مايه اصل و نـسـب در گـردش دوران زر اســت

دائماً خون ميخورد طبعي كه صاحب جوهر اســت

دود اگـر بـالا نشيند، كـسـرِِ شـأنِ شعله نيسـت

جـاي چشم ابرو نگيرد، گر چه او بالاتر اســت

شست و شاهد هر دو دعواي بزرگي ميكنند

پس چـرا انگشتِ كوچك لايقِ انـگـشـتر اســت؟

آهـن و فولاد از يك كوره مي آيـنـد بـرون

آن يكي شمشير گردد، ديگري نعلِ خر اســت

كـرهء اسب از نجـابت در تـعـاقب ميرود

كـرهء خـر از خـريت، پيش پيشِ مادر اســت

كاكل از بـالا نشيني رتـبـه اي پيدا نكـرد

زلف از افتادگي همسان مشك و عنبر اســت

من لباس كهنه ميپوشم كه بي دردسر است

آستين كوته بود، چين و چروكش كمتر است

پـايـمالـسـت سـبـزه در زيـرِ درخـتِ مـيـوه دار

اين يكي سبز است و زيبا، ليك آن شيرين تر است

نـاكـسـي گر بر كـسـي بالا نشيند عيب نيست

روي دريـا خس نشيند، قعرِ دريا گوهر اســـت

(به یاد اسبهای تازی که به زیر پالان مجروح شده اند و بیزاری از خرانی که طوق زرین بر گردن دارند)