بیزاری (شعر)
فقط از دو چیز بیزارم،
اول تبری که
شاخهی درخت میهنم را میبرد
دوم دختری که
دل شاعری را میشکند
به خاطر یک بوسه
"لطیف هلمت"
فقط از دو چیز بیزارم،
اول تبری که
شاخهی درخت میهنم را میبرد
دوم دختری که
دل شاعری را میشکند
به خاطر یک بوسه
"لطیف هلمت"
دستم را بفشار
واژه میبارد و
شعر میچکد،
دستت را میفشارم
پنج شیشه عطر
میشکند میان دستم ...
"لطیف هلمت"
دل که رنجید از کسی ، خرسند کردن مشکل است
شیشهء بشکسته را پیوند کردن مشکل است
کوه را با آن بزرگی میتوان هموار کرد
حرف ناهموار را هموار کردن مشکل است
هيچ جز حسرت نباشد كار من
بخت بد بيگانهاي شد يار من
بيگنه زنجير بر پايم زدند
واي از اين زندان محنتبار من
واي از اين چشمي كه ميكاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در مينهد تا بشنود
شايد آن گمگشته آواز مرا
گاه ميپرسد كه اندوهت ز چيست؟
فكرت آخر از چه رو آشفته است
بيسبب پنهان مكن اين راز را
درد گنگي در نگاهت خفته است
گاه مينالد به نزد ديگران
كو دگر آن دختر ديروز نيست
آه آن خندان لب شاداب من
اين زن افسرده مرموز نيست
گاه ميكوشد كه با جادوي عشق
ره به قلبم برده افسونم كند
گاه ميخواهد كه با فرياد خشم
زين حصار راز بيرونم كند
نه تو میمانی و نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط خاطرهای خواهد ماند
لحظهها عریانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه ، نه! آیینه به تو خیره شدهست
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی
آه از آیینه دنیا که چهها خواهد کرد
گنجه دیروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!
بستههای فردا همه ای کاش ای کاش!
ظرف این لحظه ولیکن خالیست
ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود
غم که از راه رسید درب این خانه بر او باز مکن
تا خدا یک رگ گردن باقیست
تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده
"شعر از: کیوان شاهبداغی"
توضیح: این شعر با اقتباس از شعر "سهراب سپهري" سروده شده و بعضاً دیده شده که در فضای مجازی، این شعر را به نام "سهراب" منتشر کردهاند!
آدم از بيبصري بندگی آدم کرد
گوهری داشت ولی نذر قباد و جم کرد
یعنی از خوی غلامی ز سگان پستتر است
من ندیدم که سگی نزد سگی سر خم کرد
مايه اصل و نـسـب در گـردش دوران زر اســت
دائماً خون ميخورد طبعي كه صاحب جوهر اســت
دود اگـر بـالا نشيند، كـسـرِِ شـأنِ شعله نيسـت
جـاي چشم ابرو نگيرد، گر چه او بالاتر اســت
شست و شاهد هر دو دعواي بزرگي ميكنند
پس چـرا انگشتِ كوچك لايقِ انـگـشـتر اســت؟
آهـن و فولاد از يك كوره مي آيـنـد بـرون
آن يكي شمشير گردد، ديگري نعلِ خر اســت
كـرهء اسب از نجـابت در تـعـاقب ميرود
كـرهء خـر از خـريت، پيش پيشِ مادر اســت
كاكل از بـالا نشيني رتـبـه اي پيدا نكـرد
زلف از افتادگي همسان مشك و عنبر اســت
من لباس كهنه ميپوشم كه بي دردسر است
آستين كوته بود، چين و چروكش كمتر است
پـايـمالـسـت سـبـزه در زيـرِ درخـتِ مـيـوه دار
اين يكي سبز است و زيبا، ليك آن شيرين تر است
نـاكـسـي گر بر كـسـي بالا نشيند عيب نيست
روي دريـا خس نشيند، قعرِ دريا گوهر اســـت
(به یاد اسبهای تازی که به زیر پالان مجروح شده اند و بیزاری از خرانی که طوق زرین بر گردن دارند)
کوله بارم بر دوش
سفری میباید
سفری بی همراه
گم شدن تا ته تنهایی محض
سازکم با من گفت
هر کجا لرزیدی،
از سفر ترسیدی،
تو بگو از ته دل
"من خدا را دارم"
از مُلك ادب حكم گزاران همه رفتند
شو بار سفر بند ، كه ياران همه رفتند
آن گردِ شتابنده كه در دامن صحراست
گويد چه نشيني كه سواران همه رفتند
داغ است دل لاله و نيلي است برِ سرو
كز باغ جهان لاله عِذاران همه رفتند
گر نادره معدوم شود هيچ عجب نيست
كز كاخ هنر نادره كاران همه رفتند
افسوس كه افسانه سرايان همه خفتند
اندوه كه اندوه گساران همه رفتند
فرياد كه گنجينه طرازان ِ معاني
گنجينه نهادند به ماران ، همه رفتند
باد ايمني ارزاني ِ شيران ِ شكاري
كز شومي ما شير شكاران همه رفتند
يك مرغ گرفتار در اين گلشن ِ ويران
تنها به قفس ماند و هَزاران همه رفتند
خون بار "بهار" از مژه در فرقت احباب
كز پيش تو چون ابر بهاران همه رفتند
"محمدتقي ملك الشعرا بهار"
ترسم اي مرگ نيايي تو و من پير شوم
وين قدر زنده بمانم كه ز جان سير شوم
آسمانا! زِ رَهِ مهر مرا زود بكش
كه اگر دير كُشي ، پير و زمين گير شوم
جوهرم هست و بُرِش دارم و ماندم به غلاف
چون نخواهم كج و خونريز چو شمشير شوم
منم آن كشتي ِ طوفاني درياي وجود
كه ز امواج سياست زبَر و زير شَوم
پيش دشمن ، سپر افگندن من هست مُحال
در رَهِ دوست ، گر آماجگه تير شوم
غم مخور اي دل ِ ديوانه ، كه از فيض ِ جنون
چون تو من هم پس از اين لايق زنجير شوم
"فرخي يزدي"
زان يار دلنوازم شَُكري است با شكايت
گر نكته دان عشقي ، بشنو تو اين حكايت
بي مزد بود و منّت هر خدمتي كه كردم
يارب! مباد كس را مخدوم بي عنايت
رندان تشنه لب را آبي نميدهد كس
گویي ولي شناسان رفتند ازين ولايت
در زلف چون كمندش ، اي دل مپيچ ، كانجا
سرها بريده بيني بي جُرم و بي جنايت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و مي پسندي
جانا! روا نباشد خونريز را حمايت
در اين شب سياهم گم گشت راهِ مقصود
از گوشه اي برون آي ، اي كوكب هدايت
از هر طرف كه رفتم ، جز وحشتم نيفزود
زنهار از اين بيابان ، وين راه بي نهايت
اي آفتاب ِ خوبان ، مي جوشد اندرونم
يك ساعتم بگنجان در سايۀ عنايت
اين راه را نهايت ، صورت كجا توان بست
كِش صد هزار منزل ، بيش است در بدايت
هر چند بردي آبم ، روي از درت نتابم
جَور از حبيب خوشتر ، كز مدعي رعايت
عشقت رسد به فرياد ، ار خود بسان حافظ
قرآن ز بَر بخواني در چارده روايت
"حافظ"
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ، تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی برآنند کاین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد، آنجا بمیرد
شبِ مرگ، از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
چو روزی زِ آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من هستی آغوش وا کن
که میخواهد این قوی زیبا بمیرد
« دکتر مهدی حمیدی »
" به کجا چنین شتابان؟ "
گَوَن از نسیم پرسید.
" دلِ من گرفته زینجا "
هوسِ سفر نداری،
" زغبارِ این بیابان؟ "
همه آرزویم، اما
چه کنم، که بسته پایم؟
" به کجا چنین شتابان؟ "
" به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم."
" سفرت به خیر! اما
تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه ها، به باران
برسان سلام ما را."
«محمدرضا شفیعی کدکنی»
داد معشوقه به عـــــــــــــاشق پيغام
كه كند مـــــــــــــادر تو با من جنگ
هر كجا بيندم از دور كـــــــــــــــــند
چهره پُر چين و جبين پــــــر آژنگ
با نگاه غضب آلــــــــــــــــــــود زند
بر دلِ نازك من تيرِ خَــــــــــــدنگ
از درِ خانه مرا طـــــــــــــــــرد كند
همچو سنگ از دهنِ قـُــــــــلما سنگ
مادر سنگدلت تا زنــــــــــــده است
شهد در كام من و توست شـــــــــرنگ
نشوم يكدل و يك رنگ تــــــو را
تا نسازي دل او از خــــــــون، رنگ
گر تو خواهي به وصالم بــــــــرسي
بايد اين ساعت بي خـــوف و درنگ،
روي و سينهء تنــــــــــــگش بدري
دل برون آري از آن سينـهء تــنگ
گـــــــــرم و خونين به مَنَش باز آري
تا بـــــَــرد ز آينهء قلبــــــــــم زنگ
عــــــــاشقِ بي خـــــــــــردِ ناهنجار
نه، بَل آن فاسقِ بي عصمت و نــنگ
حــــــــرمتِ مادري از يـــــــاد ببرد
مست از بـــــــــــاده و ديوانه ز بَنگ
رفت و مـــــــــادر را افگند به خاك
سينه بـــِــــدرید و دل آورد به چنگ
قصدِ سر منزلِ معشوقه نــــــــــــمود
دل مـــــــــادر به كَفَش چون نارنگ
از قضا خورد دمِ در به زمــــــــــين
و انـــــــــدكي رنجه شد او را آرنگ
آن دلِ گرم، که جـــــــــان داشت هنوز
اوفتاد از كفِ آن بي فــــــــــــرهنگ
از زمين باز چو برخـــــــاست، نمود
پيِ بــــــــــــــــــــــرداشتنِ دل، آهنگ
ديد كز آن دلِ آغشته به خـــــــــــون
آيد آهسته بـــــــــــــــرون، اين آهنگ:
آه! دستِ پسرم يافت خــــــــــــــراش
وای! پاي پسرم خــــــــــــورد به سنگ
"جلال الممالك، ايرج ميرزا"
دستهایم چه پیر و فرتوتند
دست نه ، چوبه های تابوتند
روزی این دستها، نه این بودند
نازک و نرم و نازنین بودند
مانده امروز، زان همه پاکی
زان همه چیرگی و چالاکی
پوستی تیره و چروکیده
استخوانی تکیده، پوکیده
منم و این حصار تنهایی
وای از این روزگار تنهایی
شده نشخوار یادها کارم
خویش را اینچنین میآزارم
گاه زین پیر مانده در زندان
یادکی ميکنند فرزندان
گاهی از من سراغ میگیرند
لیک اما ز دیدنم سیرند
سرد و نامهربان و ناهنجار
رفع تکلیف میکنند انگار
چه کنم درد من نمیدانند
خواهش جان من نميخوانند
بوسه ای از رُخم نمی طلبند
مهربان نیستند، با ادب اند
روزها، روزهای تنهایی است
تا به کی، انتهای تنهایی است؟
میم مثل ماه
میم مثل مریم
میم مثل مادر ...
کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
چقدر مثل بچگیام لالائیاتو دوست دارم
سادگیاتو دوست دارم خستگیاتو دوست دارم
چادر نماز و زیر لب ، خدا خداتو دوست دارم
کاشکی رو طاقچهْ دلت آینه و شمعدون میشدم
تو دشت ابری چشات یه قطره بارون میشدم
کاش که میشد یه دشت گل ، برات لالائی بخونم
یه آسمون نرگس و یاس ، تو باغ دستات بشونم
لالائی لالائی لا لا لا
بخواب که میخوام تو چشات ستاره هامو بشمرم
پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم
لالائی لا لا لا لا لا
دنیا اگه خوب اگه بد ، با تو برام دیدنیه
باغ گلای اطلسی ، با تو برام چیدنیه
مادر ...
کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
لالائیاتو دوست دارم بغض صداتو دوست دارم
مادر ...
از فيلم: ميم مثل مادر (۱۳۸۵)
نويسنده و كارگردان: مرحوم رسول ملاقلي پور
ای مهربانتر از برگ ، در بوسه هاي باران
بيداري ستاره در چشم جويباران
آيينه نگاهت پيوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران
بازآ كه در هوايت خاموشي جنونم
فريادها برانگيخت از سنگ كوهساران
اي جويبار جاري ! زين سايه برگ مگريز
كاين گونه فرصت از كف ، دادند بي شماران
گفتي : «به روزگاري مهري نشسته » گفتم:
بيرون نمي توان كرد « حتي » به روزگاران
بيگانگي ز حد رفت ، اي آشنا مپرهيز !
زين عاشق پشيمان ، سرخيل شرمساران
پيش از من و تو بسيار ، بسيار نقش بستند
ديوار زندگي را ، زين گونه يادگاران
وين نغمه محبت ، بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقي است آواز باد و باران
شعر از : دكتر محمد رضا شفيعي كدكني
مرا عاشق چنان بايد که هر باری که برخيزد
قيامتهای پر آتش ز هر سويی برانگيزد
دلی خواهيم چون دوزخ که دوزخ را فرو سوزد
دو صد دريا بشوراند ز موج بحر نگريزد
ملک ها را چو منديلی به دست خويش درپيچد
چراغ لايزالی را چو قنديلی درآويزد
چو شيری سوی جنگ آيد دل او چون نهنگ آيد
بجز خود هيچ نگذارد و با خود نيز بستيزد
چو هفصد پردهْ دل را به نور خود بدراند
ز عرشش اين ندا آيد بناميزد بناميزد
چو او از هفتمين دريا به کوه قاف رو آرد
از آن دريا چه گوهرها کنار خاک در ريزد
«مولوی»
... چه کسی میگوید که گرانی شده است؟
دوره ارزانیست!
دل ربودن ارزان، دل شکستن ارزان!
دوستیها ارزان !
دشمنیها ارزان!
و شرافت ارزان!
تن عریان ارزان
آبرو قیمت یک تکه نان
و دروغ از همه چیز ارزانتر
قیمت عشق چقدر کم شده است ، کمتر از آب روان
و چه تخفیف بزرگی خورده ، قیمت هر انسان ...!
زندگی بافتن یک قالیست
نه همان نقش و نگاری که خودت میخواهی
نقشه را اوست که تعیین کرده
تو در این بین فقط میبافی
نقشه را خوب ببین!
نکند آخر کار
قالی زندگیت را نخرند...!؟
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم.
همان یک لحظه اول ،
که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،
جهان را با همه زیبایی و زشتی ،
به روی یکدگر، ویرانه میکردم ...
پر کن پیاله را کاین آب آتشین
دیری ست ره به حال خرابم نمی برد !
این جام ها که در پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش ،
گرداب می رباید و ، آبم نمی برد !
من ، با سمند سرکش و جادویی شراب ،
تا بی کران عالم پندار رفته ام
تا دشت پرستاره ی اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریزپا ،
تا شهر یادها ...
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر ، خوابم نمی برد !
هان ای عقاب عشق !
از اوج قله های مه آلود دوردست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد !
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد !
در راه زندگی ،
با اینهمه تلاش و تمنا و تشنگی ،
با اینکه ناله می کشم از دل که : آب ... آب !
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد !
پر کن پیاله را ...
شعري از: " استاد فریدون مشیری "