتی اي، وقتی بزرگ ميشي، سفيدي

وقتی ميری زير آفتاب، قرمزي، وقتی سردت ميشه، آبی اي

وقتی میترسي، زردي، وقتی مريض ميشي، سبزي

و وقتی میميري، خاکستری اي ...

و تو به من ميگی رنگين پوست؟!

میخ (فرهنگ و اجتماعی)

ميخي افتاد،

بخاطر ميخي نعلي افتاد،

بخاطر نعلي اسب افتاد،

بخاطر اسبي سواري افتاد،

بخاطر سواري جنگي شكست خورد،

بخاطر شكستي، مملكتي نابود شد،

و همهء اينها بخاطر كسي بود كه ميخ را خوب نكوبيده بود.

.
.
.

و اين واقعيت جامعه است.

حالم بد است (فرهنگ و اجتماعي)

حالم بد است...

 از رفتارهایتان (رفتارهایمان) حالم بد است ،

از طرز رانندگیتان ،

از هجوم تاتارگونه تان به جعبه خرما یا شیرینی خیرات شده ،

از برخورد و نگرش تان نسبت به جنس مخالف ،

از داشتن غیرتهای بی مورد راجع به خواهر و مادرتان و بی غیرتی

محض راجع به عزیزان دیگران،

از تحلیلهای سیاسی و اقتصادیتان در تاکسی ،

از زیر پا گذاشتن حریم خصوصی دیگران ،

از آشغال ریختن تان در خیابان ،

از قابلیت تان برای تبدیل صحنه تصادف به محل قتل ،

از بی تفاوتی تان نسبت به خونهای ریخته شده بر کف خیابان ،

از عملهای زیبايی ،

از یکی نبودن حرف و عمل تان ،

از تعارفهای بی موردتان ،

از غیبت کردنهای کثیرتان ،

از تغییر نظرهای یک ساعته تان ،

از بی تفاوتی تان نسبت به کار کودکان ،

از جو حاکم بر ورزشگاه هایتان ،

از مرگ بر گفتن ها و درود فرستادنهای یک شبه تان،

از عشقهای یک شبه تان ،

از انتخاب دوست بر مبنای نوع خودرواش ،

از چاپیدن یکدیگرتان ،

از قسم ها و دروغهای بی حد و حصرتان ،

از بی مطالعه بودنتان ،

از تن دادن و دل ندادنتان ،

از ذوب شدن تان در فرهنگ عرب و فراموش کردن زبان مادریتان ،

از رفتارهایتان در پاتایای تایلند و آنتالیای ترکیه ،

از عدم رعایت نظافت شخصیتان ،

از فروختن شرفتان به قیمت یک سال محصولات شرکت ساندیس ،

از مدرک گرا بودنتان ،

از کلاس گذاشتنهای بی موردتان ،

از جوکهای قومیتی تان ،

از نژاد پرستی تان ،

از خواب 1400 ساله تان

از ادعاهای گزافتان راجع به مشاهیر ایران و ندانستن تاریخ تولدشان ،

از مصرف گرا بودنتان ،

از قسطی خریدن بنز برای فخر فروشی ،

از رقصیدنتان در مهمانی با روسری ،

از خوردن مشروب بعد از اقامه نماز و ...

...از کجا بگویم ...

...از چه بگویم ...

 که حالم بد است ، خیلی هم بد است ...

من تصمیم خودم را گرفته ام و با این نامه تغییر را شروع کردم ...؛

تو چطور؟

رابطه کش شلوار و پیشرفت‎ ( فرهنگ و اجتماعی)

طرف نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته، یهو میبینه یك موتور گازی ازش جلو زد!

خیلی شاكی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه. یك مدت واسه خودش، خوش و خرم میره، یهو میبینه موتور گازیه غیییییژ  ، ازش جلو زد!
دیگه پاك قاطي ميكنه، پا رو تا ته میگذاره رو گاز، با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه.

همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، باز یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد!
طرف كم میاره، راهنما میزنه كنار به موتوریه هم علامت میده بزنه كنار. خلاصه دوتایی وامیستن كنار اتوبان، طرف پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه: "آقا تو خدایی! من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی كل ما رو خوابوندی؟!"

موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه: "والله ... داداش... خدا پدرت رو بیامرزه واستادی... آخه ... كش شلوارم گیر كرده به آینه بغلت ..."

نتیجه اخلاقی: اگه میبینید بعضیها در کمال بی استعدادی، پیشرفتهای قابل ملاحظه ایی دارند، ببینید کش شلوارشان به کجای یک مدیر گیر کرده است.

ارزش شما (فرهنگ و اجتماعي)

سخنران در حالی كه یك اسكناس ده هزار توماني را بالای دست برده بود، از 200 نفر حاضر در سمینار پرسید: «چه كسی این ده هزار توماني را می‌خواهد؟» همة دستها به بالا رفت. او گفت: «قصد دارم این اسكناس را به یكی از شما بدهم؛ اما اول اجازه بدهید كارم را انجام دهم». سخنران  اسكناس را مچاله كرد و دوباره پرسید: «هنوز كسی هست كه این اسكناس را بخواهد؟» دستها همچنان بالا بود. او گفت: «خُب اگر این كار را بكنم چه می‌كنید؟» سپس اسكناس را به زمین انداخت و آن را زیر پایش لگد كرد. او  اسكناس مچاله و كثیف را، از روی زمین برداشت و گفت: «كسی هنوز این را می‌خواهد؟» دست‌ها همچنان بالا بود.

سخنران گفت: «دوستانِ من، شما همگی درس ارزشمندی را فرا گرفتید. در واقع چه اهمیتی دارد كه من با این  ده هزار توماني چه كار كردم؛ مهم این است كه شما هنوز آن را می‌خواهید. چون ارزش آن كم نشده است. این اسكناس هنوز  ده هزار تومان می‌ارزد. خیلی وقت‌ها در زندگی به خاطر شرایطی كه پیش می‌آید، زمین می‌خوریم، مچاله و كثیف می‌شویم، احساس می‌كنیم كه بی‌ارزش شدیم، اما اصلاً مهم نیست كه چه اتفاقی افتاده و چه اتفاقی خواهد افتاد. شما هرگز ارزش خود را از دست نخواهید داد؛ كثیف یا تمیز، مچاله یا تاخورده، هنوز برای كسانی كه شما را دوست دارند و برای كسی كه شما را خلق كرده، ارزشمند هستید.

ارزش آنهایی که نمیفهمند و کم سوادند (فرهنگ و اجتماعی)

بخوانیم و تدبر کنیم:

میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود.

از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟ 

یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش ... و دستور بده به آزار و اذیت زنان و کودکانشان بپردازند.»

اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد:

«نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. 

و آنهايي را که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. 

بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت.

فهمیده ها و باسوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد.»

من و زندگي (فرهنگ و اجتماعي)

من در شهری زندگی میکنم،  شهری که دل به دست آوردن سخت است و دل شکستن هنر میباشد !
شهری که در دانشگاهش گاها" این را یادت میدهند که چگونه با حراست نرم صحبت کنی تا خوشش بیاید!
شهری که ملت رسانه ای دارد ، اما رسانه ملی ندارد !
شهری که زبانش “پارسی” است اما میگویند “فارسی” چون در زبان ، عربها “پ” ندارند !
شهری که من دوست دارم هوای تو را داشته باشم، و تو هوای من را، اما نه به معنی حمایت! به این معنی که هیچ کدام نمیخواهیم در هوای خودمان نفس بکشیم !
شهری که عبدالمالک ریگی را از هوا پایین میکشند اما دزدان چند مجسمه را نمیتوانند پیدا کنند !
شهری که مرگ حق است و حق گرفتنی!
شهری که برنده یعنی کسی که کمتر از بقیه می بازد !
شهری که کف اتوبانش دست انداز دارد !
شهری که همه فکر میکنند فقط خودشان میفهمند !
شهری که مرگ بر آمریکا میگویند ولی آرزویشان این است که آمریکا را حداقل یکبار ببینند !
شهری که همه ، مشکل را در کسی دیگر می جویند !
شهری که هنوز نفهمیدم من در آن به دنیا آمدم یا در آن مردم…. !

و آقا ... ما ایرانی ها کی میخواهیم درک کنیم که هر کس خودش مسؤول زندگیش است و حریم خصوصی، خصوصی است.

این ملت باید در عقب ماندگی بمیرند. چون هنوز وقتی عکس دست زنی را میبینند غش میکنند.

بابا ... بیدار شويد ، اینجا قرن ۲۱ است نه زمان عرب جاهلي ...

قانون كاميون حمل زباله ! (فرهنگ و اجتماعي)

داستان آموزنده و خواندنی “ کامیون حمل زباله ”

روزی با يک تاکسی عازم فرودگاه بودم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح

رانندگی میکردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از محل پارک

خود بیرون پرید.

راننده تاکسی محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند

سانتیمتري از ماشین دیگر متوقف شد! ...

ادامه نوشته

عشق قضاوت نميكند (فرهنگ و اجتماعي)

انسانها به شيوه هنديان بر سطح زمين راه ميروند. با يك سبد در جلو و يك سبد در پشت.

در سبد جلو صفات نيك خود را ميگذاريم و در سبد پشتي، عيبهاي خود را نگه ميداريم. به همين دليل در طول روزهاي زندگي خود، چشمان خود را بر صفات نيك خود ميدوزيم و فشارها را در سينه‌مان حبس ميكنيم.

در همين زمان، بي‌رحمانه،‌ در پشت سر همسفرمان كه پيش روي ما حركت ميكند، تمامي عيوب او را مي‌بينيم. بدين‌گونه است كه درباره‌ي خود بهتر از او داوري مي‌كنيم. بي آنكه‌ بدانيم كسي كه پشت سر ما راه مي‌رود به ما به ‌همين شيوه مي‌انديشد.

(پائولو كوئيلو)

منبع: كتاب "شما عظيم تر از آني هستيد كه مي‌انديشيد"

ميداني ما كه هستيم ؟ (فرهنگ و اجتماعي)

ما را ميشناسي؟!

ما بچه های کارتون های سیاه و سفید بودیم

کارتونهایی که بچه یتیم ها قهرمانهایش بودند

ما پولهایمان را می ریختیم توی قلک های نارنجکی و می فرستادیم جبهه

دهه های فجر مدرسه هایمان را تزئین می کردیم

توی روزنامه دیواری هایمان امام را دوست داشتیم

آدمهای لباس سبز ریش بلند قهرمان هایمان بودند

آن روزها هیچکدامشان شکمهای قلمبه نداشتند

و عراقیهای شکم قلمبه را که میکشتند توی سینما برایشان سوت میزدیم

شهید که می آوردند زار زار گریه می کردیم

اسرا که برگشتند شاد شاد خندیدیم

ما از آژیر قرمز می ترسیدیم

ما به شیشه خانه هایمان نوار چسب میزدیم از ترس شکستن دیوار صوتی

ما توی زیر زمین می خوابیدیم از ترس موشک های صدام

ما چیپس نداشتیم که بخوریم

حتی آتاری نداشتیم که بازی کنیم

ما ویدیو نداشتیم

ما ماهواره نداشتیم

ما را رستوران نمی بردند که بدانیم جوجه کباب چه شکلی است

ما خیلی قانع بودیم به خدا ...

 

صحنه دارترین تصاویر عمرمان عکس خانم های مینی ژوب پوشیده بود توی مجله های قدیمی

یا زنانی که موهایشان باز بود توی کتاب های آموزش  A.B.C.D

زنهای فیلمهای تلويزیون ما توی خواب هم روسری سرشان می کردند

حتی توی کتابهای علوممان هم با حجاب بودند

ما فکر می کردیم بابا مامان هایمان ما را با دعا کردن به دنیا آورده اند

عاشق که می شدیم رویا می بافتیم

موبایل نداشتیم که اس ام اس بدهیم

جرأت نداشتیم حتي يك شماره تلفن معمولي بدهیم مبادا يه وقت گوشی را بابا هایمان بردارند

ما خودمان ، خودمان را شناختیم

بدنمان را ،

جنسیتمان را یواشکی و در گوشی آموختیم

هیچکس یادمان نداد

و حالا گیر افتاده ایم بین دو نسل

نسلی که

عشق و حالشان را توی شهر نوها و کاباره های لاله زار کرده بودند

و نسلی که

دارد با فارسی وان و من و تو و ایکس باکس و فیس بوک بزرگ می شوند

و هیچکدامشان ما را نمی شناسند و نمی فهمند

ما نسل سوخته ايم 

ما نسل عقده ای و بدبختی هستیم انصافا"  ... 

به اين نكات توجه كن! نظر شما چيه؟ (فرهنگ و اجتماعي)

طنز ، اما واقعي !

روز دوشنبه، مورخه‌ی ۱۰ مرداد ۱۳۹۰، این‌طرف عراق رمضون بود، اون‌طرف افغانستان رمضون، این ‌وسط ایران شعبون!

توی تلویزیون دارن ۲ ساعت در مورد سرویس جاسوسی گوگل صحبت می‌کنند! آخر برنامه که میخواد پست الکترونیک بده آدرس جی میل رو میده!

مجری 20:30 تلويزيون رأس هشت و نیم اومده میگه: با سلام و صلوات بر محمد و آل محمد بقیه اخبار رو بعد از اذان مغرب به سمع و نظر شما میرسونیم!

کارتون ساختن با موضوع جن و پری و فشار قبر و زندگی پس از مرگ! بعد پشت بسته اش نوشتن "مناسب برای گروه سنی 3 تا 7 سال" . من گنده دیدمش ۳ ماه بغل مامانم خوابم نبرد!

تو مملکتی که کنجد روی نون بربری یه نوع آپشن حساب می‌شه چرا باید فکر چیز دیگه باشیم؟!

تو اتوبوس کتاب گذاشتن ، مجری از طرف می‌پرسه نظرتون راجع به این کار چیه؟ میگه خوبه، هوا گرمه تو اتوبوس باهاش خودمو باد میزنم!

طرف عروسیشو مختلط می‌گیره و توش مشروب سرو می‌کنه ولی تأکید عجیبی داره روی اینکه حتما" عروسیش باید شب تولد یکی از ائمه برگزار شه!

توی تهران، کل جدول مندلیف رو با یه نفس میکشی تو بدن!

پسورد اینترنت وایرلسم رو عوض کردم، همسایمون زنگ زده میگه پسوردتو عوض کردی؟ میگم نه! میگه آخه قبلاً شماره موبایلت بود، الان هرچی میزنم کانکت نمیشم.

رفتم داروخونه میگم پماد ضد خارش میخوام, یارو زیر لب میگه نیگا جوونای این مملکت حال ندارن خودشونو بخارونن!

امشب به خانمم میگم از پای سیستم پاشو میخام ایمیلامو چک کنم . میگه صداتو بیار پایین دیگه از روح الله داداشی که گنده تر نیستی!

خواستگار اومده بابام میگه نمیدونم هر چی خودت میگی؟ منم گفتم نه! میگه تو غلط کردی مگه بحرف توئه!

تبلیغ پارک آبی نشون میدن یارو با شلوار لی و پیراهن مردونه سر میخوره رو سرسره های پارک آبی!

یه عمر رفتیم سینما آخر نفهمیدیم دسته های صندلیش مال خودمونه یا بغل دستیمون!

دختر عمه ام رو تو خیابون با یه پسره دیدم هول شده میگه داداشمه!

توي سريال ستايش ، زنه به شوهرش ميگه: باردارم! شوهره به جاي اينكه بغلش كنه ميره بيرون، رو به بقاله داد ميزنه هوووورا !

قبلا" برق ميرفت بابامون سر فحش رو ميكشيد به اداره برق، الان برق ميره خوشحال هم ميشه و خدا رو شكر ميكنه !

قيمت نون سنگك با ويندوز سون(۷) يكيه !

رفتم نمايندگي سايپا به مسؤولش ميگم فرمون ماشين زياد صدا ميده، چه كار كنم؟ بهم ميگه صداي ضبط رو زياد كن!

دوطرف لکسوزش زده: عاقبت فرار از مدرسه... !

پندهاي دكتر علي شريعتي (فرهنگ و اجتماعي)

مهربان باش

مردم اغلب بی انصاف ، بی منطق و خود محورند ، ولی آنان را ببخش .

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند ، ولی مهربان باش .

اگر موفق باشی دوستان دروغین و دشمنان حقیقی خواهی یافت ، ولی موفق باش.

اگر شریف و درستکار باشی فریبت میدهند ، ولی شریف و درستکار باش .

آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند ، ولی سازنده باش .

اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند ، ولی شادمان باش .

نیکی های درونت را فراموش می کنند ، ولی نیکوکار باش .

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.

ودر نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان "تو و خداوند" است نه میان تو و مردم.

طبيعت عقرب (فرهنگ و اجتماعي)

هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند. هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند. با این وجود...

ادامه نوشته

الاغ ما از کره گی دم نداشت (فرهنگ و اجتماعی)

آیا تا به حال به مفهوم ضرب المثل های رایج جامعه فکرکرده اید؟ و اینکه ازکجا نشأت گرفته اند و آغاز آنها کجا ممکن است باشد... حتما" اظهار این جمله که: خر ما از کره گی دم نداشت ، را به مراتب شنیده اید و شاید خودتان هم گفته اید. لذا به همین تناسب "یک داستان زیبا" نقل میکنیم و امیدوارم از خواندن آن لذت ببرید...

ادامه نوشته

بينش مديريت صحيح (فرهنگ و اجتماعي)

گاهي مطالب ارزنده و قابل تأمل از نظرمان ميگذرد كه كاملا" با محتواي آن موافقيم و هنگام خواندن آن مطلب سر تأييد تكان ميدهيم و مشتاقيم كه به نحوي آن را اطلاع رساني كنيم تا ديگران هم از مضمون آن مطلع شوند. لذا امروز نوشته اي با عنوان فوق پيرامون مبحث "مديريت" خواندم كه مطالعه و بازبيني آن را براي شما - حتي اگر تكراري باشد - خالي از لطف نميبينم...

ادامه نوشته

زیر آب نزنیم (فرهنگ و اجتماعي)

 

زیرآب ، در خانه های قدیمی تا کمتر از صد سال پیش که لوله کشی آب تصفیه شده نبود معنی داشت . زیرآب در انتهای مخزن آب خانه ها بوده که برای خالی کردن آب ، آن را باز می کردند . این زیرآب به چاهی راه داشت و روش باز کردن زیرآب این بود که کسی درون حوض می رفت و زیرآب را باز می کرد تا لجن ته حوض از زیرآب به چاه برود و آب پاکیزه شود .

در همان زمان وقتی با کسی دشمنی داشتند. برای اینکه به او ضربه بزنند زیرآب حوض خانه اش را باز می کردند تا همه آب تمیزی را که در حوض دارد از دست بدهد .

صاحب خانه وقتی خبردار می شد خیلی ناراحت می شد چون بی آب می ماند . این فرد آزرده به دوستانش می گفت : « زیرآبم را زده اند ».

این اصطلاح که زیرآبش را زدند ریشه از همین کار دارد که چندان دور هم نبوده است .

نتیجه: سعی کنیم زیر آب کسی رو نزنیم حالا چه برای از دست رفتن آب خونه اش چه برای از دست دادن موقعیت هاش .

يه روز یه ترکه، یه رشتیه و یک لره... (فرهنگ و اجتماعی)

یه روز یه ترک

اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.. ؛

خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛

یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد

جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد،

فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو

برای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم ...

ادامه نوشته

عشق واقعي (فرهنگ و اجتماعي)

عشق واقعي گرم كننده

لحظه اي که در يکي از اتاق هاي بيمارستان بستري شده بودم، زن و شوهري در تخت روبروي من مناقشه ي بي پاياني را ادامه مي دادند. زن مي خواست از بيمارستان مرخص شود و شوهرش مي خواست او همان جا بماند.

از حرف هاي پرستارها متوجه شدم که زن يک تومور دارد و حالش بسيار وخيم است.در بين مناقشه اين دو نفر کم کم با وضيعت زندگي آنها آشنا شدم. يک خانواده روستائي ساده بودند با دو بچه. دختري که سال گذشته وارد دانشگاه شده و يک پسر که در دبيرستان درس مي خواند و تمام ثروتشان يک مزرعه کوچک، شش گوسفند و يک گاو است ...

ادامه نوشته

بچه  (فرهنگ و اجتماعي)

یکی از مواردی که در فرنگ توجه من را خیلی جلب می‌کند تفاوت روشهای تربیتی والدین غربی و شرقی است.

نتیجه مشاهداتم هم در یک جمله خلاصه می‌شود. "والدین شرقی و جهان سومی خود نیاز به یک تربیت اساسی دارند".

1

بعنوان مثال بچه آلمانی سرفه می‌کند. مادر یک دستمال درمی‌آورد و به بچه می‌دهد. 

بچه شرقی شدید سرفه می‌کند. مادر به او می‌گوید "نکن". بعد هم بچه را دعوا می‌کند.
بچه حالا علاوه بر سرفه، زِر هم می‌زند ...

ادامه نوشته

حكايت آموزنده (فرهنگ و اجتماعي)

متن حكايت

موش از شكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سر و صدا براي چيست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته‌اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود. موش لب‌هايش را ليسيد و با خود گفت :«كاش يك غذاي حسابي باشد. اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه حيوانات بدهد...

ادامه نوشته

تعهد و تخصص (فرهنگ و اجتماعي)

باور داشته باشيم كه در انجام هر كاري تعهد و تخصص با هم لازم است ...

ميگويند تقوا از تخصص لازم تر است ،

آن را ميپذيرم ،

اما ميگويم:

آنكس كه تخصص ندارد و كاري را ميپذيرد ، بي تقواست.

 ( دكتر چمران )

حكايت آن مرد و آن زن... (فرهنگ و اجتماعي)

زن و مرد از راهي مي رفتند، مأموران آنها را ديدند و آنها را خواستند!
پرسيدند شما چه نسبتي با هم داريد؟
زن و مرد جواب دادند: زن و شوهريم
مأموران مدرك خواستند،
زن و مرد گفتند: نداريم !
مأموران گفتند چگونه باور كنيم كه شما زن و شوهريد ؟! ...

... زن و مرد گفتند براي ثابت كردن اين امر نشانه هاي فراواني داريم ... !

 

اول اينكه آن افرادی كه شما مي گوييد دست در دست هم مي روند،
ما دستهايمان از هم جداست!

دوم، آنها هنگام راه رفتن و صحبت كردن به هم نگاه مي كنند،
ما رويمان به طرف ديگريست!

سوم آنكه آنها هنگام صحبت كردن و راه رفتن، با هم با احساس حرف ميزنند، ما احساسي به هم نداريم!

چهارم آنكه آنها با هم بگو بخند ميكنند،
میبینید که، ما غمگينيم!

پنجم، آنها چسبيده به هم راه ميروند،
اما يكي از ما جلوتر از دیگری ميرود!

ششم آنكه آنها هنگام با هم بودن كيكي، بستني ای، چيزي مي خورند،
ما هيچ نمي خوريم!

هفتم، آنها هنگام با هم بودن بهترين لباسهايشان را مي پوشند،
ما لباسهاي کهنه تنمان است.. !

هشتم، ...

مأموران گفتند
خیلی خوب،
برويد،
برويد،..
فقط بروید ... !!!

فقط يك ايرانيه كه ...  (فرهنگ و اجتماعي)

فقط یک ایرانی هنگام دور زدن با ماشین، بجای استفاده از راهنما، دستش رو بیرون از ماشین میاره!

فقط یک ایرانی میتونه بوسیله بوق ماشین از سلام و احوالپرسی گرفته تا فحش ... استفاده کنه!

فقط در ایرانه که بعد از مراسم ازدواج به عروس و داماد به جای آرزوی خوشبختی انواع راههاي کشتن گربه دم حجله را آموزش می دهند. ...

ادامه نوشته