پنجشنبه آخر سال 1390 (جملات قصار)

می رسد روزی که بی هم میشویم

یک به یک از جمع هم کم میشویم

می رسد روزی که ما در خاطرات

موجب خندیدن و غم میشویم

گاه گاهی یاد ما کن ای رفیق

می رسد روزی که بی هم میشویم

"به یاد نازی"

--

روزگاریست که شیطان فریاد میزند:

آدم پیدا کنید ! سجده خواهم کرد!

"دکتر شریعتی"

--

همه چیز را فروختم جز آن صندلی که جای تو بود،

شاید آن روز که برگشتی خسته باشی  . . .

--

روزگار باقی مانده تان بخیر 

مرغ شب (تصنیف و ترانه)

به یاد پدر ٬

چو مرغ شب خواندی و رفتی

دلم را لرزاندی و رفتی

شنیدی غوغای طوفان را

ز خواندن واماندی و رفتی

به باغ قصه به دشت خواب

سایۀ ابری در دل مهتاب

مثل روح آزرده مرداب

دلم را لرزاندی و رفتی

چو مرغ شب خواندی و رفتی

تو اشک سرد زمستان را

چو باران افشاندی و رفتی

سیاه شب لاله افشان شد

کویر تشنه گلستان شد

تو می آیی آی تو می آیی

به باغ قصه به دشت خواب

به راه شیرین پر مهتاب

تو می باری چون گل باران

به جان نیلوفر مرداب

 

تصنیف: مرغ شب

با صدای: زنده یاد ایرج بسطامی

 

گابریل گارسیا مارکز (اعتقادي)

اگر میدانستم این آخرین دقایقی ست که تو را میبینم , به تو میگفتم " دوستت دارم " و نمیپنداشتم تو خود این را میداني ...

"گابریل گارسیا مارکز" به سرطان لنفاوی مبتلاست و می‌داند عمر زیادی برایش باقی نیست. بخوانید چگونه در بخشی از یک نامه‌ی کوتاه جملاتی چنین زیبا میگوید:

( اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم « دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری ، بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت ...

... همراه با عشق )


«گابریل گارسیا مارکز»

اصل قورباغه (دانستنی ها)

اگر يک قورباغه تيزهوش و شاد را برداريد و داخل يک ظرف آبجوش بيندازيد قورباغه چه کار ميکند؟

جواب : بيرون ميپرد! در واقع قورباغه فوراْ به اين نتيجه ميرسد که لذتي در کار نيست و بايد برود!

حالا اگر همين قورباغه يا يکي از فاميلهايش را برداريد و داخل يک ظرف آب سرد بيندازيد و بعد ظرف را روي اجاق بگذاريد و به تدريج به آن حرارت بدهيد قورباغه چه کار ميکند؟

جواب : استراحت ميکند... چند دقيقه بعد به خودش ميگويد: ظاهراْ  آب گرم شده است و تا چشم به هم بزنيد يک قورباغه آب پز آماده است.

نتيجه اخلاقي داستان!

زندگي به تدريج اتفاق مي افتد. ما نیز ميتوانيم مثل قورباغه داستانمان ابلهي کنيم و به گرمای تدریجی آب عادت کنیم و وقت را از دست بدهيم و ناگهان ببينيم که کار از کار گذشته است . همه ما بايد نسبت به جريانات زندگي مان آگاه و بيدار باشيم.

 

سؤال؟ اگر فردا صبح از خواب بيدار شويد و ببينيد که بيست کيلو چاق شده ايد نگران نميشويد؟

پاسخ: البته که ميشويد! حتي سراسيمه به بيمارستان تلفن ميزنيد :الو ، اورژانس، کمک،کمک، من چاق شده ام !

اما اگر همين اتفاق به تدريج رخ بدهد، يک کيلو اين ماه، يک کيلو ماه آينده و ... آيا باز هم همين عکس العمل را نشان ميدهيد؟

البته كه نه! با بي خيالي از کنارش ميگذريد.

براي کساني که  ورشکسته ميشوند ، اضافه  وزن مي آورند يا طلاق ميگيرند يا آخر ترم مشروط  ميشوند، اين حوادث دفعتاً اتفاق نمي افتد. يک ذره امروز، يک ذره فردا و سرانجام يک روز هم انفجار و سپس ميپرسيم: چرا اين اتفاق افتاد؟

زندگي ماهيت انبارشوندگي دارد. هر اتفاقي به اتفاق ديگر افزوده ميشود، مثل قطره هاي آب که صخره هاي سنگي را ميفرسايد.

اصل قورباغه اي به ما هشدار ميدهد که مراقب شرایطی که به آن عادت میکنید باشيد!

ما بايد هر روز اين پرسش را براي خود مطرح کنيم: به کجا دارم مي روم؟ آيا من سالمتر، مناسبتر، شادتر و ثروتمندتر از سال گذشته ام هستم؟

و اگر پاسخ منفي است بيدرنگ بايد در کارهاي خود تجديد نظر کنيم.

خلاصه کلام

شايد اين نکته رعب انگيز باشد اما واقعيت اين است که هيچ ثباتي در کار نيست يا بايد به جلو پيش برويد يا بلغزيد و پايين بيفتيد.

 

برگرفته از کتاب ارزشمند "آخرين راز شاد زيستن"

نوشته: " آندره متيوس "

آتش دل (تصنیف و ترانه)

در دل آتش غم رُخت تا که خانه کرد
دیده سیل خون به دامنم بس روانه کرد
آفتاب عمر من فرو رفت و ماهم از افق چرا سر برون نکرد
هیچ صبحدم نشد فلک چون شفق ز خون دل مرا لاله گون نکرد
ز روی مَهَت جانا پرده برگشا ، در آسمان مه را منفعل نما
به ماه رویت سوگند که دل به مهرت پابند به طره ات جان پیوند
قسم به زند و پازند به جانم آتش افکند فراق رویت یک چند
بیا نگارا جمال خود بنما ، زِ رنگ و بویت خجل نما گل را
رو در طرف چمن بین بنشسته چو من ، دل خون بس ز غم یاری غنچه دهن
گل درخشنده، چهره تابنده، غنچه در خنده بلبل نعره زنان
هر که جوینده باشد یابنده، دل دارد زنده بس کن آه و فغان
ز جور مه رویان شکوه گر سازی ، به ششدر محنت مهره اندازی
همچون سالک دست خودبازی ، همچون سالک نقد جان بازی

آهنگساز: عبدالحسین برازنده (در ابوعطا)

شعر: استاد حسن صدر سالک