شَُكر با شکایت (شعر)
زان يار دلنوازم شَُكري است با شكايت
گر نكته دان عشقي ، بشنو تو اين حكايت
بي مزد بود و منّت هر خدمتي كه كردم
يارب! مباد كس را مخدوم بي عنايت
رندان تشنه لب را آبي نميدهد كس
گویي ولي شناسان رفتند ازين ولايت
در زلف چون كمندش ، اي دل مپيچ ، كانجا
سرها بريده بيني بي جُرم و بي جنايت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و مي پسندي
جانا! روا نباشد خونريز را حمايت
در اين شب سياهم گم گشت راهِ مقصود
از گوشه اي برون آي ، اي كوكب هدايت
از هر طرف كه رفتم ، جز وحشتم نيفزود
زنهار از اين بيابان ، وين راه بي نهايت
اي آفتاب ِ خوبان ، مي جوشد اندرونم
يك ساعتم بگنجان در سايۀ عنايت
اين راه را نهايت ، صورت كجا توان بست
كِش صد هزار منزل ، بيش است در بدايت
هر چند بردي آبم ، روي از درت نتابم
جَور از حبيب خوشتر ، كز مدعي رعايت
عشقت رسد به فرياد ، ار خود بسان حافظ
قرآن ز بَر بخواني در چارده روايت
"حافظ"