نه تو می‌مانی و نه اندوه

و نه هیچ‌ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آنچنانی که فقط خاطره‌ای خواهد ماند

لحظه‌ها عریانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه ، نه!  آیینه به تو خیره شده‌ست

تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید

و اگر بغض کنی

آه از آیینه دنیا که چه‌ها خواهد کرد

گنجه دیروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!

بسته‌های فردا همه  ای کاش ای کاش!

ظرف این لحظه ولیکن خالی‌ست

ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسید درب این خانه بر او باز مکن

تا خدا یک رگ گردن باقی‌ست

تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده

"شعر از: کیوان شاه‌بداغی"

توضیح: این شعر با اقتباس از شعر "سهراب سپهري" سروده شده و بعضاً دیده شده که در فضای مجازی، این شعر را به نام "سهراب" منتشر کرده‌اند!